تبليغاتX
آر ِش


خانم جان تمامش کنید؛دوره این دیالوگ بازی ها و حرافی های لاینقطع به سر آمده.تمام کنید این جریان یک سویهء انتقال پیام را.آن هم در 75 دقیقه لعنتی که با بهای 4هزار تومان،ساعت 8 شب روی صندلی های تالار چهارسو بنشینی و دلت خوش باشد طراحی دکور خوبی دارد.
«تبرئه شده» یک تئاتر مستند است.برشی از واقعیتی که در دوره ای از تاریخ آمریکا رخ داده.محکومین به اعدامی که بی هیچ گناهی سال های عمرشان را پشت میله های زندان گذرانده اند.حالا هست که هست!بعد از سال ها بیایی توی ایران مغز مخاطب را با اجرایش سوراخ کنی که چه؟
حرف؛حرف؛حرف!جان جدتان وقت انتخاب متن کمی به شعور بینندتان احترام بگذارید!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  لی لی  | 


تلوزیونی که در آموزش درجا می زند

مجرای مدرن ؛ پیام سنتی

 

ظهور فناوری‌های ارتباطی و آمدن وسایل ارتباطات‌جمعی در جهان را،‌ با چهار کهشکشان معرفی می‌کنند. اولین آنها را «کهشکشان گوتنبرگ» می‌نامند، که به همت «گوتنبرگ» و با دست یابی انسان به فناوری چاپ حاصل شد. قرن پانزدهم میلادی بود که گوتنبرگ آلمانی، چاپ با حروف سربی را تجربه کرد و با انتشار کتاب و سپس مطبوعات و به لطف ابزارهای جدید، ارتباط از طریق وسایل چاپی در جوامع گسترش یافت. این کانال ارتباطی، در امتداد حس بینایی انسان شکل گرفته بود و با درگیر ساختن چشم انسان،بی زحمت دست نویسی، پیام را در مقیاس وسیع تری نسبت به قبل منتشر می‌کرد.

همراه با تحولات اجتماعی و اقتصادی قرن 18 و 19م، تحولی عظیم در عرصه ارتباطات رخ داد. تکنولوژی های ارتباطی رشد بیشتری کرد و با اختراع دستگاه بی‌سیم و رادیویی،مارکنی جهان ارتباطات جمعی را وارد کهکشان دیگری کرد. رادیو با درگیر ساختن حس شنوایی انسان، بی نیاز از توقف سایر فعالیتها و بدون محدودیت‌های زمانی و مکانی،به انتشار پیام‌ها مشغول شد.

اما پیشرفت‌ها در این حوزه، محدود به خلاقیت مارکنی نماند. سینما و تلوزیون به جوامع آمدند و به خاطر برتری‌هاشان نسبت به سایر وسایل ارتباطی، خیلی زود همه گیر شدند. تلوزیون نه تنها حس شنوایی را درگیر می‌کرد، که با حس بینایی هم در ارتباط بود و به همین دلایل محدودیت‌هایی را هم برای دریافت کننده پیام به‌همراه می آورد. این رسانه به تمرکز بیشتری نسبت به رسانه‌های دیگر احتیاج داشت و در مقابل پیام را با شفافیت و جزئیات بیشتری در اختیار قرار می‌داد. گرچه هیچ یک از تکنولوژی‌های نوین ارتباطی مانع از خاموشی رسانه‌های اولیه ارتباط جمعی نشدند، اما بازار نزاع و رقابت در میان رسانه‌ها برای بقا داغ شد. رادیو به خاطر محدودیت‌های بصری از قافله عقب ماند و برخی گفتند، به زودی انتشار آنلاین متون نوشتاری، جای صنعت چاپ به شیوه سنتی را خواهد گرفت.آمدن وسایل نوین ارتباط جمعی با قابلیت‌های چند رسانه ای،تلوزیون را هم واداشت که تحرک بیشتری از خود به نمایش بگذارد.

