تبليغاتX
آر ِش

 

چگونه برای چاپ در همشهری آنلاین، مقاله بدزدیم، یک پست قدیمی از جادی است که من تازه دیدمش.غیرقابل تصور نیست،اما جالب است:

                                                     کشف جادی

اینجا هم ملت خجسته دل اند.در حالی که خواهران و برادران دینی مان،سر چهار راه می ایستند و تمبان ملت را بر سرشان می کشند،تا کوتاهی اش فراموش شود،دوستان خجسته دلی هم هستند که می گویند:حتا اگر مقنعه جزئی از روپوش و یونیفورم مدرسه فرض شود (استدلالی که بعضی‌ها برای فرار از صورت مسأله پیش می‌کشند) این سوال پیش می‌آید که چرا فقط دختران باید روپوش و یونیفورم به تن کنند. گرچه در بعضی مدارس پسرانه هم یونیفورم رایج است، اما این عمومیت ندارد و در هر حال شامل دبیرستانی‌ها نمی‌شود...

 

+ لی لی نوشت در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:54  لی لی  | 

 

روزنا:شنيده شده كه‌ امام‌جمعه شهركرد، عبارت‌هاي <بابا نان داد> و <بابا آب داد> را عباراتي دانست كه <روحيه استعماري> دارند و بر اين مبنا پيشنهاد داد تا به جاي آنها از عبارات <خدا نان داد> و <خدا آب داد> در نظام تعليم و تربيت كشور استفاده شود.

+ لی لی نوشت در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:10  لی لی  | 

 

نام خانوادگی توفیق اجباری است.بخواهی یا نخواهی یدکش می کشی.غلط یا درست،آبرو یا بی آبرویی اجدادت را در چند حرف دنبال نامت می آوری.تو را با آن می شناسند.خودت را و نامت را فدای اجدادت می کنند.

اسم کوچک مال توست.تویی،بی هیچ حرف اضافه ای.

 کسانی را که با نام خودم صدایم می زنند دوست دارم.

پ.ن۱:مشکل اینجاست که نام من با نام شناسنامه ای ام یکی نیست.گاهی اوقات نمی دانم باید خودم را با کدام یکی معرفی کنم.اما هر دوتاش را دوست دارم.هر دو اش خودمم.

پ.ن۲:حالا وقتی تو را نه با نام خانواده ای ات،که با نام فامیلی شوهرت صدا می کنند خیلی حرف دارد.(خوب مرد است دیگر...میدانی؟!) 

+ لی لی نوشت در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:20  لی لی  | 

 

زن هراسان راهرو های فروشگاه زنجیره ای را می گردد.صدایی با هیجان همراهش می کند:

زنی تنها بود

زنی تنها بود

تنها ؛ به دنبال گمشده اش می گشت

«پیداش کردم»(این رو زن می گه)

مایع ظرف شویی جام گمشده اش بود

 

لی لی ن:زنی تنها بود.زنی بی چیز بود.زنی بود در یک تن.زنی بود با دو دست.تنی برای کام دادن.دست هایی برای ظرف شستن.

 

پ.ن:تبلیغات تلوزیونی در ایران ضوابطی دارد (!)که در 81 اصل کپی شده با ترجمه ای ناقص از قانون تبلیغات اروپایی ها خلاصه شده.از اصل 56 تا 63 سازندگان از ساختن تیزر های که مغایر با حقوق زنان ، استفاده ابزاری از شخصیت آن ها و محدود ساختن نقش اجتماعی شان منع شده اند.(در اولین فرصت اصول را می نویسم یا لینک می دهم)

 

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 22:43  لی لی  | 

 

خدای مو حنایی با چشم بیدارش دنبال پیامبر است.چشمی با هاله آبی.نور آبی به دنبال تمام لحظات مرد:نظر کرده:برگزیده!

پیامبر همه چیز از دست داده با این رسالت به زندگی برمی گردد.هیچ کس باورش نمی کنند.همان قصه همیشگی که پیامبران را دیوانگان تاریخ می خواندند.

پیامبر وامانده چوپان نیست،جراح مغز است.ماریایش روسپی نیست،پزشک است،پطرسش حواری نیست،رقیب است.

خدای مو حنایی پس از غیبت صغرای چهار ساله،بر پیامبر نازل شده:«این توهم جدید تلوزیون ماست.»

