تبليغاتX
آر ِش

 

اولین قسمت سریال طنز گل یا پوچ امشب از شبکه پنج پخش شد.سریالی که بازیگر های مطرح تلوزیونی را به خدمت گرفته و شبکه ای که کمتر ادعای سنتی بودن دارد،شاید محرکی برای بیننده باشد.

اما اصل مطلب:گل یا پوچ از یک سو برای اثبات حقانیت ملی در تلاش است(آمریکای جهان خوار و خیال براندازی مخملین) و از سوی دیگر شکستن تابوهایی که این خوراک را خوردنی تر کند.

چهره اول:سخنرانی های مرد را نوکر خانه اش می نویسد و مرد بی هیچ آگاهی از آنچه انجام می دهد و آنچه به انتظارش است،تنها در سودای به چنگ آوردن صد هزار دلار برای هر مصاحبه،به خدمت بیگانگان در می آید و بی هیچ آگاهی از مفاهیم سیاسی،به چهره ای بین المللی بدل می شود.(همان ساده لوحی روشنفکران و قصهء من گول خوردم ها)

چهره دوم: دختر می تواند با پسر دوست باشد،صحبت کند و حتی با وجود لولوی تاریکی،شبی به دیدنش برود(این همه آزادی را یکجا تصور کنید!)،اما بی شک نمی تواند بی حضور نفر سومی وارد خانه شود .هنوز هم در دیدارهای دو نفره، نفر سوم شیطان است و هنوز هم پذیرش آدم بودن برای حضرات دشوار!

 

پ.ن:بقیهء قسمت های این سریال مخملین را ندیده تصور کنید.

 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:52  لی لی  | 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:12  لی لی  | 

 

داشتم تاریخ شوروی می خواندم که رسیدم به دست اندازی روس ها به لهستان و این حرف رئیس آموزش و پرورش ورشو در آغاز دهه هفتاد:«هرگز اجازه نخواهیم داد کودکان و نوجوانان آموزش مذهبی ببینند.هرگز نخواهیم گذاشت کلیسا بر زندگی فرهنگی و اجتماعی ما تاثیر بگذارد.»

این سر بوم یا آن سر بوم چه فرقی می کند؟اینکه در شوروی باشی و کودکانت محروم از اجازهء اجرای مراسم مذهبی شان،یا در فرانسه و مسلمانانش محروم از انتخاب پوشش دلخواهشان،یا در ایران و زنگ نماز زیر میز قایم شوی،که اگر در جایی جز نمازخوانه ببینندت مجازات خواهی شد!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:25  لی لی  | 

 

نه!سیاه نمایی نه!با کمال روشن بینی بنویس،از دانشجوی ترم آخر پزشکی،که سرنگ خونی یک معتاد در دستش ماند و مبتلا به ایدز شد.از دانشجوی سال پنجم،که یک نقطهء سفید در روزهایش نماند و بعد از پنج سال راهش را کج کرد،از فارغ التحصیلان تخصص و اشتباه تشخیصشان و بیمار هایی که آروزی سلامت به دلشان ماند.از آمار سرگیجه آور افسردگی در دانشجوایانش و وعده اسکناس هایی که تنها به جیب بیست درصدشان روانه می شود.

نمی دانم،قرار است از روز پزشک بنویسم.

 

پ.ن،شرمندهء اقای ابطحی:هی می دیدم شکلش با همیشه نمی خواند اما میشد تقصیر را کردن فونت انداخت.اما باز هم نمی خواند.کمی دقت لازم بود که یادم بیاید املایم در حد نوشتن "خامنعی" و "عمید( به معنای امید)" است.تا یادم بیاید که اولین مطلبم را که لیلا خواند گفت "خودم را بکشم یا تو را؟"،که متوجه شوم در پیوند های وبلاگ به جای" ابطحی" نوشته ام :"ابطهی"!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:30  لی لی  | 

 

مجتبی پور محسن دیگر ناشناخته نیست.همان کسی که بی شک ندانسته، خط پایان شرق شد.نه می شناسمش و نه پیش از این با نامش آشنا بوده ام،اما این روزها نامش بالای عنوان مصاحبه ها یا لابه لای نقدهای دیگران توجه بسیاری چون من را به خود می خواند.