حتا در کشوری چون ایران که تلوزیون رسانه ای کاملن حکومتی است و مدیر سازمانش توسط بالاترین مقام کشور انتصاب می شود هم،روز به روز بر تعداد شبکه ها افزوده شد و سعی شد در راه اندازی شبکه های تازه،مرز بندی های دقیق‌تری از جهت مخاطبان ترسیم شود.درواقع با آمدن رسانه‌های جدید که مهارهای دولتی را کم‌تر می پذیرفتند،رسانهء قدرتمندی چون تلوزیون در شکل حکومتی‌اش،یکی از اصلی ترین مجراهای حاکمیت برای ارائهء پیام‌هایش و جامعه‌پذیری از طریق رسانه‌ها شد.

شبکه چهار با شعار شبکه فرهیختگان و شبکه سه با شعار شبکه جوانان آمد و به تولید برنامه‌هایی مطابق با ذائقه همین گروه پرداخت.شبکه هایی صرفن خبری به خانه‌ها آمدند و شبکه ای هم برای آموزش طراحی شد. اما شبکه آموزش،بیش از سایرین دور از چشم تماشگران ماند.چراکه دست اندرکاران تلوزیون،بی توجه به قابلیت‌های بالای این رسانه در درگیر ساختن حواس مختلف،آن را به مجرایی سرد و فاقد پویایی تبدیل کردند. مدرسان این شبکه،چندان سودی از توانایی‌های این رسانه نمی‌بردند و صرفن آنچه را که در کتاب های آموزشی تدریس می شد،بی نیاز به تغییری در فرم و ساختار،به تلوزیون می‌آوردند.

در حالی که می‌شد با نمایش عمل در کنار نظر، بر فرایند آموزش تاثیر عمیق‌تری گذاشت، مدرسان مقابل تخته‌ای می‌ایستادند و شاگردانی هم به عنوان نمایندگان همان شیوه آموزش سنتی مقابلشان قرار می‌گرفتند. آموزش تلوزیونی بی کمترین تغییری به کلاس های سنتی درس شباهت داشت و تنها تفاوتش با آنها، انتشار حرف‌های مدرس در میان جمع وسیع تری از مخاطبان بود. گرچه پیام ها از عناصر «غیر شخصی بودن و یکنواخت بودن» تبعیت می کردند و به شیوه ای به اصطلاح «نظام مند» که از معیارهای ارتباطات جمعی است انتشار می‌یافتند، اما قابلیت‌های عظیم این مجرا در دادن شکلی تازه تر و ملموس تر به پیام‌ها، همچنان در تلوزیون ایران مسکوت ماند و آن را به کلاس درسی سنتی، در ابعاد بزرگتر-و نه پویاتر-که مروج و حتا مشوق همان شیوه تدریس گذشته بود، تبدیل کرد.

پ.ن:این ریپورت را برای رسانک نوشتم.

 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  لی لی  | 


1.در دنیای فانی،هیچ نعمتی بزرگتر از یک فصل ماساژ درست و حسابی نمی تواند پاداش اعمال خیر انسان باشد و از آنجایی که من آدم خیری نیستم از این پاداش بهره ای نمی برم.
چند روز است به خاطر زیاد شدن پشت کامپیوتر نشینی ام،ستون فقراتم رو به نابودی است؛تمام تنم قریچ و قریچ می کند و دائم مثل انسان های تیک دار باید حرکات آکروباتیک انجام دهم که قفلش برای چند لحظه ای آزاد شود.
2.سردرد بنده هم که تمامی ندارد.
3.از صبح بسکه با سرعت نور،پا به پای نوار های مصاحبه تایپ کرده ام،از سلطان بدن،دست،عاجز شده ام.

بازهم بگم از روایت یک زندگی سخت که روح را آشکارا می خورد و می تراشد؟!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  لی لی  | 

پیش.ن: امروز رفتم آن قبرستان سبز و به پاس یک ماه خوش اخلاقی از ته مانده موجودی برای خودم جایزه خریدم.