شاید هری پاتر را بتوانیم با تمام و یا به واسطهء شگفتی های کودکانه اش،به خورد خیلی ها بدهیم،اما برای ظهور خداهای مو حنایی در تلوزیون،کمی دیر است.

 

پ.ن:به خودم تعهد دادم که این ماه رمضان حد اقل دو سریال را ببینم.این یکی سریال "اغما"از شبکه یک است.ساعت ۷:۴۰ عصر. 

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:28  لی لی  | 

 

حضور هم زمان تراژدی و کمدی رسانه ای را در تلویزیون صدای آمریکا می توان دید.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:16  لی لی  | 

 

یک میز با چند صندلی دورش.۴ یا ۵ زن و مرد سال خورده و یک خانوم جوان دور هم نشسته اند.یکی می گوید: "آن سال ها در ماه رمضان خانه ما عجب صفایی داشت."بعدی می گوید:"همه دور هم بودیم".بعدی می گوید:"صفایی که خانه ما داشت هیچ جا نداشت."

همه این ها را با حسرت می گویند.

زن جوان نیشش را تا بنا گوش باز می کند:"چرا اینقدر نا امید؟!ماه رمضان ماه خداااااااااااست...ماه نزدیکی دلهااااااااااااااااااااست...شما می تونیدبا یک پیام کوتاه نزدیکی دل هاتون رو ثابت کنید."

همه لبخند می زنند.

هیچ کس تنها نیست:همراه اول

عین عبارات را یادم نیست چون این آگهی تلوزیونی را سه روز پیش قبل شروع یک سریال دیدم و از آن روز هر چه چشم هایم را به تلوزیون دوختم دیگر پخش نشد.

ترفند های تبلیغاتی ما خیلی باحال است.از دین و ایمان ملت هم دست برنمی داریم.گرافیک و طراحی لباس خوب و نمای مناسب هم که اساسن مسئله ای تجملی است.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:17  لی لی  | 

 

آخرین گزارش رسانه ای ام در اعتماد می شد خیلی بهتر شود،اما این هفته دست و دلم به کار نمی رفت.حالا هم که دست هایم به کلی از کار رفت.

پیش .ن:در این گزارش به اشتباه«phone in» را «in phone» تایپ کرده اند که من اینجا درستش کردم.

نگاه یک سویه تلوزیون در انتظار پیام های کوتاه

اواسط 1970 بود که در امريکا و برخي کشور هاي اروپايي، تلويزيون، رسانه لجوج و يک سويه، با نمايش برنامه هاي « phone in » تمام تلاشش را براي دوسويه بودن ارتباطش با مخاطبان انجام داد.« phone in» ها برنامه هايي بودند که به مخاطبان، اجازه برقراري تماس تلفني با خود را مي دادند. مخاطبان مي توانستند از طريق ارتباط تلفني مستقيم نظر دهند يا در بحث شرکت کنند.

کم کم بسياري از برنامه هاي تلويزيوني راه « phone in» ها را در پيش گرفتند و حتي اگر اجازه پخش صداي بينندگان شان را نمي دادند، روابط عمومي ها را موظف به شنيدن حرف هايشان مي کردند. ديگر نيازي نبود تا پيامت را در بسته هاي پستي بپيچي و هفته ها و حتي ماه ها به انتظار خوانده شدنش بنشيني.

اما ماجرا به اينجا هم ختم نشد. تلويزيون ها که هنوز انگ يک سويه بودن را بر پيشاني شان يدک مي کشيدند،دست به دامان فناوري هاي نوين ارتباطي شدند.کمي بعد ارتباطات آنلاين و پيام رساني به واسطه ايميل روي کار آمد. اما در ايران اين شيوه ارتباط با رسانه ها به خاطر در دسترس همگان نبودن اين فناوري، چندان توفيقي نيافت. چند سال بعد به مدد مجهز شدن مخاطبان تلويزيوني به فناوري تلفن همراه، چاره جديدي براي ارتباط متقابل مردم و تلويزيون انديشيده شد. بله. ارتباط از طريق «اس ام اس» اين شيوه تازه بود.

بقیه را در اعتماد بخوانید.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:9  لی لی  | 

 

اگر این لحظه چرک نم گرفته را حذف کنم،آخرین گریه ام با سختی به یاد می آورم.

گریه،اوج استیصال آدم هایی است،که دوست دارند مقاوم باشند...