از علاقه ام به احمد زید آبادی (بخوانید احساسات هم شهری پرستی ام در دیار غربت)و تحلیل هایش هم که بگذریم،نام پور محسن بود که به خواندن این گفت و گو واداشتم.

نمی دانم این دوست عزیز با چه آماری این حرف را می زند:روزنامه‌ی کیهان، که یک روزنامه‌ی بسیار کم‌تیراژ است و مخاطب بسیار محدودی دارد...تا آنجا که من اطلاع دارم روزنامه کیهان یکی از سه روزنامه صدر نشین دولتی از نظر تیراژ است که بی شک هیچ روزنامه غیر دولتی در ایران (در خوش بینانه ترین حالت هم ) از این نظر،قادر به رقابت با این سه نخواهد بود .

برای رد این ادعا نیاز چندانی به ارائه آمار هم نیست.منتقدان جدی دولت اغلب کنار روزنامه های دلخواهشان صفحات کیهان را هم ورق می زنند و حساب همسوها هم که روشن است.روزنامه های دولتی در اغلب ادارات کشور توزیع میشوند و مشکل چندانی هم از لحاظ مالی برای ادامه کار و توزیع ندارند.از همه اینها که بگذریم، قطع بزرگ کیهان هم یکی از دلایل فروش بالایش است.کیهان جدا از روزنامه ای که انگشت به اعصاب زمین و زمان فرو می کند،کاغذ باطلهء ارزانی است که برای مصارف غیر فرهنگی به کار می رود.(مثل همشهری به خاطر تعداد زیاد کاغذ هایش)

از این ها گذشته،تیراژ روزنامه ها وابسته به عوامل دیگری هم هست که ذکر دوباره شان از حوصله ام خارج است.(رک:گزارشم از تیراژ مطبوعات در ایران)

حالا اگر تیراژ روزنامه ها در ایران پایین است،مسئله ای است جدا از این حرف ها.

نمی دانم چرا این روزها همه اصرار دارند رسانه ای باشند،حالا کجای کار رسانه ها،دیگر مهم نیست!

 

+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:15  لی لی  | 

 

نمی دانم از کی مقرر شد اینجا بنشینم.من که هزار سودایم را به جدیت پی میگرفتم.یک سرش اشک و آه برای رفتن به مدرسه نظامی و سر دیگر تمنا برای ورود به هنرستان.یک طرف ثبت نام در دانشکدهء علوم اجتماعی باهنر و سر دیگر خیال خواندن نمایشنامه نویسی...

نمی دانم چرا همه این یکی را جدی گرفتند و همه راه ها به دانشکده ارتباطات ختم شد.من ماندم و چند استاد زهوار در رفته و دانشجوایانی که به زحمت با ۱۰ نفری شان ارتباط گرفتم.نمی دانم چرا اینقدر خودم را جدی گرفتم و چه شد که از اشک و آهم برای برگشتن به کویر چیزی نماند.

 از هردری وارد شدم که "آقا کار آموز نمی خواهید" و بعد بی خیال همه چیز سر خواندن گرفتم و روال همیشگی که روزی صد بار عاشق صد استادم می شدم و روی صندلی میخ دار کلاس بی حرکت می نشستم و چشم استاد و جزوه اش را یکجا در می آوردم.

نمی دانم چرا این یکی را اینقدر جدی گرفتم و پایم که به تحریریه شرق رسید مثل بولدوزر کار کردم و مشق کردم و هر شب تا صبح خواب سوژه هایم را دیدم و بعد هم که روزنامه را بستند،گفتم غمت نباد که رسانه نوشتن کار تو نیست و سر و تهت را که بزنند دلت با صفحهء اجتماعی است.

بناست از فردا دنبال دلم برم و امشب که سوژه هایم را دید می زدم(که ماه ها روی دفترچه ام خابیده بود تا روزی اجتماعی بنویسم)دلم برای رسانه مان تنگ شد و برای آنهمه کلنجار رفتن با سوژه های خشکی که دست هایم می شکست تا پس از صد ویراست،رام ترشان کنم.

 

 

+ لی لی نوشت در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:16  لی لی  | 

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:56  لی لی  | 

 

یک ظهر گرم و گندیده در کافه ویستار،عنوان کتاب ها را چند دور مرور می کنم،چنگی به دل نمی زند.آقا لطفن یک کتاب کوتاه معرفی کنید.

