تبليغاتX
آر ِش

 

رادیو جوان امروز ظهر "ماده ۲۳" قانون حمایت از مردان خانواده را نقد می کرد.سمت رسمی کارشناس محترم را نفهمیدم اما:

ما در فقه اصطلاحی داریم:"مفهوم".حالا مفهوم یعنی چه؟(همه این ها را با طنازی و مکش مرگ من بازی ادا می کند.شاید بگوئیم عجب مفسر با حال و به روزی.)

ادامه می دهد:ببینید هر چیزی یک معنای ظاهری دارد و یک معنای باطنی.این ماده هم همین طور است.ممکن است ما در ظاهر بگوئیم ازدواج مجدد مردان به این صورت بنیان خانوده را با مشکل روبرو می کند.اما مفهوم حقیقی این ماده چیز دیگری است:یعنی مردها بدانند از این به بعد ما زن ها سرمان کلاه نمی رود.هر مردی نمی تواند به این راحتی ها دست خانم دیگری را بگیرد بیاورد خانه.

ادامه:البته رسانه های نوشتاری خیلی این وسط آتیش به پا کردند.اما قبلن اگر مردان با زور یا تطمیع زنشان را وادار می کردند که رضایت بدهند،یا حتی بعضی مواقع خبردار نمی شدند که مردشان زن دوم گرفته،حالا دیگر از این خبر ها نیست.همه چیز قانون مند می شود.

ادامه:فکر نکنید قاضی همین جور نشسته که اجازه ازدواج مجدد صادر کند.باید شرایط خاصی باشد.ما گفتیم اول موضوع در دادگاه بررسی شود تا راه مردان سد شود و اگر هیچ راه دیگری جز ازدواج مجدد نمانده بود بعد مردان همسر اختیار کنند.فکر نکنید قاضی بی اجازه همسر اول اقدامی انجام می دهد.

خلاصه کارشناس فخیمه ساعت ها از لایحه جامع و مانعشان برای استحکام بنیان خانواده سخن گفت تا زین پس بخوانیم و بنویسیم:لایحه حمایت از زنان خانواده!

 

شاید مرتبط:قند رو بزن توی چای تا حلال شه،سگ رو بسپار به پلیس تا پاک شه!

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:53  لی لی  | 


تا سال سوم دبیرستان،هفته ای هفت بار از مدرسه اخراج می شدم.از اخلاق سگی ام که به پاچه بزرگ و کوچک رحم نمی کرد و زبان درازم و کفش های قرمزی که پوشیدنشان در مدارس ممنوع بود بگذریم،بخش عمده ماجرا مربوط به معلم های دینی بود.کچلشان می کردم،متهم به بی دینی،متهم به گند زدن به اعتقادات مردم.
15-16 ساله بودم و بنا بود خیلی چیز ها درونم شکل بگیرد.
آن سال ها بدجوری درگیر تعصبات بچه گانه بودم.خودم را از حرف ها و دغدغه های همسالانم کنار می کشیدم،اگر دوست پسر داشتند رابطه ام را کم می کردم،توی خیابان مقنعه سر می کردم که کسی نگاه چپ نیندازد و خیلی کار های احمقانه ای که اقتضای سنم بود.
نه اینکه همه اش به تعصبات من برگردد؛بعضی وقت ها هم دلم می خواست دختر خوب مادر باشم تا در آن بمب باران خانگی،کسی دلش برای من نلرزد.

کنکوری بودم که به مدد دنیای دیجیتال،سایت های مذهبی و لاییک را می خواندم تا بفهمم کدامشان راست می گویند؛یک سال بعد داشتم می زدم توی خط عرفان،با کسی هم در این مورد صحبت کردم و چند روز هم به طرز نامحسوسی روزه گرفتم.
بعد زدم به انجیل خواندن و قران خواندن و ...