+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:49  لی لی  | 

 

بیش از هر زمانی احساس تنهایی و بی هودگی می کنم.مامان فردا از مسافرت میاد و بس که توی این هفته گرسنگی کشیدم شبها از معده درد خوابم نمی بره.سر درد های دراز مدتم شروع شده.شاید ادامه میگرن مامان باشد که به جان من می افتد.

مثل یک موجود خپل زمان را گم کرده ام.خواب هایم آشفته شده.سه روز از شنیدن ربنای شجریان عقب افتاده ام.کاکتوس ها را هم مثل آیینه دق چیده ام روی میزم که یادم بماند دیگر پولم را در شکم این علف های خار دار نریزم.

دلم می خواست این روزها کسی کنارم باشد.همه گرفتارند.سعی می کنم بفهمم.تلفن خانه را زدم توی برق و سوخت.موبایلم هم اعتبار ندارد.کارم شده صبح تا شب وبلاگ خواندن و اینترنت بازی.محبوبه که زنگ زد هوایم خیلی عوض شد.

می خواهم جز سایت تخصصی که قراره با کمک بچه های ارتباطات راه بیندازیم،از همه فعالیت هایم کنار بکشم.باید زودتر این واحد های لعنتی را تمام کنم که لا اقل یکی از دوست نداشتنی هایم از زندگی حذف شود.

هیچ کس از خواندن غصه های دیگری لذت نمی برد.وبلاگ برایم شده دفترچه خاطرات عمومی.به زودی راهم را تغییر می دهم.

دمبل و دیمبل هایی را که برای حنابندان محبوبه(این یکی خواهرم است)،جمع کرده بودم گذاشتم و برای باز کردن چین پیشانی ام تلاش می کنم.می دانم که خیلی زود پیروز می شوم.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:55  لی لی  | 

 

وطن یعنی در خواب دیشبم جنگ شده بود.همه جا را زده بودند.خانه نبود.خانواده ام هم.با پای پیاده رفتم هندوستان!چند ایرانی دیگر هم آمده بودند.

وطن یعنی یک کیسه بر می دارم و خواستنی ها و وابستگی هام را می چپانم تویش و می رم روی زمینی که با هم آرام تر باشیم...

وطن یعنی کیسه ام را در شهرم جا گذاشتم!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:33  لی لی  | 

 

دستها را به قلم دوخته اند و چشم ها را به دست حساب رسان.مردمکش بالا و پایین می رود تا «آقا»،«حاجی»،یا هر چیز دیگری شوند.چشم ها از کار می افتد.دست ها هم.

خیلی زود دستم را بر می دارم.بس است کارگر هیچ مزد روزنامه ها بودن.

دلم چهارتا کتاب می خواهد،اینترنت پرسرعت،دوزار پول مفت و کلاس علی اکبر قاضی زاده.

+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:37  لی لی  | 

+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:32  لی لی  | 

 

دوستی از بلاد فخیمه "سوئد"آمده بود با یک بچهء ۶ ماهه.از اوضاع زنان و خدمات بعد از زایمان دولت پرسیدم.گفت آنجا بعد از هر زایمان،یک سال مرخصی با حقوق دارند،که پرداختنش بر عهده سازمان بیمه ای است که سالها از حقوق کارمندان،وجه کسر می کند.در این یک سال هم خود شرکت نیرویی جایگزین می کند و سال بعد،کارمند اصلی را بر می گرداند.(حالا ۶ ماه مرخصی به زنان ما می دهند و همه را از ترس بیکاری میخ کوب می کنند.)

دلم می خواست ساعت ها از اوضاع زنانشان بپرسم،که نشد.فقط آنجا هم بحث جنگ ایران است و انگار "هیلاری کلینتون"  به بوش اولتیماتوم داده که تا من می آیم،تکلیف ایران را روشن کرده باشی!

امشب در مهمانی دو پسر بچه سه ساله بودند،یکی از ایران و یکی از سوئد.آرامششان از زمین تا آسمان با هم فرق می کرد و رفتار مادرانشان هم.واژه ها و عبارات ما هیچ جایی در ذهن پسر ۳ ساله سوئدی باز نمی کرد.

+ لی لی نوشت در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:11  لی لی  | 

 

من که با آواز شجریان هم عنان از کف می دهم،به زحمت خود را هل دادم وسط تا با زنان پای بکوبم.

تمام تلاشم را برای انبساط عضلات صورتم خرج می کنم.

ام البنین 15 ساله را صدا می زنم:دوستم!بیا!