من این آقا را دوست دارم که از ته دل می خواند و ساده می خواند.
حدود 10 سال پیش که دبیرستانی بودم و خواهرانم دانشجو،پسری در دانشگاه کرمان درس می خواند که صدایش بی نهایت شبیه بود به «فریدون فروغی» و هرسال،سالگرد فروغی،با گروهش در دانشگاه کنسرت می گذاشت.
کنسرت های دانشجویی دانشگاه باهنر،آن روزها بزرگترین اتفاق و تفریح زندگی ام بود و حالا با شنیدن ترانه هایش دوباره یاد کرمان می افتم و از این زندگی ذوق می کنم که پر است از خاطرات ساده اما بی خودی خوبی که با رفتن به آن قبرستان سبز و یادآوری خیلی روزهای سخت هم از یاد نمی روند.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  لی لی  | 


کمدیادلارته به دلیل نزدیکی چه از لحاظ فرم، چه از لحاظ شخصیت‌پردازی و چه از لحاظ محتوا به نمایش‌های ایرانی روحوضی و سیاه‌بازی می‌تواند جاذبه‌های فراوانی برای مخاطب ایرانی داشته باشد و انتخاب متن با ویژگی‌های نزدیک به این شیوه نمایشی می‌تواند برای تماشاگر ایرانی بسیار ملموس و قابل پذیرش باشد.

 

از ارداتم به برادران هاشمی که بگذریم،با غلتشن ها کلی کیف کردم.کمدی عمیق و کاملن ملموس که بار نمایش را تنها برگردن شوخی های کلامی ننداخته بود؛بازی های خوب و فاصله گذاری های به جا؛تالار سایه غلغله بود و ملتی حاضر شده بودند برای بلیط های سرپایی ۴هزار تومان بپردازند.

از ته دل خندیدیم!به نمایشی که سخیف نبود؛به تمام چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی خندیم؛به خودمان و تک تک کلیشه هایی که درگیرمان کرده خندیدیم؛در کمدی ای که سال ها پیش حکایت از فرودهای جامعه ایتالیا می کرد و حالا چه خوب با فضای امروزمان قابل تطبیق بود.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  لی لی  | 


اگر یک ماشین حساب قدرتمند دارید،همت کنید و تعداد واژه های "آقای ..." و "خانم ..." را در سوالات این مصاحبه بشمرید!
+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  لی لی  | 

مثل آدامس کش می آمد؛یک آدامس سفت و پر شیرین و حال به هم زن.
نمایش «کلبه عموتم» که «بهروز غریب پور» خودش را برایش دار زد و بهترین اتفاقی خواندش که در روزهای آخر سال 86 در عرصه تئاتر افتاده بود،ملغمه ای بود از نابازیگران (اگر حضور نسیم ادبی و معدودی دیگر را نادیده بگیریم).
6.5 عصر وارد سالن شدیم و خانمی که امیدوارم نه شما باشید و نه هیچ کس دیگر،تا 9.5 در محضر استاد و گروهش فیض بردیم.هر صحنه که تمام می شد نفس راحتی می کشیدیم،اما نه!این ماجرا ساعت ها ادامه داشت و بالاخره ساعت 10.5 شب،یعنی درست لحظاتی که سگ درخیابان عر نمی زند و قطعی برق منطقه هم شهر سیاه پوش کرده بود رسیدیم خانه!
چند ماه اجرا در فرهنگسرای بهمن و بعد هم بیش از 2 ماه ماندن در تالار اصلی تئاتر شهر با بهای 7 هزار تومان و این همه تبلیغ و تحسین،برای بدترین تصویری که می شد از اثر ماندگار «هریت بیچر استو» ارائه داد!
بازی ها اغلب افتضاح بود،صدا گذاری هم آنقدر فاجعه که سردرد خفیف بنده را تا حد مرگ بالا برد.


پ.ن:کلبه عموتم که در سال های جنگ داخلی شمال و جنوب آمریکا برسر قانون برده داری توسط یک نویسنده سیاه پوست نوشته شده،یکی از کتاب های موثر در الغای این قانون بوده است.
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:12  لی لی  | 


