تبليغاتX
آر ِش

این خونه هم تعمیر شد.مرسی ازشهرام شریف به خاطر طراحی لوگو و از جادی به خاطر این پست!

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:55  لی لی  | 

این هم عکس آقای نویسنده که با تعجب به اغراض شوم من می نگرد؛کتاب که تموم شد دلم می خواست یک ماچ گنده از لپش بگیرم و برای داستان بی نظیرش تعظیم کنم.این همان حسی است که رقیق ترش را چند سال پیش بعد از خواندن «زندگی کوتاه است» داشتم! 
              
قلمش بی نظیر است؛ذهنش بی نظیر تر؛
«مرد داستان فروش»یادآوری خاطراتی است برای مردی که هزاران داستان بکر از ذهنش می جوشد؛اما هرگز نمی خواهد داستانی با نام او منتشر شود.
از همان سال های کودکی شروع می کند با همان لحن لجوج و کودکانه اما به طرز نامحسوسی پیتر بزرگ می شود؛لحن پیتر در 48 سالگی،لحن مردی خسته است و در دوره نوجوانی،لحن نوجوانی شرور اما روشن فکر؛لحن یک نابغه شرور؛
بی نظیر بود؛نیمه دوم را لاینقطع خواندم و حالا مست مستم از توانایی عمو یوستین برای قالب عوض کردن؛
شکافی حس نمی شود اما لحنش از بچه ای خیال پرداز به مردی که در جدال با خیال و داستان هایی که از جوشش نمی ایستند،رویا را انتخاب می کند می رسد؛بی هیچ ریزشی؛
عاشق مرد یک متری داستان بودم؛وجدان پیتر؛هویت اش؛در قالب مرد یک متری که به روزهایش نظارت می کند؛
ممنون مرد داستان فروش!
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:45  لی لی  | 


مراسم جایزه گلشیری فردا(جمعه) ساعت 2 تا 5 در ساختمان ورشو(کریم خان،ویلا،ورشو)برگزار می شود؛نامزد ها هم:
مجموعه داستان:
«باقي‌مانده‌ها» نوشته محمدرحيم اخوت
«عسگرگريز» نوشته محمد عاصف سلطان‌زاده
«بيرون پشت در» نوشته ناصر زراعتي
«زني با چكمه ساق‌بلند سبز» نوشته مرتضي كربلائي‌لو
«من عاشق آدم‌هاي پولدارم» نوشته سيامك گلشيري
«لكه‌هاي گل» نوشته علي صالحي
مجموعه داستان اول:
«هيچ» نوشته سعيد بردستاني
«شب‌هاي چهارشنبه» آذردخت بهرامي
«زندگي مطابق خواسته تو پيش مي‌رود» نوشته اميرحسين خورشيد‌فر
«چرت كوتاه» نوشته ليلي دقيق
«فردا مي‌بينمت» نوشته سودابه اشرف
رمان:
«سالمرگي» نوشته اصغر الهي
«سرخي تو از من» نوشته سپيده شاملو
«خط تيره، آيلين» نوشته ماه‌منير كهباسي
رمان اول:
«حلقه كنفي» نوشته وحيد پاك‌طينت
«آقاجان شازده» نوشته شهلا سلطاني
«بيمار مقيم» نوشته حسين سليماني
«عقرب روي پله‌هاي راه‌آهن انديمشك» نوشته مرتضي آبكنار
«خرچنگ‌هاي بلوري» نوشته مصطفي دشتي
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:5  لی لی  | 

از همان اولش خیال باف بوده ام؛شاید همین بعد از شخصیت آخرین داستان یوستین گوردر* است که خواندنش را حتا با ترجمه ای کسالت آور لذت بخش می کند؛البته من به اندازه پیتر داستان تخس نبوده ام؛فقط با بچه ها دعوایم می شد و اکثر اوقات مامان باید برای کتک کاری ها یا دعواهای لفظی ام جواب پس می داد.(اوج این ماجرا تا سال دوم دبیرستان بود و تقریبن از 18 سالگی به بعد یادم نمی آید برخورد فیزیکی و لفظی چندانی با دیگران داشته باشم؛فقط یک بار از بچه بیش فعال کسی کتک خوردم و چون جلوی مادرش نمی شد حسابش را برسم،دستش را آنقدر فشار دادم که دست خودم درد گرفت و بچه هم ککش نگزید.)