لبخند و شادی تصنعی ام،حالم را به هم می زند.اکراه دستم در برخورد با دستهاشان را با لبخندی ابلهانه می پوشانم.

ایستاده ام میان 30 زن معتاد، چشم هام را مدام گشاد و تنگ میکنم تا شعور نداشته ا م را القا کنم.به سوالات لاینقطعم،دعا و موفق باشیدی ضمیمه می کنم تا حس کنند می فهمم.

اینجا!در این اتاق کپک زدهء خیابان شوش،دست دردست ام البنین می رقصم؛انگار از شادی شان شاد باشم!

چشمام و رو هم میذارم و ...

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:42  لی لی  | 

 

از نسل غیرقابل انقراض انسان های غرغرو،پیرمردی با سبیل سفید به پهنای صورتش،در تاکسی می نشیند.نیمی از راه را برای باز کردن هر بحث بی ربطی تلاش می کند و چند دقیه تا پیاده شدنش،با آتشی که در جمع می اندازد،مهر ِموم شده بر زبان راننده را آب می کند و برای وراجی اش پیروز می شود.

مثل همیشه صحبت از رژیم است و از جوانان و اشتغال و ...تیرش به هدف نمی خورد.فراموش کرده قبل از شلیک،ریش پر پشت و مهر پیشانی مرد را دید بزند.

بحث که به رژیم و لبنان و فلسطین می رسد،دلم میخواهد دست گیره را فشار دهم و خودم را از شر صدای بلند و دعوای بی هوده شان،بر آسفالت نقش کنم.

چند لحظه بعد پیاده می شود و مرا با موج صدای گوش خراشش،که هنوز بر سقف تاکسی می خورد و بر سرم فرو می ریزد و با لحن آرام راننده ای که بیش از حد طبیعی و غیر طبیعی در تقدیر ذوب شده تنها می گذارد:

-میگه مملکت رو با نماز و روزه نمی شه نگه داشت!پس با چی میشه؟با سبیل؟توی قرآن هم خداوند فرموده ما هر کی رو بخوایم سر قدرت می شونیم.حتی فرعونش هم خدا آورد.حالا می آد با همین حرفا جوونهای مردم رو اغفال می کنه.

-حاج خانوم(نمی دونم این فرضیه چه طور در ذهنش قوت گرفت؟)باور کنید گفتن به ما رای بدید،رای دادیم،به ماه نرسیده مملکت رو گند برداشت.خوب حالا کسی اومده و داره کاری می کنه.

-حکومت رو تو چه کار داری؟خودت انسان باش.

-قبلش هم ۱۵۰ سال قاجار بود.خیلی عذر می خوام،خیلی ببخشید،شب مردم رو مست می کردند،صبح که پا می شدیم نصف مملکت رفته بود.

-۸ سال با تمام دنیا جنگیدیم و یک تکه از این خاک رو ندادیم.

رسیده ایم دو راهی یوسف آباد.روز به خیر می گویم و راهم را برای رسیدن به جلسه کانون مشارکت در پاکسازی مین کج می کنم.

"هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و یک تکه از این خاک را ندادیم."

هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و ۲۰ میلیون مین در خاکهامان کاشتیم.

هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و ۵ هزار پرونده از آسیب دیدگان مین روی هم چیدیم.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:7  لی لی  | 

 

صفحه رو مدام باز می کنم و می بندم.با این کامپیوتر ویروسی،تمام سعیم رو می کنم که برای سومین بار در روز نبلاگم.کسی خونه نیست.اینجا تاریک و هیچ تلاشی برای روشن کردن چراغ نمی کنم.از تاریکی می ترسم.حتی از صدای پای خودم که بی هوا زیر میز می خوره.

روزهای اول مامان خیلی به پر و پام می پیچید.از دق و دلی شوهر دادن دخترش تا رفتن سنجاق به پای پسرش،همه رو سرم خالی می کرد.

اوضاع بهتره.اما نمی دونم چرا هر لحظه که می گذره،احساس می کنم جزیی از وجودم رو فراموش کردم.انگار به طرز غم انگیزی دارم بزرگ می شم.

دلم می گیره.تنها توی این اتاق،حتی به محسن نامجو  هم اجازه جیک زدن نمی رم.

هممون داریم بزرگ می شیم.هیچ دلیلی برای بقای دوستی هایی که تا نیمه شب نگاهشون داری و از گفتن و شنیدنشون قاه قاه بخندی نیست.

