تبليغاتX
آر ِش

 

در خانه ما "مادر فرهنگی" بودن اساسی ترین اصل دوست یابی بود؛ضمانتی بود برای پدر و مادرم که هر دو معلم بودند و فقط حاضر بودند جواز دوستی برای دخترشان را با کسانی صادر کنند که خانواده فرهنگی داشتند؛ترجیحن مادر فرهنگی.

در خانه ما هیچ کدام از چهار بچه آرزوی معلم شدن نداشتند؛حقوق ناچیز دبیری و بن بست ثروتمند شدن،بچه های بلند پرواز را از شغل انبیا بیزار کرده بود.

در دفترچه های کنکورمان،گزینه دبیری و تربیت معلم خالی ماند،سیما و محبوبه رفتند سراغ مهندسی و من و حامد علوم انسانی؛

دوست هایم می گفتند با این اخلاق سگ ات و روحیه کودک آزارت،همان بهتر که راه اولیا در پیش نگیری.اما با نوشته های آقای معلم،که از وبلاگ پرستو پیدایش کردم،دلم خواست معلم باشم.حتمن بخوانیدش.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:56  لی لی  | 

1)همیشه از یک ماه قبل از امتحانات زندگی ام مختل می شود؛نه از فشار درس،که از اعصاب خردی اش.احساس بی هودگی می کنم.
2)از گرما بیزارم،اما سرمای امسال آنقدر عذابم می دهد که دلم برای آخرین قدم زدنم در آفتاب کرمان،ساعت دو ظهر شهریور 84،خیابان هزار و یک شب،تنگ شود.
3)فاجعه پارسال بزرگراه نیایش را یادتان هست؟ترافیک وحشتناکی که زندگی را در پایتخت مختل کرد؟امسال با وجود سرمای بی سابقه و باز شدن دهان آسمان،خبری از آشفتگی های سال های قبل نبود.تمام شهر را شن و نمک پاشیده اند؛این همان دیگی است که نه برای ما،که به نفع ما می جوشد.دیگ قالی باف!
با وجود دل ناخوشی که از استثمار مطبوعاتی اش و عوام فریبی زیاده از حدش دارم،دمش در این سرما گرم باد.
4)...
5)...
...
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:39  لی لی  | 


بابا خیلی آدم تمیزی بود؛یا حد اقل اینجور به نظر می رسید.
پژو 504 نقره ای همیشه برق می زد.پایش که از گاراژ بیرون می رفت،خاطر خواه هایش صف می کشید.
بابای لنگ به دست با پژو 504 نقره ای براقش شده بود ضرب المثل بچه های مدرسه.
ماشین هایی یخ زده شهر،چرک آلود با قندیل های سیاه،پژو 504 سفید بابای حمیده را در ذهنم زنده می کند،خیابان اما جمعه کرمان و زمستان های مردهء شهر را؛
و پژو 504 نقره ای براق بی قندیل و آن روزها را...
 
+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:8  لی لی  | 

از صبح بغض دارم.دست هایم یخ کرده.می ترسم باز هم بخوابم.دوباره بدخوابی هایم شروع شده؛ترس هایم؛سر درد هایم؛نفرت هایم.
بزاق دهنم زیاده از اجازه اش بیرون می زند.توی این سرما عرق می ریزم.اشک توی گلویم جمع می شود.
من می ترسم...
من هنوز از این همه بی هودگی می ترسم
من هنوز از مرگ می ترسم
اصلن به روح خودم؛من از ...
حرف های تکراری من؛آهنگ های تاریخ گذشته؛آدم های تکراری؛سرمای حال به هم زن؛اختلالات تنفسی ام؛آن دخترها که هر روز روی اعصابم با نیزه می پرند؛بهانه های تکرای؛مشکل از کدام است که دوباره سگ شده ام؟!
فقط می دانم که دوست دارم ساعتم را سال ها عقب بکشم!