پ.ن:داشتم سیمین بری را گوش می دادم یاد آن روزها افتادم در دبیرستان فرهنگ کرمان؛پونه ویلن می زد و می خواند و آروز داشت موزیسین معروفی شود؛من می خواستم شاگرد حسین علیزاده باشم؛یاد معلم فلسفه افتادم که دوست داشتم فلسفه بخوانم و حالا از این علم بی زارم؛جمله ای را خواندم و باز یاد آوری جمله ای و به خودم و واقع بینی کودکانه ام افتخار کردم...

*مرد داستان فروش/یوستین گوردر/مهوش خرمی پور/چاپ دوم/2800 تومان
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:24  لی لی  | 

این خانه سیاه است

روز اول- دستي بي جان بيرون از خاك، يادگار غرش زمين، بم، زمستان 1383! شما را از كنار بخاري گرمتان بلند مي‌كند، چند پتو و ملحفه را از كمد ديواري بر مي‌داريد، كنسروها را از يخچال خانه‌تان و سراسيمه، همه را به ماشين‌هاي امداد مي‌رسانيد.


روز دوم- تصوير كودكان بي سرپرست، كزكرده گوشه ديوارهاي نيمه ريخته يك شهر ويران شده! بم! شما را به مراكز بهزيستي مي‌كشاند؛ براي قبول سرپرستي كودكاني كه چشمشان نه از شور كودكي، كه از اشكي كه نمي‌ريزد برق مي‌زند.
روز سوم- مبارزه با مرگ، زير آوارهاي شهر فرو ريخته، جهاني را به بم مي‌آورد. تيم‌هاي پزشكي و گروه‌هاي نجات را به كوير مي‌كشاند.
روزهاي بعد- اين ماجرا همچنان ادامه دارد...

آنچه در بالا تصور كرديم، تنها بخشي از خدمات دوربين‌هاي خبرنگاران و مستندسازان براي ثبت لحظه‌ها است. دوربين‌هايي كه در دل سخت‌ترين واقعيت‌ها مي‌روند و با نمايش تصويرهاشان، جهاني را در مقابل يك فاجعه برپا مي‌كنند يا به حمايت از خدمتي وا مي‌دارند.
امروز، قرار نيست از روزنامه‌نگاري صحبت كنيم، تنها مي‌خواهيم بخشي از مشكلات سينماي مستند در ايران را مطرح كنيم. سينماي مستند كه به عقيده بسياري، پيوند نزديكي با روزنامه‌نگاري و وجه مشتركي به نام «حقيقت جويي» دارد.

ادامه را در دنیای اقتصاد بخوانید.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:43  لی لی  | 

 مامان دلخوشی های خودش را دارد؛اینکه هر سال عید قربان برود سیرجان و خون گوسفندی بریزد که ملتی فاتحه بخوانند؛اینکه هر سال چهار خرداد همه را به سمت بهشت زهرا بسیج کند و اینکه هر شب جمعه،قبل از اذان مغرب لقمه ای به کسی(حتی اگر گرسنه نباشد)بخوراند و فاتحه ای طلب کند!حالا هم دوباره مارکوپولو رفته سیرجان و من حوصله فکر کردن به غذای روزهای آینده را ندارم!عدس پولوی امشب را عشق است!(البته اگر دردانه را هم برده بود نیازی به فکر کردن به شکم و حسرت حریمی که خصوصی ترین چیز هاش را هم این روز ها از دست می ماند لا اقل برای چند روزی به دل نمی ماند.)

پ.ن:امروز وبلاگی را دیدم که ماه ها بود سراغش نرفته بودم؛عکسی که ماه ها بودندیده بودم و از حافظه کامپیوترم و این ذهن گیج پاک شده بود را دیدم؛یاد یاران گیس سفید لی لی را میمون بود!
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:45  لی لی  | 

 

خانمی که خودم باشم،دیروز نمایش "یک سمفونی ناکوک" پسیانی رو دیدم.به نظرم کار قوی ای بود.بعد از  ماه ها تعطیلی تئاتر شهر و انتظار بی پایان برای آمدن بیضایی و شوک دیدن(بخوانید پول به آسیاب دشم ریختن)نمایش های مذخرفی مثل درس و طهران ۸۵-۸۶ و... دیدن یک نمایش خوب در یکشنبهء نیم بها غنیمتی است که همیشه نصیب آدم نمی شود.