هنوز هم شادم و هنوز هم مغز همه را با حرف هام می جوم.اما کمی خسته تر.تفاوتش همین است.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 20:2  لی لی  | 

 

با بیست واحد و برای سومین سال،قرار است به دره ارتباطات علامه،که این روزها با حضور کماندوهای حراست،به جهنم دره ارتباطات علامه بدل شده،پا بگذارم.لعنت به من اگر از خود دانشجوی کارشناسی ارشد ارتباطات علامه بسازم.

دیروز کارت دانشجویی می خواستند.کارت کتابخانه ام را به فاطی(به نظر من اسمش این است،اما می تواند این نباشد)،بانوی سیاه پوش حراستی،دختر ۱۹ ساله با تحصیلات پیش دانشگاهی،نشان دادم.کارت تغذیه،عکسم را پوشانده بود.با بد بختی از زیر کاور تنگ و چسبناک بیرون کشیدش.

گفتم:نگاه کن ببین با اصل مطابقت دارد.

فیش شهریه دستم بود.گفتم:از طرف کانون خیریه به حساب دانشگاه پول نمی ریزم.

گفت:"خانومم" از دفعه دیگه با مقنعه بیا.(خدا این واژه را از زمین بردارد)

تمام نفرت عالم را جمع کردم و گفتم:چشم

چشم گفتن به دختر بچهء بی سوادی که با شیوه "پاولف" تربیت شده،از همان درد هایی است که فقط در خیابان های این خاک دامنت را می گیرد.

 

پ.ن/ساعت ۴.۵ عصر:دلم میخواد از غصه خودم رو دار بزنم.بعد از سه روز آمده ام خونه و حالا می بینم چهار تا از کاکتوس هام دارن می پوسن.بی شرف ها لیاقت این همه رسیدگی رو نداشتند.من رو بگو که می خواستم براشون گلدون نو و دوست جدید بخرم.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:31  لی لی  | 

 

بعد از یک ماه خور و خواب و خشم و (!)(این یکی را نادیده بگیرید)،و گزارش های پراکنده ای که آنقدر از ذهنم دور بودند تا اسم دیگری را مقابلشان بنویسم،دوباره شروع کردم.

قرار است هر هفته در صفحه گزارش اجتماعی روزنامه اعتماد،یک صفحه رسانه داشته باشیم.

این اولین شماره اش است که بیشتر تمرینی بود برای شروع دوباره کار رسانه ای ام.

پ.ن ۱:از هر چه بگذریم،کار کردن با لیلا خدابخشی هوای دیگری دارد.از بد قولی پارتنرهایی که انتخاب خودم بودند بدجوری حالم گرفته شد.ممنون از شیمای خوش قول.

پ.ن ۲:به محبوبه گفتم اگر قرار است یک روزنامه نگار چرت و پرت نویس دست چندم باشم،ترجیه می دهم تیشوی دست اول روزنامه های ایران باشم.امید وارم مجبور نشوم یکی از این دو را انتخاب کنم!

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:4  لی لی  | 

 

بازهم وطن پرستی ام با خواندن این پست تادانه گل کرد.دلم کرمان می خواهد و ماهان را که ۳ سالی است ندیده ام و عبادتگاه شاه نعمت الله ولی را که باتمام اختلاف نظرمان،وقتی سرم را مقابل در کوتاهش خم می کنم،خودم را از یاد می برم.

پیرمرد متولی اش(نمی دانم هنوز هم پایدار است؟!)که با قامتی کوتاه و جلیقه ای کوتاه تر،با زبان خودت با تو سخن می گوید.

 

پ.ن:دلم کماچ لقمه ای حمید و کلمپه زعفرانی گردویی رضا و قطاب منصفی می خواهد.دلم کوچه پر درخت هزار و یک شب و دبیرستان فرهنگ می خواهد.

+ لی لی نوشت در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:37  لی لی  | 

 

بخواهی یا نخواهی تو را حفظ می کند.مذهب دیوار شیشه ایست که اگر حمله ها را تا یک قدمی ات هم ببینی،می دانی تا قبل از شکستن شیشه در امان می مانی.

