دوباره شده ام مثل قبل.آدمی که از خودش توقع سوپر من شدن دارد و می دود و می دود و می دود و تنش به ربان قرمز پایان نرسیده،تمام می شود.بی هودگی دویدن هایش،ربانی که هرگز با تن او پاره نمی شود و ...
نمی دانم برای چه!بیرون گود مامان انتظارم را می کشد.ذوق می کند.شده ام مرد خانه؛ببین و نگوی هر چه اتفاق می افتد.دوباره بعد از چند ماه می بُرم و باز از سر نو.
در جوانی ام خیلی زود دیر شد.دلم می خواهد بی هیچ فکر اضافه ای نقش خودم را بازی کنم.ته تاقاری.دختر لوس و پرتوقع خانواده که هیچ چیز نمی فهمد.نمی شود...
باید بفهمم؛پیری زود رس مامان را؛نبودن مرد خانه را و خیلی چیزهایی که خیلی زود بود تا بفهمم.
بعد از مدت ها دیروز خوابگاه بودم.یاد روزهای دو سال پیش افتادم که هزار و یک چیزی که امروز هست بود و من خبر نداشتم؛مجبور نبودم اما حق داشتم آرام باشم.
بیست واحد برداشتم تا درس بخوانم؛چهارتایش حذف شد تا کار کنم؛نشد! تا آرام باشم؛نمی شوم!
تمرکزم را از دست داده ام.دلم می خواهد آرزوی پیروزی ام را عق بزنم.دلم می خواهد به سکوت مرگ بار کرمان برگردم.من باشم و دغدغه های کوچکی که حتی پیش چشم خودم،خمود و بی ارزش اند.
به سیمین گفتم تبدیل شده ام به ...
نه!شاید گفتنش کسی را ناراحت کند؛آرام باش!