 
+ لی لی نوشت در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:11  لی لی  | 

مهران قاسمی را در قطعه روزنامه نگاران بهش زهرا به خاک سپردند.روزنامه نگاری که اگر زنده می بود،سال ها باید برای گرفتن حقوقش می جنگید و آخر هم...
دنیای قشنگی است؛دنیای روزنامه نگارانی که بیمه ندارند،امنیت شغلی ندارند،کار ندارند،روزنامه مستقل ندارند،امنیت اجتماعی و سیاسی ندارند و...
اما زین پس قطعه ای به نام خود دارند که بعد از مرگ خاک دیگران را اشغال نکنند.

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
چون رفت به عزت ببرندش سر دست

پ.ن:انگار فعلن یک قطعه کم جمعیت در بهشت زهرا داریم که برای رفتن به آن نیاز به صف بستن نیست.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:1  لی لی  | 


گفت:مگه تو فمینیست نیستی؟از فمینیست ها خوشم میاد چون دور تنشون حصار نمی کشند...
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:48  لی لی  | 

 

بعد از  9 سال رفتم دندان پزشکی.رسوایی به بار آوردم و بالاخره دو تا دندان پر کردم.حالا لی لی در دهانش دو تا دندان سالم دارد و بقیه هم در دست تعمیر اند.

دکتر خوش اخلاقی بود و چشم و ابرویش هم به غایت شبیه دکتر بود:«گفتم خیلی خوش گذشت.فردا شب هم میایم دوتا دندان دیگر را پر کنم.»

گفت باید یک ماه استراحت کنم با بلایی که سرم آوردی.



پ.ن:ساعت 12 نشده.به غایت بی حوصله ام سالار عقیلی می خواند:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست...

 

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:45  لی لی  | 

دبستان بودم که سیما(خواهر بزرگم) دانشجو شد.آمد کرمان و ما هنوز سیرجان بودیم.حالا خانم مهندس هر دفعه که برمی گشت کنار سوغاتی هایش،گیری هم به لهجه ام می داد:«درست حرف بزن؛کامل حرف بزن؛سلام(با کسر س)نه!مثل بچه آدم بگو سلام(با فتح س)...
سیرجان دوست داشتنی نیست.شهر های کوچک پر است از خاله زنکی و مداخله های بی جا.امیدی به پیشرفت نیست.ادمها همدیگر را همان قدر ساده و رو به نزول می پذیرند.خیلی انگ ها را بی مورد(تنها به خاطر عبور از تابو های تاریخ گذشته)به هم می زنند.زیاده برای هم دلسوزی می کنند و محبت های بی دلیل و بی توجیهی به هم دارند.می گویند سادگی شهرستانی بودن.
دوستی های شهرستانی ها خیلی زود شکل می گیرد و عمیق می شود.شاید همین خصلت است که باعث شده در سه سال زندگی ام در تهران،کمتر دوست پایتختی الاصلی داشته باشم.
دبستان بودم که یاد گرفتم سلام را با فتح س بگویم؛بله را به جای "ها" استفاده کنم و "ه" را که لهجه آخر هست می گذاشت بردارم.(هسته)
در شهر های کوچک بی لهجه حرف زدن خنده دار است.می گویند افاده ای است و مثل ریا کار ها به تو نگاه می شود.
از دوم راهنمایی کرمان بودیم.بچه ها در آن سن به طرز خنده داری لهجه شان را کتمان می کنند.روزی که زنجیر رابا کسر (ز) میان حرف هایی که سعی می کردم با کمترین لهجه ممکن بیان شود آوردم کلاس منفجر شد.
لهجه کسالت آور سیرجانی که ده ساعت حرف را روی یک نت ادا می کند از یاد بردم.کرمانی ام هم خنده دار تر از آن است که اهل آنجا به نظر برسم.اما هنوز معادل پایتختی بعضی واژه و ها و اصطلاحات را بلد نیستم که هم باعث تفریح من می شود و هم خنده دوستان.
این روزها تفریحم شده یادآوری نام وسایلی که با لهجه پایتخت نشینان بی معنا می نماید.
 