الف)
بحثی که این روزها میان دانشجوهای ترم بالایی روزنامه نگاری علامه مطرح است،فرار از بیکاری است.همه دست به گریبان برده اند که «کجا کار کنیم؟کدام روزنامه حرفه ای تر است؟کجا کار یاد بگیریم و...» .امروز یکی از دوستان رفته بود پیش استاد "ف" برای مشورت و استاد هم که خودش را آس دل روزنامه نگاری ایران مطرح می کند،بی انصافی نکرده بود و وقت نام بردن از حرفه ای ترین رسانه های امروز گفته بود:«اگر بتونی به کیهان راه پیدا کنی که عاااالیه اما اگه نه یه سری به ایران بزن!البته بعیده که این دوتا بپذیرنت و...»
مجموعه بزرگ کیهان که در سال های دانشجویی این استاد،راهی بود برای شروع و رشد کسانی که می خواستند روزنامه نگار باشند (و البته از بهترین های روزنامه نگاری مان شدند) و به قول خیلی ها،یکی از موثرترین رسانه های آن سال ها بود.
روزنامه ایران هم در دوره ای خوب تازاند و خوب مطرح شد.
اما حالا...
کدام اصل از روزنامه نگاری حرفه ای در کیهان و ایران و امثالشان رعایت می شود تا دانشجویی که 4 سال از عمرش را در علامه تلف کرده،سرلوحه فعالیت هایش قرار دهد؟!
ب)
حدود 7 ماه پیش،بی کار بودم و دوستی به لطف،پیشنهاد کار در روزنامه ای را داد که در تحریریه اش،پوشیدن کفش عجیب تلقی می شد(دمپایی مستعمل تر بود)اینترنت با فیلترینگ بسیار بالا به زحمت در دسترس اعضای تحریریه قرار می گرفت،خروج روزنامه نگار و تولید مطلب توسط اعضای تحریریه معنایی نداشت و خیلی خیلی جالب تر اینکه صفر تلفن ها هم بسته بود و هیچ ضرورتی حتا به گرفتن مصاحبه تلفنی احساس نمی شد.
همان روزنامه مذکور،که سردبیر و مدیر مسوولش یک نفرند،می شود روزنامه اصلاح طلب و منتقد سرسخت دولت و اگر اشتباه نکنم،صفحات تقریبن سیاه و سفید اش،200 تومان می فروشد.
این روزهای بی کاری،وقتی به روزنامه نگاری فکر می کنم،تصویر آنجا و تحریریه مرده روزنامه ایران و خدابخشی که هنوز طلبم را وصول نکرده و .. می آید جلوی نظرم و از هر تلاشی برای رفع بی کاری منصرفم می کند.
یادم می آید روزهایی که من و مامان پایمان را توی یک کفش کردیم و گفتیم این بچه باید ارتباطات بخواند و دلم می خواهد زمان را 4 سال عقب بکشم!
ج)
اگر قرار است مثل یک کارمند اداره کار کنیم،چرا باید خفت بی پولی و بی ثباتی و ... این رشته را تحمل کنیم در حالی که هرررررر کار دیگری بیش از این درامد و آرامش دارد؟!
د)
سوال:روزهای بی کاری خود را چگونه می گذرانید؟
جواب:با آهنگ های آقایی که دور از جان شما تا چند سال پیش به حسن "خ ش ت ک" معروف بود و با ارائه سمفونی ماندگار "گیتار"،سلطان پاپ ایران خوانده شد.
چه اشکالی دارد که شعرهایش ارتباط نزدیکی با همان صفت قدیمی داشته باشد.حتا برای من مهم نیست که موسیقی را خوب می فهمد و خیلی هم اصولی می خواند.مهم این است که توی ماشین نشسته باشی یا پشت کامپیوتر و بخواند:
دختر مردددددم،پکرم کرررررده؛امسال از هرررر سال،عاشق ترم کرده
یا
جل الخالق جل الخالق جل الخالق ماشالا؛مست چشاتم،مستی و راستی،من به تو دل بستم والا
یا
یکی شون خیلی خوبه،همگی بگین ماشالا؛خدا قسمت بکنه برای شمام ایشالا

و...
 
+ لی لی نوشت در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:33  لی لی  | 

اول:دیروز روز معلم بود و ملتی زنگ زدند خانه ما تا به مامان تبریک بگند.روز معلم برای من یعنی دانشگاه و مدرسه های بی خاصیت؛یعنی تزریق تابوها و کلیشه ها و اعتقادات تاریخ گذشته؛یعنی مادرم بعد از 30 سال کار و کمتر از 10 سال بازنشستگی،با میگرین و آرتروزی که یادگار همان سی سال است،ماهی 200 تومان حقوق بگیرد و اسم بازنشستگان را که در برنامه های خبری بشنود،صدای تلوزیون را تا آخر بالا ببرد و خبری تازه نشنود!