اولین باری که به مامان گفتم «کار حضرت محمد اصلن قشنگ نبود که عاشق بچه 5 ساله شده بود» چند روز تحریم اینترنتی شدم و فهمیدم بهتر است مشغولیات ذهنی ام را در دلم نگه دارم.
توی مراسم بابا به خاطر نشنیدن جیغ و زاری ها قرآن را با صدای بلند می خواندم؛روزی هم هزاران هزار فاتحه؛

بعد هم خیلی چیزها را بوسیدم و گذاشتم کنار و دلیلی هم ندیدم به کسی بشارت تولد دوباره ام را بدهم.
احساس آرامش می کنم به خاطر عقایدم و همین برایم کافی است؛
هیچ وقت در عقاید کسی کنجکاوی نکردم اما همیشه از زبان کنجکاو ها فحش و طئنه خورده ام که چندان مهم نبوده؛
توی خوابگاه یک نفر لنگه خودم را پیدا کردم؛جدا از مسائل اعتقادی خیلی علایق دیگرمان(موسیقی مان،کتابمان و...)شبیه هم بود.اما در این دوسالی که از خوابگاه بریدم،خیلی چیزها تغییر کرد؛او شده مرید مسیح و بعد هم خادم کلیسا؛من شدم طفل در معرض بشارت؛

به عقیده من دین یا بی دینی امری درونی است و مجرد که نمی توان به نام ها و اشخاص محدودش کرد؛

اماشاید اشتباه از من است که خنده ام می گیرد.
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:47  لی لی  | 


1)هشتمین دوسالانه کاریکاتور هم امروز افتتاح شد.کارتون ماجرا آنجا بود که از یکی از اساتید برای افتتاح نمایشگاه(همان بریدن طناب)دعوت شد و پیش کسوت محترم،یک ساعت با ربان قرمز درگیر بود و آخر هم با خنده و تشویق جمع و به یاری چند نفر دیگر،مراسم افتتاح شد.

2)سنگ چپانده توی دهانش،ساعت ها پشت خط مانده تا از کارشناس فقهی برنامه وزین رادیویی بپرسد:
«با توجه به اینکه تمام لباس شب فروشی های زنانه به فروختن لباس های مشکی روی آورده اند و خانم ها هم دوست دارند در مراسم زنانه لباس مشکی بپوشند،هم در عروسی ها هم در مهمانی ها؛من نمی دانم چرا پای چادر و مانتو و پوشش بیرون که می رسد همه می گویند مشکی از نظر روانپزشکی مشکل دارد؟لطفن در این مورد توضیح دهید!»
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:45  لی لی  | 

 

روز انتخاب واحد باد به غبغب انداختم که این ترم بیست واحدی ام.همه خندیند.حق داشتند چون دو روز بعد چهار تایش حذف شد.امروز هم ارتباط سیاسی ام.شدم ۱۳ واحد.به سلامتی سالیان دراز در خدمت شهلا خواهم بود.

امروز خودم را به بدبختی از دشک کندم تا به نام درس نظریه ای ارتباطات جمعی شاهد اظهار فضل دوست مارکس خوانده ای باشم که مقابل حرف های استاد تیک می زند.

چه خوب که مامان نمی تواند وبلاگ بخواند...

روز های خوبی است.خوب تر از خیلی روز های گذشته.دیروز خودم را بردم تئاتر.دوتا نمایش دیدم."درس" که نویسنده اش "یونسکو" است و کارگردانش "پریناز آل آقا" و "اتاق شماره ۶"اثر "چوخوف" با کارگردانی "ناصر حسینی مهر".

اولی چنگی به دل نزد؛ اما دومی را دوست داشتم.بزرگترین مشکلش طولانی بودنش بود.یک ساعت و ۵۰ دقیقه،تمام اعضای آدم را روی صندلی به درد می آورد.

روزهای خیلی خوبی است و فعلن از خودم راضی تر از همیشه ام.

خیلی چیز ها تکرار می شود.شیوه راه رفتنم،حرف زدنم،دوباره نوشتنم و...امیدوارم تکرار دوباره دیوانه بازی هایم تراژیک نباشد.

تا چه پیش آید...

+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:27  لی لی  | 

...پیش از بدن،صورت هکتور به چشم می آمد و پیش از صورت خط سیاه باریکی بین بینی و لب بالایش.رشته لرزان اضطراب ها،طنابی برای جهش متافیزیکی ،رشته رقصان آشفتگی،سبیل،لرزه نگار وضعیت درونی هکتور است و نه تنها به خنده تان می اندازد،از فکر های هکتور نیز آگاهتان می کند،در واقع شما را به نظم فکری هکتور وارد می کند...