یک تئاتر انتقادی بود با شیوه ای که کمتر دیده ایم با رگه هایی از طنز ؛ طنزی واقعی.ما که نمی دانیم اما می گویند تئاتر تجربه!نمایشی در مورد یک نمایش(در کل اوضاع تئاتر ما) و مصائب عبور از برزخ بازبینی و ... با حدود ۲۲ بازیگر و حدود ۳۵۰ تماشاگر که نه تنها صندلی ها را پر کرده بودند که هر گوشه از سالن هم بینندگانی را می دیدیم روی زمین؛نقدش را دوستم قرار است بنویسد و می گذارم همین جا و پیشنهاد می کنم خودتان هم ببینید!

+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:58  لی لی  | 

این خانه در دست تعمیر است!
 
+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:28  لی لی  | 


قصه های و کارتون ها برای بچه های 58 تا 68،زمین تا آسمان با این روزها فرق می کند.شخصیت های کارتون ها،بچه هایی خانواده از دست داده بودند،تنگ دست یا در جدال با بیماری؛بچه هایی که با جثه کوچک و عقلی بزرگ،مقابل اجتماعی که حقیرشان می کرد می ایستادند و قامت خم نمی کردند؛
قصه،قصه پرین همیشه در سفر بود،بی پدر و همراه با مادری در حال نزع؛
قصه هنا بود،تنها در مزرعه؛
داستان کوزت بود زیر یوغ تناردیه؛
یا در نهایت خوش بختی،سیندرلای بی چیز بود،با پشتوانه عشق شاهزاده و لنگه کفشی که تمام زندگی اش بود؛

به این چهره های نگران و در حال نزع نگاه کنید!
شاید این کارتون های وارداتی،تنها بخشی از کارتون های ساخته شده در کشور های مدرن بود که به فراخور زمان،یعنی وقوع جنگ و بی سرپرست شدن بسیاری از کودکان و یا گسترش رو به رشد فقر در اجتماع،انتخاب می شد تا دلگرمی باشد برای کودکانی که قرار بود جهان را چون خود آواره یا بی پشتوانه ببینند.همدردی با شخصیت های کارتون ها که تنها پشتوانه شان چشمی براق بود و قلبی مهربان؛
یکی از نوار قصه های محبوب کودکی ام «علیمردان» بود.پسر بی ادب و بی هنر عباسقلی خان.ماجرا از کجا شروع می شود:همسر عباسقلی خان «حسرت یک پسر داره»؛«پسر»که دنیا را به وجودش مزین می کند همه شهر از خان نعمت عباسقلی خان بهره می برند؛اما «یه پسر کاکل زری»،بچه ای لوس و ناز پرورده می شود و شهری را به سطوح می آورد؛چاره در دست معلم است که با ضرربه های ترکه و تنبیه های روحی وجسمی بالاخره «ناز پرورده» را رام می کند.

همین فرهنگ شنیداری برای کودکان بود ذهن ها را هدایت می کرد تا ترکه معلم ها را چوب دو سر طلا ببینند؛ترکه ای که تا سال سوم دبستان(در دوره من)همکلاسی هایم را بهره مند می کرد.
قصه های آن روزها،ماجرای دلدادگی پرنس و غول نبود با شادی رقص و آواز ها؛در خاطرات کودکی ام خبری از مردهای عنکبوتی ضربه ناپذیر نیست.هر چه هست حکایت از دست دادن و ناتوانی است که قرار است به اشتباه توانمندی ببینیم اش.قصه های شبانه مان را کلاغی روایت می کرد که به خونه اش نمی رسید و قصه ها با مرگ قهرمان پایان می گرفت.داستان های آموزشی مان علیمردان بود و ترکه جادویی برای رام کردن بچه های زبان نفهم؛هر چه بود،یا صحبت از رنج بود،یا شکل دادن ترس در ذهن بچه چشم سفید،مابادا قبل از خواب رویای جنگ آوری ببیند.

 
+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:38  لی لی  | 

نه تنها من،که هر دوستی که چهار سال پیش «اسکار» را از من هدیه گرفت،یک دل نه،که صد دل عاشقش شد و به هر که دستش می رسید هدیه اش داد و به آنها که دستش نمی رسید معرفی اش کرد؛
فکر می کردم «اریک امانوئل اشمیت» هم مثل خیلی از نویسندگانی که هفده سالگی ام را با من راه می آمدند،بعد از چند سال جذابیت اش را از دست می دهد،اما نداد!
«ابراهیم آقا و گل های قرآن»؛«مهمانسرای دو دنیا » که به نظرم کاری بی نظیر بود؛«خرده جنایات زناشوهری»؛«نوای اسرار آمیز» که البته اوایلش به قوت بقیه نبود اما پایانش همان پایان اشمیتی بود و...