+ لی لی نوشت در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:38  لی لی  | 


- نظریه استفاده و رضامندی مخاطب را پوبا و فعال می داند و معتقد به تاثر محدود رسانه هاست؛(3واحد)
- دوستان یادتون باشه ما اتفاقی کار نمی کنیم؛(2 واحد)
- از ذکر هرگونه اطلاعات به علت خوابیدن در همان یک جلسه حضور و نداشتن جزوه معذورم(2 واحد)
- حساب هزینه هیچ وقت نباید از درآمد بالاتر باشد؛(3واحد)
- در مصاحبه شخصیت محور به دنبال شناخت بیشتر از مصاحبه شونده و فهم درونیات او هستیم؛(3واحد)



دنیا به طرز حیرت آوری سرعتش را تند کرده،وقت کم میاورم.چند وقت است رابطه ام با خودم هم کم شده؛با آمدن چند دوست جدید و خوب تنهایی ام گم شده.(دلم برای تنهایی هم تنگ شده)
با گذر حال به هم زن زمان از خودم جا مانده ام؛یک سر و هزار سودا،یک خواسته برآورده می شود و از هزار و یکی دیگر غافل می شوم.

آی ای زن
که تو را آوای نی برده است دور از دست
کجایی؟...
 
+ لی لی نوشت در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:45  لی لی  | 

افرا(به فتح حمزه)درختی است شبیه به درخت چنار،پر شاخ و برگ و سایه افکن؛به معنی آفرین نیز گفته شده.(فرهنگ عمید)
نمایش خوبی بود اما معرکه نبود.(ترجیح می دادم بخوانم اش تا ببینم اش)طولانی بودنش کمی خسته ام کرد اما بازی مرضیه برومند و مژده شمسایی را دوست داشتم.مخصوصن صداشان را.
آواز نمایش هم با مامک خادم بود که خیلی کارش درست است.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:33  لی لی  | 

جلوه و مریم آزاد شدند و از این بابت خوشحالم.حس خوبی بهم دست می دهد وقتی توی تاکسی،صبح زنی سلام می دهد و دفترچه های کمپین رااز کیفش بیرون می آورد. می شناسم اش.با اسم صدایش می کنم.ماه هاست از بچه های زنان فاصله گرفته ام.فاصله ای که هنوز دلیل اش را نمی دانم.اما خوشحال می شوم وقتی با تاکید می گوید:«کمپین دیگر جزئی از زندگی روزانه مان است.»
کمپین یک میلیون امضا حرکت بی نظیری است؛حرکتی که به جای پلاکارد چسباندن توی کوه و سرود خواندن،جامعه را لمس می کند؛با تمام درد هایش.

پ.ن:امشب می رم تئاتر بیضایی رو ببینم . کلی ذوقش رو دارم.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:1  لی لی  | 

به جهنم که اعدام بشه
به جهنم که گم بشه
به جهنم که پیر بشه
به جهنم که مریضه
به جهنم که کلید کرده
به جهنم ...
عجب روز بدی
عجب روز نکبتی
تحلیل رفتم
تحلیل
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:10  لی لی  | 


پدرام می گه روزنامه نگار نباید از فجایع خوشحال شه.نمی دونم حین گفتن این جمله درونش به بلاهت یا خباثتم اشاره ای می کنه یا نه؛اما شاید از معدود آدم هایی باشم که با اعتقاد به صلح و تا حدودی نیکی،از مرگ بی نظیر ککم هم نگزید.
از رهبران فکری،مذهبی (یا هر نوع دیگرشان) بیزارم؛حالا بی نظیر باشند یا مشرف چندان برایم فرقی نمی کند.از این اسطوره های تکه پاره شده زیر مین شهادت بیزارم؛از آنها که دستشان را بالا می برند و مانیفست حماقت بشریت را داد می زنند؛از این ها که آسمان را سوراخ می کنند و پایین می افتند بیزارم.از عکس هایی که در دست عوام الناس دست به دست می چرخند بیزارم...
نه!از مرگ بی نظیر ککم نگزید؛بلاهت بشریت برای آمدن بی نظیر های دیگر آماده است!
این هم عکس های خانم بی نظیر
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:53  لی لی  | 