                                                                        

بعد از نزدیک به شش ماه،در لذت بلعیدن رمان غرق شدم.«کتاب اوهام» اثر «پل استر»،داستانی است به روایت یک نویسنده  و استاد دانشگاه که برای بیان آنچه بر او رفته،ناگزیر به روایت چندین داستان است.داستان ها آنقدر ظریف و توام با نکته های نادیدنی روایت می شوند،که گاهی شیرینی این ریز بینی،جایش را به اطنابی سرگیجه آور می دهد.تا آنجا که در آخر می گوید:

...این کتاب کتاب تکه هاست؛ترکیبی از حسرت و رویایی که کامل به یادم نمانده و برای تعریف داستان،باید خود را به وقایع آن محدود کنم...                                                        

روایات هرکدام در دل یک زندگی اتفاق می افتند و می توان گفت تکرار زندگی هایی هستند که با مرگ یا کندی آهنگشان،ظهور دیگری مانع از نابودی شان می شود.در آخر هم می گوید:

...دیر یا زود کسی در اتاقی را باز می کند که آلما فیلم ها را در آن پنهان کرده است،و داستان از نو آغاز می شود.به همین امید زنده ام.

اما متن کتاب آنقدر نرم هست که پیوند چند داستان در دل هم ،مانع از خواندن دو روزهء کتابی 340 صفحه ای برای خواننده بی حوصله ای چون من نشود.

کتاب ترجمه «امیر احمدی آریان است» و به قیمت گزاف«4800 تومان» توسط انتشارات مروارید منتشر شده است.توصیه می کنم بخوانید.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:32  لی لی  | 


فرقی نمی کنه زمستون باشه یا تابستون؛همیشه هیجانش زودتر از خودش می رسه!
زمستون نیومده پالتو ها و کاپشن ها بیرون میاد و اصلن مهم نیست که زیر گرمای زودرس اونها خفه می شی!شوافاژهای ادارات روشن می شه و کسی هم حق اعتراض نداره!
برف و بارون بند نیومده کفش های روباز و شلوار های کوتاه پوشیده می شن!

اما امسال تابستون عملیات براندازانه و جهادی گشت ارشاد فرصت پوشیدن لباس های تابستانه رو از «این شهر نشینان» گرفت.
اما هنوز هم اگر سرد ترین روز پائیز در جریان باشه،همین کافیه که از مسیری بگذرید که تحت پوشش ماموران غیور نباشه؛اون وقت می تونید ببینید سرمای پائیزه هم مانع از پوشیدن کفش ها و شلوار های مذکور نشده.

پ.ن1:بدین وسیله به اطلاع همه دوستانی که از طریق اس ام اس مطلعشان کردم «سینما قدس آتش گرفت» می رسانم که ساختمان پشتی سینما آتش گرفته بوده و خبر اشتباه رسیده.

پ.ن2:خیلی چیزها تغییر می کنه و من از این تغییرات بی نهایت خوشحالم.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:46  لی لی  | 


وقتی «لپ لپ» به فتوای مراجع عظام حرام می شود؛
وقتی «شریعتمداری» جایزه منتقدین دولت را می گیرد؛
وقتی «رحمان سعیدی» معاون آوزشی دانشکده ارتباطات می شود؛
وقتی «انرژِ هسته ای» مواج بر دریای خزر حق مسلم ما می شود؛
وقتی «احمدی نژاد» در جواب نامه کودکی که دوچرخه ندارد و به همین دلیل رئیس جمهورش را دوست ندارد،70 هزار تومان وجه خرید دوچرخه پست می کند؛
وقتی شوهر می گوید«6 ماه صبر کن؛اگر بچه دار نشدم بر می گردم»،و زن چون به جز بغض کردن و سرتکان دادن راهی ندارد،6 ماه دست به دعا می نشیند؛
.
.
.
.
.
.فقط می توانید رو به دوربین لبخند بزنید!
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:31  لی لی  | 


کاملن بی ربط:

1)آدم هایی که اعتماد به نفسشان بالاتر از حد تصور است را دوست دارم؛مخصوصن اگر یکی از آنها پیرمرد بی دندانی باشد که با اعتماد به نفس تمام در خیابان به شما می گوید:«جیگر»
2)از آدم های ابله بی زارم.مخصوصن از آن هایی که در نمایشگاه مطبوعات ابلهی چون فرزاد حسنی را دوره می کنند و تنشان را به تنش می کوبند.

