خوش به حال سیزیف که بار خدایی اش را به دوش می کشید.کسی من را خدا نمی خواند که یک عمر که نه هزاران عمر است باری را به دوش می کشم که از شکم دیگری بیرون پریده است.
خوش به حال سیزیف که بار خدایی اش را به دوش می کشید.کسی من را خدا نمی خواند که یک عمر که نه هزاران عمر است باری را به دوش می کشم که از شکم دیگری بیرون پریده است.
امروز مهمان امیر بودیم،در خانهء بی صاحبخانه.بیست سالگی امیر در چهار دیوار تنگ بند ۲۰۹...
نمیدانم!شاید روزهای همیشه یک رنگ اوین این را هم از یادش برده باشد.امیر در زندان است به جرم خواستن برابری.
کوتاه مینویسم؛روز تلخی بود که با هم بودنمان کمی آرامترش کرد.کاش فردا آمدنش را جشن بگیریم.

پ.ن از دنیای دیوانهء خودم:خانه ام ابریست اما ابر بارانش گرفته است.جوری میبارد که توان فرار هم ندارم.کاش متوقف شود.من تحمل درد برای زایشی هزار باره را ندارم.
این یک گزارش سانسور شده است در باب خود سانسوری:
مي گويند از خطوط قرمز بنويس. نامش را که مي شنوي، خواسته يا ناخواسته قلمت مي ايستد. با روزنامه نگاران هم وقتي از خودسانسوري و خطوط قرمز مي گويي، عباراتي سانسور شده مي شنوي و مبهم. يک سوي نگاهت مطبوعات توقيف شده است که از ممنوعه هاي رسانه اي گذشته اند و جانب ديگر، صفحه هاي راکد مطبوعاتي که از بيم چنين پاياني، مهر بر دهان زده اند. آنچه اين روزها مطبوعات را از حرکت بازمي دارد، چيزي است فراتر از حدود پذيرفته شده عرف و اخلاق و قانون. حدود نانوشته اي است که به آن «خط قرمز» مي گويند. از نظر کامبيز نوروزي حقوقدان و مدرس حقوق مطبوعات، واژه خط قرمز، بيانگر توقعاتي است که خارج از محدوده قانون بر مطبوعات تحميل مي شود.
قرار بود امروز امیر را با وثیقه آزاد کنند.اما به جای آزادی اش خبر رفتنش به بند ۲۰۹ اوین را میشنویم.
کاش لا اقل شازده های مهرورزمان جرم نکرده اش را میگفتند.
در همین مورد در وبلاگ الناز
بیانیهی کانون هستیا اندیش در اعتراض به ادامهی بازداشت امیر یعقوبعلی

سایت کانون هستیا اندیش فعالیتش را از سر گرفت.در حالی که یکی از اعضای فعالش به انتظار عدالت در بازداشتگاه است.
این شر به خیر بگذراد!
دومینو به امیر هم خورد.در حال جمع آوری امضا بازداشت شده و حالا در کلانتری ۱۰۴ نیلوفر...
خبر در زنستان
خبر در تغییر برای برابری
گفت و گو با مازیار سمیعی و شیرین عبادی در این زمینه
تا شنبه خبری نیست
دومینوی دانشکده’ ارتباطات محمد مهدی فرقانی را هم با خود برد.دیگر همه چیز برای حضورشان آماده است.دور از نظر نیست که دانشکدهء کوچک ارتباطات را از مهر امسال دیوار بکشند تا از رنج مصباح یزدی کم کنند.
یک سال قبل سکوت فرقانی دکتر نمکدوست را بدرقه کرد تا دیگر هیچ امیدی به آمدن استاد رفته نماند و امسال در سکوت تابستان دکتر سام آرام به جای محمد مهدی فرقانی نشست.یک سال تشویش سهم فرقانی بود از ریاست در دولت نهم.
اگر به فوتوژورنالسیم علاقه مندید،ویژه نامه ی این هفته ی رسانه ی شرق رو حتمن بخونید.(اگر هم هیچ علاقه ای به فوتوژورنالیسم ندارید ویژه نامه ی رسانه ی این هفته رو حتمن بخونید.)
این هم گزارش من از شاهکار روزنامه خراسان:

نتیجه اینکه در مطبوعات چاپی،کسی مراقب این بسته های کوچک نیست.
اینکه این حرف را از خودش میگوید یا از دیگری نمیدانم اما میدانم که امشب،شب هزار و یکمی خواهد بود که خوب تکراری ام را میبینم.
دیگر پرداخت تازه ای هم درکار نیست.تازگی ها دنبال شخصیت هایم میگردم،گاهی هم از نبودشان می ترسم.
از اولین باری که ترس از دست دادن و نداشتن را چشیدم،از به دست آوردن ترسیدم و امروز با دیدن یک صحنه از فیلم نه چندان دوست داشتنی "یک بوس کوچولو"آنقدر از ازدست دادن خودم ترسیدم که بودنم همین لحظه و همین جا راضی ام نمیکند.
این ترس از مرگ نیست که رهایم نمیکند،ترس از زوال است،از ازدست دادن.
دل تنگی حالم را به هم میزند.دلتنگ چیزهایی می شوم که ازدستشان داده ام و امشب این ترس و شاید دوست دادشتن کوچکترین داشته هایم رهایم نمیکند.
اولین برخوردم با هرآنچه مقابلم مینشیند،شده چرتکه انداختن برای فهمیدن زمان ازدست دادنش.
من از پیری میترسم.
از زوال هر چه به من قدرت میدهد میترسم.
من از پیری اطرافیانم،از کهنه شدن داشته هایم،از بیماری،از ناتوانی میترسم.
من از خودم که فردا این نخواهد بود میترسم.
من از رفتن آنها که هستند میترسم.
من از بودن و آمدن آنها که قرار است بروند میترسم.
من از ناتوانی دستهای توانایی که نگاهم میدارند میترسم.
من از گریستن میترسم.از اینکه ببینم که دستاویز دیگری جز چشمهایم ندارم میترسم.
من از دیدن هر کس و هر چیز که شبیه آنچه هست که از دست داده ام میترسم.
من از باور اینکه کسانی بوده اند و حالا نیستند و کسانی که حالا هستند روزی نخواهند بود میترسم.
من میترسم.
من از انباشت این همه ترس در قامت ۵۳ کیلویی ام میترسم.
میگه اکه بیشتر از ۱۸ ثانیه طاقت بیارید،نابغه اید.
حتمن امتحان کنید.
برخي واژه ها خيال رفتن ندارند. همه جا هستند. انگار بي حضورشان زبان چيزي کم دارد. کليشه مفهوم جديدي نيست. قديمي تر ها اين لفظ فرانسوي را «باسمه» مي خوانند. عباراتي که از فرط تکرار پيش بيني پذير شده و به شکلي مکانيکي و عاري از خلاقيت، در زبان ظاهر مي شوند.
اين قالب هاي کليشه وار را همه جا مي بينيم. از خبر هاي ورزشي روزنامه گرفته تا اخبار سياسي خبرگزاري ها و گزارش هاي تلويزيوني. بلوري خبرنگار حوادث برخي کليشه ها را حاصل «کپي برداري» خبرنگاران «بي تجربه» از متون پليسي و تکرار شيوه آن در نوشته هاي نسل بعد مي داند.
بیست سالگی خوبی داشتم.کاش امسال بهتر باشد.
اما شواهد نشان داده که این اصل تنها در برخی مواقع که مخاطب از برهان های طرف مقابل اطلاعی ندارد کارساز است.هنگاهی که مخاطب به شدت با نظر مورد حمایت مخالف است،اگر پیام ترغیبی شامل نظر طرف مقابل نیز باشد،تاثیر آن بیشتر از وقتی است که فقط نظر مورد حمایت طرح میشود.روانشناسان اجتماعی معتقدند هر قدر پیام ارائه شده بر هیجان استوار باشد،پیامگیر زودتر و بهتر آن را دریافت میکند.*
امروز دومین سالروز حماسه سوم تیر بود،و تریبون آزاد اخبار ۲۰:۳۰ هم -با رعایت اصل دوم-به حماسه ی جاودان(!)سوم تیر اختصاص یافت.
تریبون آزاد با سخنان یکی از هم میهنان سلحشور در نقد اعمال دولت نهم کلید خورد و تقریبن از میان هر سه رای مردمی،یکی شان به این هموطنان منتقد اختصاص یافت.
یک برنامه ی پوپولیستی تمام عیار، با زد و خورد های سانسور ناپذیر (!)کلامی،فرصت اندیشیدن به هر گونه نقد را از مخاطبش سلب میکرد.(نه از در خشونت که با به کار گیری اصول ارتباط جمعی)
اما انگار لباس علم چندان برازنده ی پوپولیسم نیست!...
*مبانی ارتباطات جمعی/دکتر محمد دادگران/ص ۱۴۷