وقتی تبلیغات روی بدنه اتوبوس ها باب شد کلی ذوق کردم؛حالا می شد به جای ماشینی لجن گرفته و فرسوده،با همان آدامس اربیت هندوانه ای که لای دندان هاتان ورز می خورد مسیر را طی کنید،اما صحنه ای که امشب دیدم جالب تر (شاید هم بی شرمانه تر) از این حرف هاست.قرار بود با صفحهء آشنای access is denied روبرو شوم:

 
 

دسترسی شما به سایت درخواست شده طبق دستور مقامات قضائی مقدور نمی باشد. 


عیدی سپنتا به مناسبت اعیاد قربان و غدیر

از ابتدای روز عید قربان تا پایان روز عید غدیر (به مدت 9 روز) مشترکان سایت سپنتا از مزایای زیر برخوردارند:
ü کاربران ADSL ماهیانه بازای خرید یا تمدید
سرویسهای سه ماهه، 15 روز اعتبار عیدی میگیرند (105 روز اعتبار)
  سرویسهای شش ماهه، یک ماه اعتبار عیدی میگیرند (210 روز اعتبار)

   سرویسهای سالیانه، دو ماه اعتبار عیدی میگیرند (425 روز اعتبار). این مشترکان از تخفیف اشتراک سبز ADSL سپنتا نیز برخوردارند.
ü  کاربران ADSL ساعتی درصورتیکه در پایان روز عید غدیر در سایت سپنتا بدهی نداشته باشند، کارکرد سرویس ساعتی ایشان مابین اعیاد قربان و غدیر (ا الی 9دی ماه) در صورتحساب ایشان لحاظ نخواهد شد.

ü  بدون توجه به سطح کاربری  کلیه کارتهای مادام‌العمر خریداری شده از سایت سپنتا (از طریق خرید با کارتهای اعتباری) از 20% تخفیف برخوردار خواهند بود.

نوع مادام العمر قیمت قبل قیمت ویژه
15 ساعت در ماه 19،900 15،900
30 ساعت در ماه 29،900 23،900
60 ساعت در ماه 39،900 31،900
120 ساعت در ماه 49،900 39،900
نامحدود 99،900 79،900

ü برای کسب اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید و یا با 88315800 تماس حاصل نمائید.
اينترنت آسان سپنتا: (افزايش ظرفيت)  9092303200

  ورود به سایت سپنتا
(مشاهده ریز کارکرد)

 
 
 


این خط و این نشان که تا چند ماه دیگر «ون»های گشت ارشاد هم وارد کارزار رقابت تبلیغاتی می شوند.
+ لی لی نوشت در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 0:40  لی لی  | 

امروز روز اول دیماه بود و در ساعت هفت شب،درست در ساعت هفت شب،وقتی که وامانده در سرمای استخوان سوز زمستانه،نه راز فصل ها را می دانستم و نه حرف لحظه ها را می فهمیدم،مردی که حس می کرد می تواند نیمه من یا هر کس دیگری باشد،صحبت از بیست هزار تومان وجه رایج مملکت(که در این گرانی مبلغ غیر قابل توجهی است برای دوستان روسپی)پیش کشید و وقتی خسته و یخ زده برگشتم تا در پیاده روی شلوغ پیدایش کنم،ندایی آمد که:«نه!بیست تومن زیاده؛ده تومن بیشتر نمی ارزه!»انگار دوستمان مرا با آن شال سرخ،با گوجه فرنگی های محله رئیس جمهور اشتباه گرفته بود!
 
+ لی لی نوشت در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:12  لی لی  |