دبستان بودم که سیما(خواهر بزرگم) دانشجو شد.آمد کرمان و ما هنوز سیرجان بودیم.حالا خانم مهندس هر دفعه که برمی گشت کنار سوغاتی هایش،گیری هم به لهجه ام می داد:«درست حرف بزن؛کامل حرف بزن؛سلام(با کسر س)نه!مثل بچه آدم بگو سلام(با فتح س)...
سیرجان دوست داشتنی نیست.شهر های کوچک پر است از خاله زنکی و مداخله های بی جا.امیدی به پیشرفت نیست.ادمها همدیگر را همان قدر ساده و رو به نزول می پذیرند.خیلی انگ ها را بی مورد(تنها به خاطر عبور از تابو های تاریخ گذشته)به هم می زنند.زیاده برای هم دلسوزی می کنند و محبت های بی دلیل و بی توجیهی به هم دارند.می گویند سادگی شهرستانی بودن.
دوستی های شهرستانی ها خیلی زود شکل می گیرد و عمیق می شود.شاید همین خصلت است که باعث شده در سه سال زندگی ام در تهران،کمتر دوست پایتختی الاصلی داشته باشم.
دبستان بودم که یاد گرفتم سلام را با فتح س بگویم؛بله را به جای "ها" استفاده کنم و "ه" را که لهجه آخر هست می گذاشت بردارم.(هسته)
در شهر های کوچک بی لهجه حرف زدن خنده دار است.می گویند افاده ای است و مثل ریا کار ها به تو نگاه می شود.
از دوم راهنمایی کرمان بودیم.بچه ها در آن سن به طرز خنده داری لهجه شان را کتمان می کنند.روزی که زنجیر رابا کسر (ز) میان حرف هایی که سعی می کردم با کمترین لهجه ممکن بیان شود آوردم کلاس منفجر شد.
لهجه کسالت آور سیرجانی که ده ساعت حرف را روی یک نت ادا می کند از یاد بردم.کرمانی ام هم خنده دار تر از آن است که اهل آنجا به نظر برسم.اما هنوز معادل پایتختی بعضی واژه و ها و اصطلاحات را بلد نیستم که هم باعث تفریح من می شود و هم خنده دوستان.
این روزها تفریحم شده یادآوری نام وسایلی که با لهجه پایتخت نشینان بی معنا می نماید.