دوم:بعد از خیلی روز،شجریان گوش می کنم.نمی دونم چرا چند وقته آهنگ هاش اونقدر توی ذهنم حزین جلوه می کنند که طاقتشون نیارم.گوشه های آشنا،عصبی ام می کنند.«ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم»این تصنیف رو ماه ها شب و روز گوش می کردم و بیشتر از دو سال پیش،در یکی از بدترین شب های عمرم،صدایش به راه بود.من داشتم کتاب می خوندم و شجریان مشغول کار خودش و گوشه دیگری از جهان اتفاقات حال به هم زنی در حال وقوع بود.
چند هفته است که صدای سنتور عصبی ام می کنه؛دخترک ژولیده سرم فریاد می کشه.نمی دونم شنیدن موسیقی سنتی برام لذت آوره یا از سر مازوخیسم:
باغ تفرج است و بس،میوه نمی دهد به کس...
می نوش که عمر جاودانی این است،خود حاصلت از دور جوانی این است...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری،پیش آر پیاله را که شب می گذرد...
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی،خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی...
1)با دیدن خیلی وقایع عادی،به طرز چندش آوری دچار نستالوژی می شم این روزها.حس می کنم از سفیدی چشم هام داره کاسته می شه و این رو اصلن دوست ندارم!
2)در راستای سامان دهی افکار و عقاید،سه روز است دوباره مشغول پوست اندازی ام؛به خیر بگذرد!
3)فردا،علامه،در بان های حراست و ناگاهشان که وجود آدم را گاز می زند؛کار عملی های لعنتی درس گرافیک؛امتحانای آخر ترم و مثل همیشه،التماس به درگاه اساتید تا به خاطر غیبته ها حذفم نکنند!

پ.ن:جدای از این نق زدن ها،گوش کردن کنسرت های او و دیگران حالم را خوب می کند.مخصوصن آن قسمت که ساز و آواز قطع می شود و همه با تمام وجود دست می زنند و من،با هربار شنیدنش فکر می کنم،آنجا هزاران نفر ایستاده بودند،غرق شگفتی و لذت و به هیچ چیز جز آن همه زیبایی که روی سرشان ریخته فکر نمی کردند.تشویق پایان کنسرت ها،زیبا ترین موسیقی است که شنیده ام.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:4  لی لی  | 

۱.بوی زندگی؛

دوست دارم دقیقن روی زمین زندگی کنم،تنها با چیزهایی که مستقیمن مقابل چشمم اتفاق می افتد . فیلم های رئال را ترجیح می دهم اما perfume را دوست داشتم.اینکه از مُردار مردم عطری بسازی برای برگرداندن عشق و زندگی به جهان.

جان باتیست مردی است با شامه بسیار قوی که از مایل ها فاصله،بوی اجسام و اشخاص را تشخیص می دهد.او هیچ درکی از خوبی یا بدی ندارد.فقط بو می کشد و عطر می سازد.تا اینکه برای ساختن عطر مخصوصش،زنان را انتخاب می کند و با کشتن ده ها زن،کلکسیونی از عطر آنها می سازد و با تلفیق آنها خوشبوترین عطر جهان را.

بالاخره به دام می افتد.تمام شهر برای کشتن او بسیج می شوند اما او حربه ای برای گریز دارد:عطر تازه!

بوی عطر شهر را مست می کند.همه اعدام را فراموش می کنند و به عشق بازی با هم مشغول می شوند.حتا کشیش هم از اعجاز این عطر در امان نمی ماند.حاصل کار جان باتیست هر جا می رود،عشق را با خود می برد.کشته ها فراموش می شوند و از بویشان زندگی و عشق به جا می ماند.

۲.تحریم می کنم؛

ماندن ادبیات پشت در های اداره کتاب و تشدید سانسور،به مسئله ای جزیی بدل می شود وقتی به دلیل بی پولی نمایشگاه کتاب را تحریم می کنی.