3)خیلی جالب است که به حضور چند عرب و افغان و چند روزنامه غربال شده در یک سالن ابلهانه می گوئیم نمایشگاه بین المللی مطبوعات.
4)خیلی جالب است که به سریال حاتمی کیا می گوئیم ژانر معنا گرا.

5)شهلا را از روز بعد از تحصن ندیده ایم.کوری مان را به فال نیک می گیرم.
6)هوا شده مثل وقت هایی که دلت می خواهد تشکت را در حیاط خانه پهن کنی و تا صبح از سرما بلرزی.حیف که اینجا خانه مان حیاط ندارد.

 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:9  لی لی  | 


بچه که بودیم اگر می خوردیم زمین و گریه می کردیم بابا بد جوری حالمان را می گرفت.از گریه بیزار بود.من هم بیزارم.
روز اولی که از بیمارستان آمد گریه کرد.برای اولین بار بود می دیدم.نمی دانم!شاید دی ماه 82 بود.شاید برای اولین بار بود که بغلم می کرد.اما من گریه نکردم.هنوز هم از گریه کردن بیزارم و هنوز هم که خرداد ها می رویم سیرجان و همه خوشان را روی خاک و سنگ غلت می دهند،شالم را روی صورتم پهن می کنم تا از نگاه شماتت آور گریه پرستان خلاص باشم.
نمی دانم چرا هیچ تصویری جز آن دو سال از بابا در ذهنم نیست.نمی دانم چرا مامان اصرار دارد این عکس های زشت را به دیوار بزند.چرا اصرار دارد به همه بیهوده ترین مسائل را ثابت کند؟
نمی دانم چرا بیش از حد به خواب هایم فکر می کنم.نمی دانم چرا بیش از حد خواب گذشته ام را می بینم.
نمی دانم کجا گم شده ام!کجا جا مانده ام که دیگر حرف مشترکی میان من و آنها که ساعت ها حرف هایم را می شنوند باقی نمانده.نمی دانم چرا دیوار دورم هر روز بزرگ تر می شود.نمی دانم چرا اینها را اینجا می نویسم.نمی دانم چرا از سردی و زمختی دارم شبیه پیرزن های کرم خورده می شوم؟چرا دیگر ذوق نمی کنم.؟چرا حالا فقط لبخند می زنم؟
اما من از گریه کردن بیزارم.از آدم هایی که گریه می کنند بیزارم.
حالم خوب است.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:27  لی لی  | 


پیش نوشت:همه چیز برای روزنامه نگار شدن شما آماده است:دوستان خوبی که هوایتان را دارند که بی کار نمانید؛روزنامه هایی که درشان برای ورود شما و هر کس دیگری باز است که اگر شما انتخابشان کنید بی پول می مانید و اگر آنها انتخابتان کنند ...(این واژه را سانسور می کنم؛مبادا به کسی برخورد.)


آنقدر شریف نیستم که این شعار را تکرار کنم که «هر رسانه صدایی است و قطع صدا قطع اندیشه ای است و ...».در شرایط فعلی به عقیده من اکثر این هایی که ما «صدا» می خوانیمشان «noise»ی بیش نیستند که وجودشان هیچ برتری بر عدمشان ندارد.(حالا اگر بدتری نداشته باشد)

روزنامه ای که خانه پر بیست روزنامه نگار(!) دارد که در سطح کپی و پیست خبر از تلکس ها به خودشان زحمت می دهند و پاهای کریه المنظرشان از زحمت پوشیدن کفش آزاد است و سردبیر اش به نوشتن لید برای خبر کپی شده می گوید تحلیل و به نظرشان این شاق ترین کار دنیاست و صفر تلفن اش بسته است و تایمر تماس اش 5 دقیقه ای و اینترنت اش از خانه ما هم فیلتر تر است،چه صدایی به ملت می رساند که قطع اش قطع اندیشه ای باشد.
از نظر من بیشتر به نان دانی و شهرت دانی برای کسی می ماند که می خواهد چین به ابرو بیندازد و مانیفست اصلاح طلبی اش را جار بزند.

کاش به جای قلع و قمع روزنامه ها به خاطر لحن و واژه هاشان،بر صلاحیت رسانه و صاحبان اش در روشن کردن افکار و اطلاع رسانی و ... نظارت می شد.