ایرانی؟

ترجیحن نه.

چند کتاب از نویسنده های خارجی و دو کتاب ایرانی می دهد دستم.کوتاه ترینشان را انتخاب میکنم.نیم ساعتی وقت دارم،چند صفحه ای می شود خواند.آرامش کافه ویستار،یک فنجان قهوه و داستان یعقوب یاد علی مرا با خود می برد.هوا که گرگ و میش می شود کتاب را نیمه خوانده می بندم و سه شب با شخصیت هایش زندگی میکنم و روز چهارم کتاب را می خرم و باز از سر و از سر و از سر...

آداب بی قراری را بی اندازه دوست دارم.امروز که این خبر را می خواندم نام یعقوب یادعلی،که جز یک اثر از او نخوانده ام به ذهنم آشنا آمد.یعقوب یادعلی از معدود نویسندگان ایرانی که با کتابش زندگی کرده ام،به کدام گناه مجازات می شود؟

آقایان شما را به هر چه که به نام اعتقاد به آن ما را می سوزانید قسم،بس کنید.یعقوب یاد علی را برای نوشتن کتابی که خودتان از قیف تنگ مجوزدادن گذرانده ایدش مجازات می کنید؟!

چشم ها را بد جوری شسته اید که نمی بینید کرد ها ، ترک ها آذری ها و بلوچ ها هیچ وقت به چشم فارس های رنگ و زبان پرست آشنا نیامدند؟دیشب چه خواب دیده اید که امروز با تیغ عزت دادن به اقلیت های قومی اش گوش یکی از همان ها را می برید؟

چرخاندن داس تان بر صفحه ها و بریدن واژه ها و حرف هایی که پس از سال ها از زبان آفریننده اش بیرون پریده اند بس نیست که حالا پنیر را روی صفحه ها می رقصانید؟

آقایان بس کنید.این داستان زیادی خنده دار است.خنده های بی وقفه نفسم را می برد.

 

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:15  لی لی  | 

 

شمارهء آخر رسانهء شرق را که می بستیم،از آقای اسماعیلیان وکیلی که سابقهء قضاوت هم در پرونده دارد،خواهش کردیم یادداشتی درمورد شوراهای حل اختلاف مطبوعات بنویسند.بحث بر سر مژده ای بود که آقای شاهرودی برای شکل گیری شوراهای حل اختلاف در تهران و مراکز استان ها داده بود تا دیگر مسائل قابل حل مطبوعات در این شوراها به دادگاه ها ارجاع داده نشود و ما هم راه ممالک متمدن در پیش گیریم و به جای بستن زبان مطبوعات،سعی در حل مشکلات کنیم.

هنوز جوهر روی کاغذ های شرق نخشکیده بود که زبانش را بریدند.آقای غلامی امیدوارمان می کرد که پرونده که به دادگاه برسد تبرعه می شویم،که این بار از منظر حقوقی تخلفی نکرده ایم،که ...

توقیف یک نشریه بر سر چنین اشتباهی و با و جود عذرخواهی دوبارهء روزنامه چیزی نیست که به سادگی از آن بتوان گذشت.

اما این روزها مسئله بر سر گناه یا بی گناهی نیست،همه می دانیم که تا ارجاع پرونده و تشکیل دادگاه ماه ها و شاید سالها مانده است،همه می دانیم که شکل گیری شوراهای حل اختلاف  در ایران،مانع از ارجاع پرونده به دادگاه ها نمی شود و می دانیم که...

دوست داشتم از شوراهای حل اختلاف بنویسم،فردا عروسی محبوبه است،شاید در فرصتی بهتر...

 

+ لی لی نوشت در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:9  لی لی  | 

 

بعد از ۲۹ روز انتظار و سخت تر از آن بعد از ۵ ساعت انتظار مقابل درهای اوین،امیر آزاد شد.

                                  امیر در شب آزادی اش 

روزت مبارک خبرنگار.

 

 

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 17:56  لی لی  | 

 

خوشحالم ،خوشحالم ،خیلی بیشتر از اونچه برام قابل تصور باشه خوشحالم.میگن وثیقهء امیر رو پذیرفتن و احتمالن فردا آزاد میشه.وااااااااااای خانواده اش الان چه حسی دارن.