۳.ایمیل نفرستید جان جدتان؛

انجمن اسلامی شهرهای مختلف،سایر گروه های چپ و تمام معترضین به وضعیت موجود و تمام رهبران به سوی وضع مطلوب،شما را به تمام عقاید مقدستان قسم،اینقدر ایمیل نفرستید.با احترام به تمام فعالیت های ارزشمند و مثمر ثمر شما،اعلام می کنم:من نه چپ هستم و نه گرداننده چرخ جنبش دانشجویی و نه عضو هیچ انجمن اسلامی یا غیر اسلامی!

 

+ لی لی نوشت در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:9  لی لی  | 

مثل سگ ترسیدم.
نگاه نیمه بینایم از ایستگاه تا پله ها دنبالش کرد.صورت ها رو دقیق نمی دیدم.حس کردم شکم داره.با اون تیشرت سفید و سیاه لعنتی اش.ازش ترسیدم.نه موهاش رو دیدم و نه صورتش رو.حتا نتونستم سنش رو تخمین بزنم.
روی صندلی های مردانه نشسته بودم.جا زیاد بود.صندلی ها رو رد کرد و کنار من نشست.سرم رو مثل همیشه برگردوندم سمت خیابون و تا دم پیاده شدن هم نگاش نکردم.
مثل سگ ترسیده بودم.
بلند شد تا پیاده شم.حدود 25 سال داشت.صورت تیره.موهای کوتاه صاف سیاه.قد بلند.شکمش هم خیلی به چشم نمی اومد.
توی دلم گفتم خاک برسرت که از این دیلاق ترسیدی.
توی دلم جواب دادم،خاک بر سرت که فکر می کنی از دیلاق ها نباید ترسید!
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  لی لی  | 

 

الف،نه تنها سایتی است مدعی انتشار مطالب عمیق فسلفی،سیاسی،اجتماعی ،بلکه تحلیل های فمنیستی اش هم ردخور ندارد.این سایت این بار،در اقدامی عمیقا ژورنالیسیتی،عکس های ازدواج فرخنده فرزند احمدی نژاد و دختر مشایی را در اختیار عموم قرار داد.

نباید به دلیل این اطلاع رسانی شفاف و بدون سانسور مهر زرد را برپیشانی این سایت که از قضا با همین رنگ طراحی شده چسباند.چراکه اولا:ازدواجی به این میمنت،برکتی است برای ملت ایران و از این حیث مسئله ای عمومی و حتا ملی-میهنی تلقی می شود و انتشار هرگونه خبری در خصوص آن را نمی توان نقض حریم خصوصی صاحبانش برشمرد.و دوما:صاحبان عکس ها،نه تنها شکایتی از انتشار تصاویر ندارند و حتا دیده شدنشان را گامی در جهت ترویج ساده زیستی می دانند.

حالا چه کسی ادعا می کند که الف همچنان پرچمدار روزنامه نگاری زرد آنلاین است آن هم زرد پررنگ؟!

+ لی لی نوشت در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  لی لی  | 

استعفا را که نوشتم،آنقدر خسته بودم که به کارهای تازه فکر نکنم!گفتم چند روزی بشین توی خانه و وقتی دلت را زد،برو دنبال یک لقمه نان که ترجیحن لای روزنامه پیچیده نشده باشد.
بعله!بیش از ده روز است که در خانه ام و هنوز خیال دنبال کار تازه رفتن هم ندارم.
از نوشته هایم خجالت می کشم.از اینکه چقدر با آرمانم فاصله دارم و چقدر روزی به آدم هایی چون خودم بد و بیراه نثار می کردم.
اینکه به جای روزنامه نگار،شده ام تایپیستی که هزار کلمه را در چند دقیقه روی کیبرد می کوبد.
اینکه با این سواد ناقص و ناپخته باید گزارش های ضرب العجلی بنویسم.بروم سراغ آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم و متن را پر کنم از نقل قول هایشان.از موضوعاتی بنویسم که ثانیه ای به آنها مشغول نیستم و در حد تقاضای رسانه ام رفع تکلیف کنم.مخاطب هم که جانش در بیاید!
از اینکه یک دنیا چیز را از روزنامه نگاری نمی دانم و توی این قمر در عقرب،فرصت آن نیست که به اندک چیزهایی هم که اعتقاد دارم عمل کنم.
دلم می خواست روزنامه نگار باشم نه کارمندی با حقوق مقرر و وظایف نوشته شده.دلم می خواست دوهفته ای یک سوژه بگیرم و دینش را در بیاورم.پا به پای خبر پیش روم و بی کم و کاست اطلاع رسانی کنم.
دلم نمی خواهد لای این روزنامه ها که توی دست های دولت ورز می خورند گم شوم.
وقتی انتخاب بین بد و بدتر است،تا آنجا که غم نان بگذارد انتخاب نمی کنم.
می شینم توی خانه و هفته ای یک گزارش،از حرف هایی همان آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم تحویل می دهم.مخاطب هم که جانش در بیاید!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:4  لی لی  | 