                                          
نشر چشمه مجموعه داستان تازه ای از اشمیت چاپ کرده به نام «یک روز قشنگ بارانی»؛خیلی دوستش داشتم؛گرچه حال و هواش با نمایشنامه های اشمیت فرق می کنه و البته با مجموعه ابراهیم آقاش.5 داستان کوتاهه،روایت زندگی 5 زن؛زندگی 5 زن معمولی و دغدغه های خاص 5 زن معمولی؛

چیزی که توی کتاب های اشمیت برام جذابه،اینه که شخصیت ها همون قدر خاص اند که معمولی اند؛زبانشون مختص خودشونه؛دغدغه ها شون هم؛و این زبان متفاوت اونقدر آشکار هست که شخصیت ها رو بی دیدن نامشون از هم بشناسیم.در هر صورت به این دلایل و به هزار و یک دلیل دیگه خیلی دوستش دارم.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:25  لی لی  | 

مادر من دانشگاه نرفته؛یعنی رفته دانشسرای مقدماتی و معلم شده و الان هم 6سالی است که باز نشسته شده؛50سالشه،معمولن یک کلامه و حرف را هر چقدر هم که بی منطق باشه به کرسی می شونه؛وقتی هم می گی چرا،می گه:«چرا نداره،من مادر تو ام و وقتی می گم نه یعنی نه!»

این شیوه نه گفتن البته تنها برای من به عنوان بچه آخر خانواده اعمال می شه چون زور مامان در عمل به کس دیگه ای نمی رسه!

حالا از این حواشی که بگذریم امشب اتفاقی افتاد که برایم خیلی خنده دار بود!مامان احساس می کنه دارم بزرگ می شم و از آنجایی که بچه کله شقی هستم و در هر شرایطی تنها کاری رو می کنم که حس می کنم درسته،سعی می کنه به شیوه های جدید گفتمانی متوسل بشه.

امشب داشتیم در مورد انصراف دادن از دانشگاه صحبت می کردیم؛من دلایلم را گفتم و نوبت به مامان رسید:

مامان:ببین لی لی جان،به نظر من،به نظر من تو باید کاری رو که شروع کردی تموم کنی؛این نظر منه!

لی لی:آخه من که نمی خواستم این کار رو شروع کنم.بعدش هم آدم اشتباهاتشو دلیلی نداره تا آخر ادامه بده

مامان:نه!به نظر من تو باید این کار رو تموم کنی.

لی لی:خوب مامان،برای نظرتون دلیل بیارین

مامان:دلیل نداره؛وقتی می گم به نظر من باید تموم کنی ،یعنی باید تموم کنی

در اون لحظه داشتم از خنده منفجر می شدم؛حرف مامان همون حرف همیشگی "نه یعنی نه " بود،با ادبیات دخترش،شاید تاثیر گذارتر بشه!

پس نتیجه می گیریم:به نظر من نه یعنی نه و این نظر منه!(جمله«و تو محکومی این نظر را به عمل تبدیل کنی»به قرینه معنوی حذف شده.)

پ.ن:دلم برای مادر ها می سوزه که فکر می کنن حفظ چیز هایی که دوست دارند با اقتدارشون انجام می شه نه با ترحمی که بچه ها برای ساده دل بودنشون قائل می شن.

 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:9  لی لی  | 


رفتم مراسم شاملو و خوش خیال از اینکه دو تا حرف حسابی را بچپانم توی گزارشم؛به غایت مراسم مزرخرفی بود.چند شاعر جوان گم نام و فرزند شاملو با یک تاج گل که یادآور غیبت کانون نویسندگان ایران بود؛حکایت شاملو هم در این بازی ها شده حکایت کودکی که مادران برای تصاحب اش از دو سو می کشیدندش؛
بی حضور آیدا و بزرگان ادب و هنر؛با رژه مامورین انتظامی که بودنشان را با چند متر فاصله جار می زدند؛
با دو پوستر سرخ که به طرز مسخره ای آن بالا کوبیده بودند و مثل وصله سرخی روی سطح سفید توی ذوق می زد که فلان دانشجوی دربند را آزاد کنید؛
با رفیقی که شعری برای رفقای اوینی اش خواند؛
شکی نیست که نه دانشجویان که تمامی حق به جانبان در بند باید آزاد شوند اما چه ساده لوحانه آرمان ها را نیشخند می کنیم...