ایمنی ات از دیگران بیشتر می شود.حالا اگر نخواهی مثل مادربزرگت همه را ناشی از «قدرت خدا» بدانی یا مثل دوستت «اعتقاداتی داشته باشی که تو را بیش از دیگران کمک می کنند»،باز هم مذهب است که حتی وجود ظاهری اش به تو قدرت می دهد.(یا درواقع قدرت دیگران را در مقابلت تضعیف می کند)

پوشش تو را حفظ می کند.سکوت تو را حفظ می کند.واژه هایت تو را حفظ می کنند.حتی اگر این خدایت نباشد که به دادت رسیده،ایمان دیگران به وجود «سد با ایمانی ات» هست که تو را حفظ می کند.

خیلی چیزهاست که در غیر این صورت به شکل آزار دهنده ای تغییر می کند.اینجاست که تنها ایمانت به خود است که توان مبارزه را در یک جدال اجتناب ناپذیر(که زائیده خودت است) تقویت می کند.

گاهی انتخاب، اوضاعت را خیلی سخت می کند...

چند ساعت بعد،پ.ن:همایون می گه چرا این عنوان رو نوشتی و نظر رو انحصاری کردی!نه دوستم این رو نوشتم که از شنیدن کلیشه هر کسی یه عقیده ای داره و حق نداری به نظر ما توهین کنی راحت بشم.

+ لی لی نوشت در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:38  لی لی  | 

 

مرسی از پرستونی عزیز برای یک شب خوب.موفق باشی دوست جون.

+ لی لی نوشت در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:15  لی لی  | 

 

اگر از یک استاد مطرح ارتباطات در مورد نقش سینما در دامن زدن به چند همسری بپرسی و پاسخت به جای تحلیل رسانه ای موضوع،مدح چند همسری باشد،فقط می توانی به ریش کم پشت خودت بخندی.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:31  لی لی  | 

 

هر چند روز یکبار جیره اش را می گرفت،یک فصل کتک پر و پیمان.جیغ می کشید و کمک می خواست و ما هم سوپرمن خانه را چند دستی می چسبیدیم که زندگی مردم را به خودشان وا بگذار و بالاخره روزی از این روزها پیش مادرم آمد که بچه دار نمی شود،که خانواده شوهرش می خواهند برایش آستین بالا بزنند،که طلاقش نمی دهد.

حالا دارند جدا می شوند.۲۶ میلیون تومان مهریه و حقوق ماهیانه معلمی،برای یک زن در این شهر بی دروازه کم نیست؟۲۶ میلیون تومان،دیهء سال ها مشت و لگد ها هم نمی شود!

 

پ.ن:این مطلب مداد سیاه را هم بخوانید:سکس برای بقا

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:21  لی لی  | 

 

یک ماه پیش،از  آقایی که کتاب های قدیمی می فروشند،کتاب "جنگ علیه زنان" را خریدم.مقدمه کتاب را که خواندم،باران فحش و ناسزا بود که از زبان بی در و پیکرم سرازیر می شد.مترجم در هر سطر هزار بار عذر خواسته بود که این جریده مستطاب را ترجمه کرده و در مقدمه کتابش تاکید داشت که او را از این انحرافات بری بدانند.

من هم از همه جا بی خبر،با خودکاری که در دستم بود،مقابل سطر سطر حرف هایش ناسزایی می نوشتم که شما شکر خوردید برای ترجمه و چاپش زحمت کشیده اید و لابه لایش ناسزایی هم به فروشنده حواله می کردم.

این ماجرا را برای دوستی تعریف می کردم و او هم از سر دوستی به نا آگاهی ام خندید که "در روزهایی که جسارت ناشران و مترجمان برای انتخاب آثار روز،رو به افزایش بود و خباثت مجوز دهندگان هم پله های ترقی را طی می کرد،ناشران برای انتشار آثار به این طرفند متوسل می شدند و هر جمله را صد بار تکذیب می کردند و مخالفتشان با اثر را در هر صفحه به رخ می کشیدند،تا مجوز نشر را بگیرند."

حالا حکایت همین مترجم است که هر جا نظری را در باب فمنیسم آورده بود،در پرانتز عذر خواسته بود و تا آنجا که توانسته بود نویسنده را کوبیده بود.

کتاب بدی نبود.اگر مطالعات زنان برایتان جالب است بخوانیدش:جنگ علیه زنان/مارلین فرنچ/توران دخت تمدن/۱۳۷۳/انتشارات علمی

+ لی لی نوشت در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:54  لی لی  | 

 

خوانندگان هری پاتر یا مجله خوان هستند یا نیستند.

