استعفا را که نوشتم،آنقدر خسته بودم که به کارهای تازه فکر نکنم!گفتم چند روزی بشین توی خانه و وقتی دلت را زد،برو دنبال یک لقمه نان که ترجیحن لای روزنامه پیچیده نشده باشد.
بعله!بیش از ده روز است که در خانه ام و هنوز خیال دنبال کار تازه رفتن هم ندارم.
از نوشته هایم خجالت می کشم.از اینکه چقدر با آرمانم فاصله دارم و چقدر روزی به آدم هایی چون خودم بد و بیراه نثار می کردم.
اینکه به جای روزنامه نگار،شده ام تایپیستی که هزار کلمه را در چند دقیقه روی کیبرد می کوبد.
اینکه با این سواد ناقص و ناپخته باید گزارش های ضرب العجلی بنویسم.بروم سراغ آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم و متن را پر کنم از نقل قول هایشان.از موضوعاتی بنویسم که ثانیه ای به آنها مشغول نیستم و در حد تقاضای رسانه ام رفع تکلیف کنم.مخاطب هم که جانش در بیاید!
از اینکه یک دنیا چیز را از روزنامه نگاری نمی دانم و توی این قمر در عقرب،فرصت آن نیست که به اندک چیزهایی هم که اعتقاد دارم عمل کنم.
دلم می خواست روزنامه نگار باشم نه کارمندی با حقوق مقرر و وظایف نوشته شده.دلم می خواست دوهفته ای یک سوژه بگیرم و دینش را در بیاورم.پا به پای خبر پیش روم و بی کم و کاست اطلاع رسانی کنم.
دلم نمی خواهد لای این روزنامه ها که توی دست های دولت ورز می خورند گم شوم.
وقتی انتخاب بین بد و بدتر است،تا آنجا که غم نان بگذارد انتخاب نمی کنم.
می شینم توی خانه و هفته ای یک گزارش،از حرف هایی همان آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم تحویل می دهم.مخاطب هم که جانش در بیاید!