 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:8  لی لی  | 


پرده اول:
در اماکن عمومی،ممنوع السوت و ممنوع الصدا هستم؛تمام راه را با صدای خرابی که سرمای زمستان خراب ترش هم کرده می زنم زیر آواز: امید جانم ز سفر باز آمد... و پیاده از فاطمی تا ولی عصر گز می کنم؛نرسیده به میدان سرما داشت کیف ام را می خشکاند که پیرمردی با چشم هایی که یا نمی دید یا قرار بود فکر کنیم که نمی بینند،دودوک می زند و جوان تری با صدای خسته می خواند:عزیز آن که بی خبر...
پرده دوم:
درود خداوند بر روح پوران درخشنده وخاندان پاکش با بلایی که آن شب سرمان آورد.سه نفری مان سگی سگی،خسته از بی حوصلگی این روزها رفتیم سینما،مگر تفرجی حاصل آید و چون آروغ فیلم جنگی دیگر از دلمان آمده بود،دیدن گند تازه «پوران درخشنده»را ترجیح دادیم؛ترکیبی زیبایی از فیلمی با دید مستند و سینمای بالیوود که مثل آدامس کش می آمد و تمامی نداشت.
پرده سوم:
از سینما می زنیم بیرون؛بس که به اقبال سینمایی خودمان خندیدیم نفسمان بند آمده؛پشت خنده های لاینقطع اعصاب هر سه مان از وقت و پول و انرژی رفته،مگسی است؛
روبروی سینما:هیچ کدام بیشتر از 10 سال ندارند؛یکی شان روی یک ساز می کوبد و یکی می خواند و کوچتری با تمام وجود در حسرت اسکناس هایی که نمی ریزد،می رقصد؛قد و بالای تو رعنا رو بنازم...
پرده آخر:
ادامه همان اوضاع؛از کرمان برگشته و هنوز نرسیده آنقدر روی نرو می رود که جیغم در بیاید؛اما این بار تقصیر بی حوصلگی من بود؛آدم ها که پیر می شوند یا دیوانه می شوند یا بقیه را دیوانه می کنند.
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:29  لی لی  | 

 

کمتر پیش می آید جز داستان و علوم ارتباطات،کتابی دستم بگیرم و نتوانم از جمله هایش چشم بردارم.هفته پیش سراغ از کتاب تازه اشمیت گرفتم که نیامده بود،با بی میلی این را خریدم و تا دیشب نگاهش هم نکردم؛اما دستم که به صفحه هایش رسید دیگر کار از کار گذشت.
برای من که شبها از دیدن رویاهای بیشمار تمام رنگی ام عاصی می شوم و گاه حتی مرز رویا و واقعیت را از هم نمی شناسم(مثل دو روز پیش)خواندنش تجربه جالبی بود و نگاهم را به خیلی چیز ها عوض کرد.



مشخصات:نشر چشمه/مجموعه مقالاتی است از زیگموند فروید با زبانی بسیار شیوا و ترجمه ای نسبتن خوب،در باب روان کاوی رویا ها/272 صفحه/سه هزار تومان

پ.ن:اعصاب ندارم!دو سال برای رهایی خیلی کم است.این که بعد از دو سال همان آش و همان کاسه باشد و دوباره تمام زمستان را سرما خورده باشم و یک باد دوزاری به صورتم که بخورد تمام مدت دماغم بگیرد و چشم هایم پر اشک شود و دمای بدنم بالا و پایین رود افتضاح است.این که روزی یک بسته دستمال کاغذی تمام کنم دماغ قرمز شده و پوست انداخته ام تمام صورتم را بگیرد عادلانه نیست!این که شب تا صبح از گرفتگی دماغ و خشکی دهانی که مجبور است باز بماند خواب نروم و مجبور باشم فردا کفش و کلا کنم قابل تحمل نیست.اینکه مامان دوباره رفته کرمان و دو هفته ای می ماند و من حتی حوصله ندارم یک لقمه غذای آماده برای خودم گرم کنم ناجوانمردانه است...

+ لی لی نوشت در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:10  لی لی  | 


خاطرات بچگی هایم(تا 12 سالگی) در سیرجان خلاصه می شود به خانه خودمان و دو مادر بزرگم که
بی بی صدایشان می کنم(و حال یکی شان این روزها خراب خراب است).ترانه هایی را که آن روز ها مامان زمزمه می کرد دوست دارم؛خیلی چیز های آن فضای تمام شده را دوست دارم.آهنگ های قدیمی ستار و ...
خانه اون یکی بی بی حیاطی دارد که مدتی در باغچه اش بید مشک می کاشت.بوی بید مشک را هنوز هم دوست دارم و حالا بین خواب و بیداری،سرم به دوار افتاده و نستالوژی کودکی ام را با عشق چند بار بی وقفه گوش می دهم و باعشوه گری های مرضیه و عرق بیدمشک و چشم های خواب آلوده،مست ها را می مانم:
بعد از این ؛بعد از این؛ کن فراموشم که رفتم
دیگر از ؛دست تو ؛می نمی نوشم که رفتم
با دل زود آشنا؛ گشتم از دامت رها ؛بی وف؛ا بی وفا؛ رفتم که رفتم
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:0  لی لی  | 