 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:48  لی لی  | 


امروز از زنده بودنم ذوق کردم.بی هیچ اتفاق تازه ای.فقط حس کردم اگر نبودم دنیا بی آرزوهای دور و دراز و خواسته ها و تقلاهای پایان ناپذیرم،قطعن چیزی کم می آورد.

 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:11  لی لی  | 

 

برنامه های صالح اعلا همیشه رنگ دیگری دارد.نمی دانم چطور واژه های نا آشنایی که با لکنتی شاعر مآبانه از زبانش بیرون می پرد،اینقدر زود آشنا می شوند؟!
صالح اعلا کارش را «خوب می داند» و به خوبی می داند که «کارش را خوب می داند.»از معدود آدم هایی است که این دانسته را بی مقدار نمی فروشد.
اگر در همان لحظه پخش برنامه،کانال را عوض کنی،متوجه می شوی که خیلی چیز ها از حد برنامه صدا و سیمایی(حتی اگر شبکه اش چهار باشد)فراتر رفته است.نمای چند رنگ برنامه،تابلو هایی که از تصویر کردن چشمان شهلا فراتر رفته اند،تصاویری از خیال و اندیشه نشان می دهند؛کت گشاد و سرشانه بلند صالح اعلا و ریش و مویی که هر چقدر هم تلاش کند مرتب نخواهد شد؛حسن سربخشیان جین و کتانی پوش در شبکه چهار سیما،میزبانی از جنس برنامه و برنامه بین هاست.
دوقدم مانده به صبح یکی از کارهای نگاه کردنی صالح اعلاست که از هفته گذشته هرازگاهی با میزبانی حسن سربخشیان به عکاسی می پردازد.گرچه دو بحثی که تا کنون در این باره در دو قدم مانده به صبح دیده ام،کلی تر و لمس نشدنی تر از یک برنامه بامدادی است؛اما دنبال کردنش بی فایده نخواهد بود.

+ لی لی نوشت در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:24  لی لی  | 

به قول دوستی،دنیای جالب انگیزی است.همین چند روز پیش بود که استاد کامبیز نوروزی می گفت «رسانه های پاکستان ادامه سنت دموکراسی شبه قاره اند و با وجود سالها حکومت دیکتاتوری،حکومت نتوانسته بر رسانه ها مسلط شود.«حالا بخوانید که بر سر رسانه های آزاد و قدرتمند چه می آید:

ایسنا: رييس جمهور پاكستان پس از اعلام وضعيت فوق‌العاده، به‌منظور تحكيم حكومتش، محدوديت همه جانبه‌اي بر رسانه‌ها وضع كرد. پرويز مشرف با صدور فرماني، رسانه‌ها را از پخش يا قرائت بيانيه‌هايي كه وي، مقامات بلندپايه‌ي دولتي و ارتش را تمسخر مي‌كنند، منع كرد.
وي همچنين رسانه‌ها را از پخش بيانيه‌هاي شبه نظاميان اسلام‌گرا يا تصاوير آن‌ها منع كرده است و در جريان سخنراني در تلويزيون دولتي پاكستان برخي از كانال‌هاي تلويزيوني را متهم كرد كه به بي ثباتي سياسي در اين كشور مي‌افزايند.
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:57  لی لی  | 

 

۱)صفحه گزارش اجتماعی اعتماد از کمیتهء انضباطی در دانشگاه نوشته.بخوانید.

۲)شما نظری جز این دارید؟

ever more children in Israel and Palestine are attending religious schools that tell them that God granted them the whole Holy Land

 

+ لی لی نوشت در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:39  لی لی  | 

 

الناز انصاری هم از اعتماد رفت.مثل علی دهقان و  آرش حسن نیا و بسیاری دیگر که به اجبار قلم فروشی برای خدایانی چون خدابخش و کروبی و ... تن نمی دهند.

بعد از تعطیلی شرق به بچه های اجتماعی اعتماد،پیشنهاد یک صفحه رسانه در هفته را دادم و آنها هم با لطف پذیرفتند.دو شماره گذشت و دیگر حاظر نشدم کارگر بی مزد منت حاج آقا باشم و زیر بار هزار سانسور و تحقیر.

الناز رفت و الناز ها می روند و خدابخش،خدای مطبوعات می ماند تا با حقوق نداده و حق التحریر پرداخت نشده قلم نویس هایش ،چندمین سفر حج اش را به جا آورد و خدایی اش را فریاد بزند.