 

پ.ن برای پست قبل:ایرنا عکسی را که زده بود،از سایتش برداشت.انگار به دل حضرات هم خوش نیامد.

 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 16:12  لی لی  | 

 

همه هجوم آورده اند.به قول کیهان شده ایم پایگاه روسپی گری و مرکز تبلیغ شخصیت های پورنو.همه اش به خاطر مصاحبه با شاعری که فکر می کرد به خودش مربوط است اگر شیوهء ابراز تمایلات جنسی اش را خودش انتخاب کند.به خاطر سوال و جواب هایی تنها در محور ادبیات تعطیل شدیم.

بماند...

این گاف ایرنا خیلی باحال است.حضرات نمی دانند که این علامت،برای روابط مردانه تعریف شده،نه زنانه!

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:54  لی لی  | 

 

انگار توقیف شدیم

 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:17  لی لی  | 

 

این هم رسانهء بدون لیلا و پرستوِ.انصافن من و ساناز از پا افتادیم تا در کمترین فرصت این ویژه نامه در آمد و از سه شنبه هم رئیس جدید آمد و یک روز بعد فرناز شهید ثالث، و این هفته کمی اوضاع بهتر است.

این ویژه نامه را از دل صحبتهای معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد درآوردیم که البته روز چهارشنبه همه را(با وجود داشتن صدای ضبط شده اش)تکذیب کرد.قرار بود آیین نامه این هفته با فوریت به هیات دولت برود اما انگار حالا حالا ها خبری نیست.

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:23  لی لی  | 

 

پوشیدن روسری،شال یا هر سربند دیگری در دانشکده ارتباطات علامه آزاد بود. از عید به بعد هم که با وجود اعتراض بچه ها ،حراست سردر دانشکده را قرق کرد ،جسته گریخته همان طور که دوست داشتیم لباس می پوشیدیم.(بگذریم که این اواخر به لطف طرح مبارزه با امنیت اجتماعی مانتو ها دو وجب بلند تر شده بود و...).خلاصه اینکه امروز بعد از یکماه وارد همان محدوده خود مختار شدم و این بار نه نماینده حراست،که نگه بان! به شال سرمه ای ام ایراد گرفت.

احکام کمیته انضباطی هم صادر شد.از حکم تعلیق عسل ،عماد ،امیر ،سلیمان و شیما خبر دارم.البته ماجرای احکام شریفه به اینجا ختم نمی شود.

احتمالن امیر تنها کسی است که از حکمش بی خبر است و این روزها تنها خبر ما بی خبری از اوست.

+ لی لی نوشت در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:0  لی لی  | 

 

به اندازهء تمام موجودات زمینی و غیر زمینی،«کالیگولا» را دوست دارم.این روزها هم مثل تمام روزهای رخوتم تنها کتابی* است که از هزار بار خواندنش غرق لذت می شوم.

کالیگولا پادشاه جوانی که آغاز سلطنتش به آسودگی و فرزانگی گذشت،پس از مرگ خواهر(که معشوقه اش هم بود)،میخواهد ناممکن را بی افریند و در حسرت به دست آوردن ماه،امپراتوری اش را در خون غرقه می کند.

جزء جزء این داستان را می پرستم.و آخرش را،استیصال پرستیدنی اش را که می گوید:

دیدی آخر هلیکون نیامد؟دیگر ماه را بدست نخواهم آورد.اما چه تلخ است که حق با تو باشد و مجبور باشی تا نهایت پیش بروی.من از نهایت می ترسم!صدای اسلحه می آید،پاکی و بی گناهی است که پیروزی اش را تهیه می بیند.من می ترسم.من که دیگران را تحقیر کرده ام،حالا چه زجری می برم از اینکه باید همان ترس را در دل خود حس کنم.ولی مهم نیست،ترس هم دوام ندارد.

 

*نوشته آلبر کامو،ترجمه ابولحسن نجفی

+ لی لی نوشت در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:44  لی لی  | 

 

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

 

پ.ن:شنیدم که امیر تا چند روز دیگر آزد میشود.اما تا چند روز دیگر؟

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:43  لی لی  | 

 

گزارش سایت الف را جان من بخوانید:

چرا زنان بیشتر از مردان استخدام می شوند؟

زن موجودیست که فداکاری می کند اما توقع سپاسگزاری ندارد.(بخوانید همان یابوی خودمان) ...