برایم جالب بود که عطا مهاجرانی که سهراب کشانش تا سال ۸۳ به چاپ سوم رسیده چطور می نویسد.دو فصلش را خواندم،زبان نرم اما پرکلیشه ای دارد.به نظرم از واژه ها در خدمت متن استفاده نکرده،در ذهن و دل شخصیت ها فرونرفته،در هر صورت کتاب خسته کننده ای نبود اما ترجیح دادم باقی اش را نخوانم.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:12  لی لی  | 

 

امروز کلی توی صفحه بندی کل کل کردم تا از آن ساختار همیشگی صفحه نگاه سوم،رفتیم به ماکتی که دلمان می خواست.اوضاع خوب است و رو به بهبود؛فقط برای من که با سیستم فس فسی هفته ای یک مطلب کنار آمده ام،تحویل چند مطلب در هفته کمی گیج کننده است؛شاید هم به همین دلیل است که چند وقتی است از نوشتن لذت نمی برم و شلنگ به دست شده ام؛شاید هم به دلایل دیگر...

امروز باید بروم دیدن یکی از دوستان که از سه سال پیش(که سه بار دیدمش)،دیگر همدیگر را ندیدیم.دیدن آدم های غریبه قورباغه ای بزرگ است؛جانت در می آید تا دو تا حرف دوزاری جور کنی و برای کشتن سکوت تحویل بدهی...

همین!

+ لی لی نوشت در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:59  لی لی  | 

 

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد؛یکی برای وقتی حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حاش خرابه.اسم دومی رو گذاشته دین!

آدمیزاد جرو مهره دارانه و علاوه بر یک روح نامیرا،از یه سرزمین آبا و اجدادی هم برخورداره تا زیاد به خودش نباله!

آدمیزاد به صورت طبیعی تولید میشه،ولی حس می کنه طریقه به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده...

                                          

زبانش زیاد برام دل نشین نیست.اما با همین زبان ساده و خنگولی،سرشار از کنایه است.پر از جمله هایی که هر روز بهش فکر می کنیم و در خیالمون هملت وار می خونیمشون.

به خاطر همین دوستش داشتم.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:52  لی لی  | 

همه شاکی شدن از این خوش اخلاقی بی سابقه و بیست و چهار ساعت دنبال دلیل می گردن براش.هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده و به من طرز حیرت آوری حالم خوبه .چاک خوردن دیوار کافیه تا بهترین روز زندگیم رو بگذرونم.دوست داشتم بیشتر بنویسم.مثل تمام روزهایی که به طرز حیرت آوری خوش اخلاق وبد اخلاق هستم و اینجا ثبتشون می کنم!اما خوب...از اونجایی که برخی دوستان هم وبلاگ خوان شده اند،دیگه اینجا احساس امنیتی درکار نیست!

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:56  لی لی  | 

این هم گزارشم در این شماره سپیده دانایی.مشاهده ای است از دفتر فالگیری به نام "ای تک"

نقشی از طالع بر اسکناس

کنار یک نسخه کپی شده از لبخند مونالیزا،کاغذی بر دیوار چسبیده است:«لطفا برای دعوت به منزل کمتر از 10 نفر نباشید.»

نگاهم را منحرف می کند؛جوان است.با حرکات آهسته دست صحبت می کند:«خانه دعوتشان نکنید؛نیم ساعت خوش و بش می کنند وبعد هم هرچه را از خودت شنیده اند،پس می دهند.اینجا خیلی بهتر است.»

«اینجا» خانه ای دو اتاقه است که یک اتاقش را سالن انتظار می خوانند.اتاقی با چند مبل راحتی،محل انتظار حدود 25 زن که از هفت صبح تا نزدیک غروب، فنجان هایشان را هنوز خالی نشده،به سمت قلبشان می چرخانند تا«خانم آی تک» طالعشان را به بهای هفت هزارتومان رد یابی کند.