اگر هستند که هیچ.

اگر نیستند،به هر ضرب و زوری که شده،آنها را مجله خوان می کنیم.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:40  لی لی  | 

 

رسانه های دیداری از مابهتران را که می بینی(از شنیداری هاش خبر ندارم)،خبری از چند مخبر ثابت که از روی نوشته ها بخوانند و در بالاترین سطح خود به میزی شیه ای تکیه کنند و نیش خندی به لب راه بدهند نیست.تیپ(منظور حالت چهره،نوع پوشش،لحن و نوع بیان) و سن مجری ها و اخبار گو ها،به فراخور موضوع تغییر می کند.خوانندگان خبرهای هنری شور و جذابیت هنر را در صدا و چهره و حالاتشان می آورند و خوانندگاه خبر های سیاسی،صلابت یک سیاست مدار را.

خبر ها لاینقطع تکرار نمی شوند و معمولن بیشترین حجم شبکه های خبری به گزارش های تصوری اختصاص دارد.میزگرد ها چالشی است و حرف ها به"دست شما درد نکنه که چقدر خوبید" و "نظر شما در مورد ...بسیار عزیز چیست؟" ختم نمی شود.

شاید تاثیر این الگو های جذاب بود که ما را به تاسیس رادیو ها و شبکه های تلوزیونی مختلف،با نام های متفاوت،وا داشت(گرچه چندان تفاوتی دیده نمی شود).شبکه جوان رادیو هم آمد و رفته رفته در ایجاد تفاوت در لحن آنقدر پیش رفت که حضم برنامه ها را دشوار کرد.

چند ماه پیش از دوستی که در شبکه جوان مشغول است شنیدم که کادر برنامه "جوانی به وقت فردا" را به خاطر شدت لحن سیاسی شان(!)،تغییر داده اند.امروز هم به روال هر روز،در تاکسی محکوم به گوش دادن به این برنامه بودم.

نمی دانم چه منطقی است که جوانی به وقت فردا را به سمت برنامه ای با لحن زننده و ادبیاتی سخیف،سوق می دهد؟به زحمت می شود واژه ها و عبارات زننده ای را که به کرات از زبان مجری ها بیرون می پرد را به عنوان نمک ماجرا تلقی کرد.نمونه هایش را ببینید:

تبصره میام "مامان"/بیا بالا/یه خبر بخونم حال کن و...

بهتر نیست باور کنیم که رسانه ها حتی اگر هدفی جز سرگرم کردن افراد و جذب مخاطب نداشته باشند،کارکرد آموزشی در سطحی وسیع دارند و تزریق کلامی سخیف در قالب واژه هایی بی ارزش که قرار است فکری را به زبان بیاورد،ثمری جز سخیف ساختن آن فکر ندارد؟!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:31  لی لی  | 

 

اگر کالیگولا را آلبرکامو ننوشته بود،عباس معروفی دوست داشتنی ترین نویسنده زندگی ام می بود.

آشنا یی ام با معروفی از پیکر فرهاد شروع شد و سمفونی مردگان را که می خواندم شب و روزم با شخصیت هاش می گذشت.آنقدر غرق در فضایش بودم که مرز میان داستان و واقعیتم برایم قابل تشخیص نبود.سال بلوا هم هوای خودش را داشت و فریدون سه پسر داشت و دریاروندگان جزیره آبی تر و خلاصه اینکه نوشته های معروفی برایم پرستیدنی است.

اما هیچ وقت فکر  نکردم چرا نوشته هایش اینطور در من نفوذ می کند!امروز که این بخش از رمانش را خواندم،مسحور واژه های ساده اش شدم.معروفی معروفی است، چون پیچیده ترین ها را در ساده ترین عبارات برایم می آورد.

پ.ن:اگر می دونید بقیه کتاب های معروفی که دیگه تجدید چاپ نمیشه رو از کجا میتونم پیدا کنم،لطفن برام کامنت بذارید.

+ لی لی نوشت در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:35  لی لی  | 

 

همیشه برام سوال بود که اختلال هویت جنسی،مسئله ای بیولوژیکِ،یا نتیجه اختلالات اجتماعی.به نتایج جالبی دارم می رسم،امیدوارم برای مطبوعاتی که مصاحبه با یک همجنس گرا کرکره شون رو پایین میاره،خوراک قابل چاپی از آب در بیاد.