...به یقین می توان گفت که یکی از مهمترین دلایل روی آوردن صاحبان کار به استخدام زنان که برگرفته از فرهنگ ماتریالیستی- سکسوالیته غرب است، جذابیت ظاهری زنان است. مشتریان به اندازه ای که در برخورد با یک فروشنده زن در رو دربایستی برای خرید قرار می گیرند به هیچ وجه در مواجهه با یک فروشنده مرد اینگونه نیستند.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:15  لی لی  | 

 

۴۰۷ ساعت از بازداشت امیر گذشته.این همه روز گذشته و هنوز نمیتونم تصور کنم که امیر با اون شور پویایی،روزهاش رو توی بند ۲۰۹ چطور میگذرونه.

تنها خبر جدید این است که به خونه زنگ زده و گفته حالش خوبه.

به امید شنیدن خبر آزادی اش.

+ لی لی نوشت در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:57  لی لی  | 

 

وقتی قرار است با کسی حرف بزنی که حرفی برای گفتن ندارد،حتی فجیع تر از این،وقتی قرار است با کسی حرف بزنی که حرفی برای گفتن ندارد و از گفتن هم نمی ایستد،چه باید بکنی؟

وقتی مصاحبه شونده ات ضبط صوت را خاموش میکند و هر آنچه را که به تو گفته،بی اجازهء ضبط،با خنده هایی که ساده لوحانه! است اگر بگویی بوی صمیمیت می دهد،نقض میکند! میمانی که به مصاحبه شونده وفادار بمانی که از تو برای فاش نشدن حرف هایش قول گرفته،یا به مخاطبت که گمراهش کرده ای اگر حرفها را پنهان کنی...

وقتی که از رسانه می گویی و از پول پرستی سربازان آمریکایی در جنگ می شنوی چه باید بکنی؟

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:1  لی لی  | 

 

آدم های زیادی با من موافق نیستند که با تکیه بر رذایل اخلاقی ام میگویم"بکشید و اعدام کنید،اما اصراف نکنید".من با کمال شرمندگی اعلام میکنم که با حذف آنها که حضورشان جز ترس و تشویش و نکبت چیزی برای اجتماع ندارد،از صحنهء عمومی موافقم .از نظر من حق نداریم کسی را به خاطر شیوهء زندگی اش مواخذه کنیم تا آنجا که این شیوه،در زندگی دیگران،خلل جدی وارد کند.

بله.من با اعدام نکبت هایی که فرصت راه رفتن در خیابان هایی که برای تو ساخته شده اند را از تو میگیرند و به خاطر دوپرده گوشت قلابی پشت گردنشان تو را با نگاه و رفتار هرزه شان لجن مال میکنند موافقم و همین جا شهادت میدهم که اگر بخواهید خودم جلادشان خواهم شد اما...

 

"اما پخش صحنهء اعدام و لجن های آویزان شده از طناب،در رسانه ای که از بچه ء چند ماهه گرفته تا پیر ۱۰۰ ساله به آن چشم دوخته اند،جز بلاهت بزرگی که نمیتوان از ان چشم پوشید،چه میتواند باشد؟"

پ.ن: در برنامهء امشب کوله پشتی-مصاحبه با قاضی مرتضوی-در حمایت از طرح مبارزه با اراذل و اوباش،صحنهء اعدام،اشکارا از تلوزیون پخش شد.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:54  لی لی  | 

 

از آن روزها که می پنداشتم همه چیز را در عرفان میتوانم دید،گذشته و امروز بعد از مدتها یکی از کتابهایی که بُتم بود را برداشتم و به دنبال آرامشی که پیش از اینها به من می داد،صفحه ها را ورق زدم.اما به جای بانگ عارفانه،خندهء جاهلانه ای برآوردم از این حرف و از بزرگی بلاهت بزرگان:

عزیزالدین نسفی گوید:

                                    "آدم،روح است!

                                                            حوا،جسم است!"

 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:54  لی لی  | 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:9  لی لی  | 

+ لی لی نوشت در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:32  لی لی  |