ادامه
+ لی لی نوشت در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:25  لی لی  | 

 چند سال پیش طرحی مطرح شد برای ساختن خانه های عفاف،که به مدد صیغه،قرار بود جامعه را از فحشا مبرا کند اما با خاطر سوتی های بسیارش خفه شد.

امروز هم به روال هر روز ،به این فکر می کردم کجای جهان جوانانش به اندازه این کهن بوم و بر قانع و سر به راهند.الحمدلله والمنه ۹۰ درصد را مذهب حفظ کرده و آن ۱۰ درصدی هم که "الیاس" بر روزشان ظاهر می شود را توانستیم با آموزش پیگیر و اصولی "من شر الرجیم"حفظ کنیم.

چرا جوانانی را که- در سنی که همه جوانان دنیا امیال شهوانی شان را به رخ می کشند- آرام و سربه راه با یک عبارت کوتاه،لم دادن توی تاکسی و حواله کردن یک شماره ناقابل و چند حرکت کوچکتر از این آرام می گیرند را با ایجاد خانه عفاف بی عصمت کنیم؟!

گیرم راننده تاکسی موقع گرفتن پول،دستت را از اسکناس بازنشناسد؛گیرم ماشینی رد شود و دو تا بوق برایت حواله کند؛گیرم کتاب فروشت با معرفی هر کتاب،یک دخترم ضمیمه کند و دستش را دقیقه ای هزار بار روی کتفت بکوبد و دندان های شصت سالگی اش را تا آخرین دانه نمایش دهد؛گیرم یکی به بهانه ابراز عشق تو را با یابو علفی اشتباه بگیرد؛این ها که دیگر خانه عفاف نمی خواهد،بگو مادرانشان وقت بارداری دو تا آیه بخوانند تا فرزندشان آرام بگیرد.

حالا اگر از همه این جمعیت ۹۰ درصدی مخلص و این جمعیت ۱۰ درصدی قانع،یکی دوتا درروند و تو را شبی یا صبح زودی به دیوار یک کوچه خلوت بچسبانند،یعنی مردان کشورمان زنا کارند؟من که ندیدم،اما شنیده ام دختر ها خودشان دلشان می خواهد!

+ لی لی نوشت در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:4  لی لی  | 

لی لی هستم در نقش زن سرپرست خانوار!در نقش سیبل!در نقش یک دست و ده تا هندونه و یک ذهن هزار تا مشغله!در نقش کسی که خودش رو اشتباهی گرفته!در نقش کسی که اشتباهی گرفته شده!
در نقش کسی که دست و ذهنش باید مثل آدم بزرگ ها باشه اما مثل آدم کوچیک ها می شنوه و دیده میشه!
در نقش کسی که از سوال های تکراری،جواب های تکراری و نگاه های تکراری بیزار است.
در نقش کسی که فردا 8 تا 10.5 تشریف می برد کلاس دکتر مهدی زاده،احتمالن 11:15 می رسد روزنامه،6:15 هم اگر راه بیفتد،حدود 7:30 می رسد خانه،بین 1 تا 3 شب خوابش می برد و فردا 8 بیدار می شود، 9 از خانه بیرون می رود تا 10 روزنامه باشد...
در نقش کسی که دمش له شد از این جای پا ها!
در نقش کسی که یک روز حال خودش رو سر فرصت می گیره!


پ.ن:بی هیچ ارتباطی به هیچ داستانی،هر وقت دنبال امضای زورو می گردم،یاد سویای عزیز عزیز عزیزم می افتم،که جایش خیلی خالی است.
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:51  لی لی  | 

مطلب امروزم در دنیای اقتصاد رو می تونید ادامه این پست ببینید.سعی می کنم در این صفحه مطالبی رو بیارم که برای خواننده عام جذابیت داشته باشه و به همین دلیل هم کمی دستم بسته شده.تبلیغات یکی از موضوعات مورد علاقه ام هست.نقد تیزر ها و بیل بورد ها رو دوست دارم و این بحث که تبلیغات کجا از مرز اخلاقی بودن بیرون میره.اما به خاطر ماهیت صفحه،سعی کردم مطلبی نیمچه اموزشی رو ارائه کنم برای اونها که چیزی در این مورد نمی دونن و لا به لای مطلب هم تعرفه های رسانه های مختلف رو بیارم و می دونم که خیلی بهتر از این می تونست از آب در بیاد.