پ.ن:خیلی جالبه که هنوز تحقیق در مورد این مسئله رو شروع نکردی،همه به تو به چشم یک درخت کرم زده نگاه می کنن و باید برای فرار از توهماتشون به هر دری بزنی،حالا خود این حدیث را مجمل بخوان که بر مبتلایان چه می گذرد.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:22  لی لی  | 

 

نقد حمید رضا جلایی پور به شهروند امروز دراین شماره منتشر شد.با این نظر کاملن موافقم.گرچه همیشه از طرفداران روزنامه نگاری محمد قوچانی بودم،اما به نظرم شهروند امروز از ایده ای که دوست داره اجرا کنه خیلی فاصله داره.چیزی که به نظرمیرسه مجله ای است که هم برای مخاطب عام قابل خواندن هست و هم مخاطب های خاص خودش رو داره.

اما من معتقدم مطالب شهروند در یک طیف قرار نمی گیرند.بلکه باید به دو دسته مجزا تقسیمشون کرد.۱)مخاطب پیگیر و تحصیل کرده خوب می فهمدشون اما برای مخاطب عام جذابیت چندانی نداره.۲)مخاطب عام باهاشون ارتباط می گیره،اما برای دسته اول چندان جذابی نیست.

شاید بسیاری از مخاطب های شهروند امروز مثل من،مخاطب روزنامه نگاری قوچانی باشند،نه خوانندگان نشریه ای که فارغ از نام سردبیرش،خواننده را به خود جلب می کنه.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:39  لی لی  | 

 

راننده ها خیلی شاکی بودن.از تعمیر(!) پل کریمخان و ۴۰ دقیقه وقتی که از هفت تیر تا ولی عصر آمدن طلب می کرد،از ۴۰ دقیقه وقتی که در پمپ بنزین گذرانده بودند.از گوش دادن به نوحه در روز عید و خلاصه از اینکه همه چیزهامان با هم جور است.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:1  لی لی  | 

 

میگن وبلاگ جای خاطره نویسی نیست.خیلی وقتا راست می گن.به کسی چه ربطی داره که در بی معنا ترین لحظه های تو چه می گذره.اما وقتی ساعت نزدیک به چهار صبح و خواب به چشمت نمی آد،ترجیح می دی بی خوابی ات رو تایپ کنی و بریزی توی صفحه ای که بهتره شخصی نباشه.

فردا هزار و یک کار دارم و خوابم نمی بره.دیشب هم تا صبح خواب های احمقانه دیدم و صبح با تلفن هنگامه به زمین برگشتم.چند روز غذای درست حسابی نخوردم،حوصلهء بالا آورن قاشق و جویدن لقمه ها رو ندارم.(دارم از گرسنگی می میرم)حوصلهء خیلی چیز ها رو ندارم.دلم می خواست مرخصی بگیرم.چند ماه از سیبل دیگران بودن انصراف بدم.اما خوب انگار نمیشه.دیگران که سهل،انگار دوباره دارم به سیبل سگ اخلاقی های خودم تبدیل می شم.

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 3:52  لی لی  | 

شاعری از جنس صلح و زندگی:
پسربچه‌ها
از سر شوخی
سنگ
به سوی قورباغه‌ها
پرتاب می‌کنند
قورباغه‌ها
به‌جد
می‌میرند

این شعر الناز رو هم بخونید.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:12  لی لی  | 

 

این جا ایران است و کمتر کسی است که در این خاک زندگی کرده باشد و این را نداند.

نمی دانم ایراد از کلیشه های ذهنی ماست که کوچکترین رفتار آدمها را،خباثتی بزرگ تعبیر می کنیم،یا ایراد از آدم هاست که آنقدر باهوش نیستند که زمان و مکان زندگی شان را با رفتارشان تطبیق دهند.

این اولین باری نیست که در دهان خودم کوبیدم تا یاد بگیرم بهترین تعبیر را از اعمال افراد داشته باشم،اما گاهی لازم است باور کنیم که آدم ها برای جزء جزء رفتارشان مدتها اندیشه می کنند،که اگر این باشد می توان صریح ترین برداشت را از رفتارشان داشت و اگر نباشد،می توان آنها را به خاطر این نابخردی بازخواست کرد. 

+ لی لی نوشت در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:57  لی لی  | 

 

یادم رفته بود قلم رو به کدوم دست باید بگیرم.تا تمام شد بیچاره شدم.

+ لی لی نوشت در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:23  لی لی  |