خوب اشکالی ندارد:نمایشگاه و جشنواره مطبوعات برگزار می کنیم تا حاصل یک سال صفحات قیچی شده مان را در بوق بدمیم.

+ لی لی نوشت در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:7  لی لی  | 

 

بعضی چیز ها را در زندگی با تمام وجود لمس می کنی.برای بقیه می شود اصطلاحی،واژه ای برای خندیدن.اما تو زیاد نمی خندی به ا ین اصطلاحات دست مالی شده.

این مصاحبه دوقسمتی با دکتر محمد صنعتی در باب خودشیفتگی را از آرشیو روزنامه ایران پیدا کردم تا آنها که نمی دانستند،بدانند.

موضوع جالبی است و نه چندان خنده دار.آنقدر پنهان که حتی اگر ببینیدش باورش نمی کنید:

نارسيسوس، جوان خوش منظري بود مجذوب خودش و گفته مي شد كه دركنار آب مي نشست و تصوير خودش را در آب مي نگريست و با كسي رابطه اي نداشت. حتي نمي توانست با زناني كه به شدت به او دل مي بستند رابطه برقراركند. براي اينكه شيفته خودش بود. حتي وقتي كه اكو "Echoيكي از پريان اسطوره اي، عاشق او شده بود و با اندوه و گريه عشق خودش را ابراز مي كرد، چون از نارسيسوس پاسخي دريافت نكرد، خودش را كشت. و سرنوشت نارسيسوس هم جز اين نبود. نارسيسوس درانتها خودكشي كرد.

فرد خود شیفته اصلاً به هيچ عنوان انتقادپذير نيست. يعني كسي است كه اگر در آينه نگاه كرد و همان چيزي كه انتظار داشت در آينه نديد (مي گويند اين آينه، آينه دق است)، آينه را خواهدشكست. به همين سبب اين افراد نمي توانند با ديگران رابطه برقرار كنند و به طور مرتب از ديگران فرار مي كنند، چون انتقاد را نمي توانند بپذيرند. درخلوت، ستايشگر خودشان هستند، همانطور كه نارسيسوس بود.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:7  لی لی  | 


موسیقی یونانی گوش می کنم؛با صدای بلند؛سرم را هم تکان می دهم،ببین!
انگار یادم رفته باشد که مازیار سمیعی ، بهنام سپهرمند و آرمان صداقتی بازداشت شده اند!
 
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:54  لی لی  | 


همه چیز از یک مقاومت ابلهانه شروع می شود.مقاومت حراست دانشکده در راه ندادن ممنوع الورود ها و بچه های دانشگاه های دیگر،که شاید اگر آرام آرام به دانشکده ما آمده بودند،آرام آرام حرف هایی زده می شد و چند ساعتی نشست و بعد تمام!
اما داستان حراست ما و راه ندادن بچه ها و حل دادن و حرف های مفت،مسیر را تغییر می دهد.در شیشه ای ورودی به قطعات یک سانتی تبدیل می شود و در آهنی تا فاصلهء نیم یا یک متری زمین،خم می شود.سر یکی می شکند و دست دیگری زخمی و ...


پلیس دانشکده ارتباطات را محاصره می کند؛دوربین های حراست از پشت بام دانشکده گرفته تا پشت بام ساختمان های اطراف،همه چیز را ثبت می کند.
نیروهای حراست به طرز قارچ گونه ای افزایش می یابند.بچه ها با تجمع مقابل در راهشان را سد می کنند.دوست غیور بسیجی با گلاویز شدن با بچه ها و فریاد فحاشی سعی در هدایت جریان به حیاط و باز کردن فضا برای ورود حراستی ها دارد.
آنتن ها موبایل و تلفن ها برای دقیقی نه چندان کوتاه قطع می شود.
مازیار سمیعی و چند نفر دیگر از مقابل در دانشکده روانه ماشین نیرو های امنیتی می شوند و راهی جایی که نمی دانیم...


عکس های احمدی نژاد در دست بچه هاست و فریاد سخنرانانی که اتهامش را پنهان نمی کنند:بگذار در آزادترین کشور دنیا از آزادی صحبت کنیم...
کلاس ها تعطیل می شود.راه پیمایی طبقاتی در طلب حمایت اساتید و دانشجویان ادامه دارد...
و این داستان همچنان ادامه دارد...