انتخابی مطمئن

چشم‌هايتان هنوز از خواب شبانه سير نشده، دكمه كنترل تلويزيون را فشار مي‌دهيد. صحبت از تمديد مهلت افتتاح حساب در فلان بانك است. چند دقيقه بعد روي صندلي اتومبيلتان، از شما دعوت مي‌شود به خانواده بزرگ مصرف‌كنندگان فلان روغن ترمز بپيونديد. راديو را خاموش مي‌كنيد. شيشه اتومبيلتان را به قصد شنيدن صداي شهر پايين مي‌آوريد. دسته‌اي كاغذ روي پايتان مي‌افتد. دعوت براي شركت در آزمون فلان كلاس كنكور، سرتان را به صندلي چسبانده‌ايد و سعي مي‌كنيد كمترين واكنش را به ترافيك صبحگاهي نشان دهيد و چند لحظه به تابلوي تبليغاتي فلان گوشي موبايل خيره مي‌شويد كه پيشنهاد خريد يك شاخه گل براي همسرتان را مطرح مي‌كند. لبخند اين آگهي، شما را تا صندلي مديريت شركت تازه تاسيس‌تان بدرقه مي‌كند و حالا با ديدن اولين صفحه روزنامه صبح، تلفن را برمي‌داريد تا در مورد شرايط پيش‌خريد مسكن سوال كنيد.اين بمباران تبليغاتي در كمتر از يك ساعت از روز شما اتفاق مي‌افتد و تاثيرش تا روزها، حتي ماه‌ها در ذهن شما باقي مي‌ماند. آن قدر كه شما هم وسوسه مي‌شويد براي كسب و كار جديدتان به همين ترفندهاي ارتباطي متوسل شويد. ما امروز براي نزديك‌تر شدن تير شما به هدف، چند پيشنهاد داريم:


ادامه
+ لی لی نوشت در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:44  لی لی  | 


شده ام مثل گرگی که دنبال "بیگ بیگ" می دود!(همان پرنده چموشی که اسم دقیق اش را نمی دانم)
شده ام مثل داستان های چالی چاپلین که جدی ترین قسمت هایش خنده دار ترینش است؛
همه چیزم شده فیلم؛بازی؛کمدی؛
قورباغه امشب توی گلویم گیر کرد.داشتم دنبال فضای مناسب برای گزارش فردا می گشتم که گیر کرد؛

کار تازه ای شروع کردم که دوستش دارم؛این بار از عشق های همیشگی ام"رسانه" و "اجتماعی" فاصله گرفته ام و بعد از مدت ها حس می کنم کاری را می کنم که با وجود تمام ترسم از غریبه بودن اش دوستش دارم.صفحه نگاه سوم دنیای اقتصاد!حوزه سینما ،کتاب و رسانه!
مهم ترین مسئله برایم آرامش محیط کار است که به لطف و راهنمایی های یک انسان شریف به نام شهرام شریف فعلن وجود دارد و همین مرا به حوزه ای هل می دهد که هیچ نمی شناسم اش.

هیچ مشکلی با خود نویسی در وبلاگم ندارم اما زین پس وبلاگ نویسی ام را هم جدی تر می گیرم و حرفه ای تر.
آنچه در زمستان سرد دلم می خواهد:کلاس زبان و رقص و یک حکم اخراج از دانشگاهم!

هنوز در حیرتم!در حیرت ...

 
+ لی لی نوشت در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:24  لی لی  | 

 

وقتی یک روز در میان خورشید لعین می رود و باران می زند؛

وقتی در این نم نم سرد یک ساعت و نیم منتظر می مانی و هیچ خطی در این شهر بی صاحب نیست؛

وقتی در یک ساعتی که منتظر یک تاکسی کوفتی هستی هزاران «اوتو» جلوی پایت ترمز می زنند و از سرما دماغت مثل لبو می شود؛

وقتی تمام پولت را می دهی به تاکسی های سوء استفاده گر و هیچ عابر بانکی به تو پول نمی دهد؛

وقتی دیشب حوصله نداشتی شام بخوری و داری از گشنگی پس می افتی و کنار یک خوراکی فروشی زن جوانی دامنت را می گیرد که:"حاج خانم!می شه سه تا از این کیک ها برام بخری؟از بیمارستان آمدم گشنمه؟"؛

وقتی به زمین و زمان داری فحش ناموس می دهی و در همان لحظه که با ولع پیراشکی کرم دار را گاز می زنی ، یک بی شرف به تو متلک می گوید و تو شرم نمی کنی از بازخوردی که برای چند کلمه اش حواله می کنی؛

وقتی زندگی این قدر هیجان دارد؛

.

.

.

.

پس بهتر است لبخند بزنید!

+ لی لی نوشت در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:54  لی لی  |