آگرندیسمان(blow up) فیلم تازه ای نیست و در سال ۱۹۶۶،توسط آنتونیونی ساخته شده.

ماجرا از آتلیه یک عکاس شروع می شود.شخصیت اصلی داستان اوست که روزی در یک پارک از معاشقه زنی جوان و مردی میان سال عکس می گیرد.اصرار زن به پس گرفتن عکس ها،او را به کشف راز آن لحظات،مشتاق تر می کند و با مشاهده تصاویر،داستان یک قتل بر او روشن میشود.

اما عکس ها را از آتلیه می دزدند.به پارکی که جنازه مرد در آن بوده می رود و جنازه ای نمی بیند.تنها یک تصویر برایش باقی مانده که آنقدر نامفهوم است که به قول یکی از شخصیت ها،بیشتر به یک نقاشی می ماند.(شاید مقصود از نقاشی،تصویری ساخته یک ذهنیت باشد و نه واقعیت باشد و شاید همبازی شدن یک نقاش و یک عکاس در فیلم او،نمایانگر همین واقعیت باشد:میان رویا و واقعیت فاصله ای نیست!)

عکس ها دزدیده شده،پس دیگر قتلی رخ نداده است.وقتی تصویری نیست،پس حقیقتی هم وجود ندارد.

پ.ن:دید من نسبت به فیلم،اینگونه نبود.فکر می کنم،منظور آگرندیسمان،بیش از انکه بر کشف حقیقت و تاملات انسان برای درک آن متمرکز باشد،بر ناپایداری و یا شاید انکار آن تکیه داشت.ریشخند جستجو برای چیزی که وجود ندارد.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:7  لی لی  | 

1)برای فکر کردن به اباطیل،زیاد فرصت ندارم.4 ساعتی بیشتر می خوابم؛هنوز چشم باز نکرده کامپیوتر را با شصت پا روشن می کنم،وبگردی و سرچ برای چند مقاله؛
روزی چند فیلم می بینم و اگر فرصت شود چند صفحه ای می خوانم،می روم تئاتر یا بیرون گردی های دوستانه،بیشتر با مامان حرف می زنم،و شبها آنقدر از چشم هایم انرژی کشیده ام که بلافاصله به خواب روم.بین مسیرها،موسیقی می چپانم توی گوشم؛همه این ها که نباشد می روم سراغ تلفن؛
خلاصه اینکه وقتی برای تجزیه و تحلیل آدم ها و اتفاقات نداردم؛همین می شود که شبها،بی وقفه خواب می بینم.تمام آمدگان و رفتگان بالای بسترم حاضر می شوند؛اما نه به شیوه خواب دیدن های ماه ها و سال های پیش.
بیش از اندازه با شخصیت های خواب هایم وارد تعامل می شوم و بارها از صدا حرف زدنم بیدار می شوم.راستش را بخواهید تعدد خواب هایم،دوباره مرز رویا و واقعیت را برایم از بین برده.
تنها بودن توی اتاق و عادتم به بستن در چهار دیوار چندمتری ام(حتا اگر هیچ جنبنده ای در خانه نباشد)به دادم می رسد.گمانم هنوز کسی صدای خواب هایم را نشنیده!
2)بالای بالای سرم،درست زیر کلیپسی که موهایم را جمع می کند،به طرز زجرآوری نبض می زند.
3)زیر این گرما،آب خواهم شد به زودی.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:0  لی لی  |