 

بخوانید از قلم:

نیکو

علامه بلاگ

خبرنامه امیرکبیر

گزارش تصویری

مهدی جلیلی

امیر یعقوبعلی

ایسنا

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:33  لی لی  | 


هفته پیش در همین روز دکتر مهدی زاده در کلاس نظریه های ارتباطات برای باز شدن بحث از دانشجوها در مورد مهمترین مشکلات اجتماع سوال می کرد.
به من که رسید گفتم:«حقوق بازنشسته ها».همه خندیدند استاد هم به استهزا گفت کو تا بازنشسته شی و من هم به خنده که در خانه دو بازنشسته زندگی می کنم.
دیشب هم صحبت از همین احوال بود و سهام عدالت و زمین های 99 ساله و... که مامان از یکی از روسای آموزش و پرورش بلاد فخیمه کرمان گفت که در سخنرانی هایش با هزاران اشک و آه می گفته،پایش که به خانه خدا می رسد بانگ می زند که خدا تو خودت هم خانه داری اما این همکاران فرهنگی من هنوز بی خانه اند و ...(بماند که این جملات در سخنرانی رئیس آموزش و پرورش استان چه جایی دارد!؟)

هنوز ملت در عجب این همکار دوستی بودند که آقا را به خاطر اختلاس N تومانی می گیرند.

*پاره ای از شعر سید اشرف الدین گیلانی معروف به نسیم شمال
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:39  لی لی  | 

طرح روی جلد این هفته اکونومیست را ببینید:

          

از آشفتگی و تیتر هایی که اهمیتشان را روی صفحه منفجر می کنند و طرح را می پوشاند خبری نیست.چیزی که در وزین ترین مجله هامان هم آرزویش به دلمان مانده است.همه چیز در خدمت سیاست تحریریه است.مطابقت کامل طرح با محتوای سر مقاله.تیتر عالی و تاثیر گذار.سرمقاله خواندنی.و خلاصه کلی کیف کردم با دیدنش.

Brains, not bullets

Western armies are good at destroying things. Can they be made better at building them?

 


+ لی لی نوشت در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:55  لی لی  | 


ترم پیش که چند بار جویدم و تفش کردم بیرون باورم نمی شد در دانشکده بی در و دروازه ارتباطات ماندگار شود.
از صبح دنبالم می دود و بالاخره توی حیاط دستگیر می شم.نگاهش نمی کنم و به حرفم ادامه می دم.می پره وسطY؛با قیافه حق به جانب و محکوم کننده:

- خانومم شما که دوباره شال پوشیدی.من نمی دونم دیگه به چه زبونی باید بگم.کارتت رو بده به من.
سعی می کنم با آرامش جواب بدم تا عصبی تر شه.تا برنده ارتباط ابلهانه من باشم.هر چند مقابلشان همیشه بازنده خواهیم ماند:
کارتم رو چرا؟

_ قانون داریم.لاکت رو پاک کن.با مقنعه بیا دانشکده.

+انشالا(یعنی جونت هم در بیاد به توی جزقله چشم نمی گم.)

_ من از این انشالا ها زیاد شنیدم.

+انشالا(عصبی شده و حسابی بهش برخورده.یک کم نگران شدم.دلم نمی خواد برم حراست و مجبور شم جلوی این قماش مظلوم نمایی کنم.اونم به خاطر یه شال نخی مشکی.)
چند تیکه بار بقل دستی هام میکنه.

_کارتت رو بده.
+نمی دم.چرا چادری ها می پوشن.

_اونا چادر سرشونه.برای اونا قانون دیگه ای داریم.


+اگه قانون مربوط به روسریه که دیگه ماده و تبصره نمی خوره ؛ واسه همه هست.

_من نمی بینم زیر چادر.

+من می بینم پس شما که خیلی دقیقتر و باهوش تری بهتر می بینی.

_اگه دیدی بیا اسمشون رو به من بده.

هنوز حرفش تموم نشده:من که جاسوس نیستم گلم.

