از نسل غیرقابل انقراض انسان های غرغرو،پیرمردی با سبیل سفید به پهنای صورتش،در تاکسی می نشیند.نیمی از راه را برای باز کردن هر بحث بی ربطی تلاش می کند و چند دقیه تا پیاده شدنش،با آتشی که در جمع می اندازد،مهر ِموم شده بر زبان راننده را آب می کند و برای وراجی اش پیروز می شود.
مثل همیشه صحبت از رژیم است و از جوانان و اشتغال و ...تیرش به هدف نمی خورد.فراموش کرده قبل از شلیک،ریش پر پشت و مهر پیشانی مرد را دید بزند.
بحث که به رژیم و لبنان و فلسطین می رسد،دلم میخواهد دست گیره را فشار دهم و خودم را از شر صدای بلند و دعوای بی هوده شان،بر آسفالت نقش کنم.
چند لحظه بعد پیاده می شود و مرا با موج صدای گوش خراشش،که هنوز بر سقف تاکسی می خورد و بر سرم فرو می ریزد و با لحن آرام راننده ای که بیش از حد طبیعی و غیر طبیعی در تقدیر ذوب شده تنها می گذارد:
-میگه مملکت رو با نماز و روزه نمی شه نگه داشت!پس با چی میشه؟با سبیل؟توی قرآن هم خداوند فرموده ما هر کی رو بخوایم سر قدرت می شونیم.حتی فرعونش هم خدا آورد.حالا می آد با همین حرفا جوونهای مردم رو اغفال می کنه.
-حاج خانوم(نمی دونم این فرضیه چه طور در ذهنش قوت گرفت؟)باور کنید گفتن به ما رای بدید،رای دادیم،به ماه نرسیده مملکت رو گند برداشت.خوب حالا کسی اومده و داره کاری می کنه.
-حکومت رو تو چه کار داری؟خودت انسان باش.
-قبلش هم ۱۵۰ سال قاجار بود.خیلی عذر می خوام،خیلی ببخشید،شب مردم رو مست می کردند،صبح که پا می شدیم نصف مملکت رفته بود.
-۸ سال با تمام دنیا جنگیدیم و یک تکه از این خاک رو ندادیم.
رسیده ایم دو راهی یوسف آباد.روز به خیر می گویم و راهم را برای رسیدن به جلسه کانون مشارکت در پاکسازی مین کج می کنم.
"هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و یک تکه از این خاک را ندادیم."
هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و ۲۰ میلیون مین در خاکهامان کاشتیم.
هشت سال با تمام دنیا جنگیدیم و ۵ هزار پرونده از آسیب دیدگان مین روی هم چیدیم.