_ ادامه می ده با بهت:با ما همکاری کن.
متوجه حرفم شده با اخم و نفرت.پلک ور می چینه و سعی می کنه از زیر چادر حرکت دستاش رو بهم نشون بده:در هر صورت من بیکار نیستم کار و زندگی ام رو ول کنم بیام اینجا

حرفش تموم نشده:+می دونم شما کار و زندگی ات اینه(با تحقیر و اشمئزاز)

_من کار و زندگی ام اینه.بار آخرت باشه

+انشالا

بهش حسابی برخورده و منظر یه فرصته که سرم خالی کنه.هر یک قدم که بر می داره،بر می گرده و ما رو ورانداز می کنه.
بغل دستی هام سقلمه می زنن که خفه شو.شهلا می خواد با نگاهش دارم بزنه.یک قدم اونور تر نرفته که از خنده منفجر می شیم.
پ.ن:دلم می خواد انصراف بدم و بچسبم به کار و زندگی ام.چه وقت های بی هوده ای که حرام گرفتن لیسانسم می شود.با استاد هایی که جزوه هاشان را بسوز
انی نابود شده اند و دانشجویانی که جزوه دیکته شده استاد برایشان وحی منزل است.
اما خوب! انگار چاره ای نیست...
 
+ لی لی نوشت در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:44  لی لی  | 


خانمی که شما باشید،دیشب شبکه 2 سیمای جمهوری اسلامی،برنامه ای علیه fast food پخش می کرد و سلامت اون ها رو زیر سول می برد.برنامه خیلی جالبی بود؛لبریز از فکت و مصاحبه های پزشکی و غیر پزشکی.در همین احوالات بودم که اگر هفته ای یک بار این برنامه ها پخش بشه،می تونه به مردم در انتخاب رژیم سلامت،خیلی کمک کنه که...
خانم متخصص تغذیه،در نقش گزارشگر با مردمی که قصد fast foodخوردن دارند گفت و گو می کنه و سعی داره اون ها رو قانع کنه.یکی از این مصاحبه ها با"امیر نوری"بازیگر درجه هزار تلوزیون انجام می شه:
....
-آقای نوری چرا پیتزا سفارش دادید؟
+خوب سر تمرین بودم وقت نمی کنم برم خونه غذا بخورم.
-می دونید چقدر ضرر داره؟
+بله اما چاره ای ندارم.
زن گزارشگر به خاطر تمام روشن بینی اش بادی به غبغب می اندازد و در جایگاه دفاع از حقوق زنان به عنوان آشپزان بلامنازع می گوید:
-ما منکر این نیستیم که زندگی ها صنعتی شده و زنان مایل اند بیرون از خونه کار کنند.(انگار قرار است منکر باشد)اما این دلیل نمی شه که سلامتی مون رو از یاد ببریم.
...

این جمله ساده معنای غم انگیز و تکراری دارد:که با تمام تغییر و تجددی که به دنبالش هستیم ،مغزمان هنوز درگیر کلیشه های سنتی و عذاب آور سالهایی است که سعی داریم فراموششان کنیم.
 
+ لی لی نوشت در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:49  لی لی  | 


بعد از هزار و یک روز اومدم خونه.مامان فردا می یاد و هنوز نمی دونم شستن ظرف هایی که برادر مکرمه کثیف کرده قبل از اومدن مامان وظیفه منه؟!
دیروز طی سفر های درون شهری با ساناز سری به شرق زدیم.تاریک و سوت و کور.
شب هم با دوستان رفتیم تئاتر"آشویتس خصوصی" رو دیدیم.به غایت بد بود.هزار تکه ای از کلیشه های تاریخ گذشته که با بازی وحشتناک بازیگران به صورتمون پرت می شد.چیزی شبیه به سریال های برنامه خانواده که تا چند سال پیش هر روز وقت ناهار محکوم به دیدنشون بودم.تنها قوت ماجرا(که کوچک هم نبود)دیدن دوستان قدیمی بود و قه قهه زدن به ریش بازیگران جوگیر و بعد از مدت ها چندین ساعت پیاده روی.(که تبعاتش دو روز مثل خرس خوابیدن بود.)
پرونده کافه کتاب ها هم پیچیده شد.باورم نمی شد یک روز ثالث رو اینقدر مرده و سوت و کور ببینم.

راستی تبلیغات جدید نوکیا رو دیدید؟

امروز برای خانمتون یه شاخه گل بخرید


مهربون باشید
نوکیایی باشید

سر فرصت حسابی ازش می نویسم.

حالم خوبه و اخلاقم بد نیست.مرسی از همه که پیگیر احوالم بودند مخصوصن سالی جونم.

 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:33  لی لی  |