بهترین روزهایم را در دربیرستان فرهنگ کرمان گذراندم،با دوستانی که هنوز عزیزترین آدم های زندگی ام هستند،با تمام تفاوت ها و دوری شان.
شاید از معدود آدم هایی باشند که هنوز هم از دیدنشان با تمام وجود خوشحال می شوم.
دیروز را با مینا گذراندم؛کمی درس خواندم و بیشترش از آن روزها گفتیم.از این همه تفاوت که شناخت من را برای خودم و دیگرانم بعد از این سه سال هم میسر نکرده است.از لی لی پرخاشجوی بی ثبات،تا اینی که هستم،بیزار از تنش و در جستجوی آرامش از دست رفته؛
از اینکه همیشه با خودم تعارف داشته ام و دیواری بوده بین من و نمایش من؛
از اینکه می بخشم اما هرگز فراموش نمی کنم و مینا عقیده داشت «پس نمی بخشی»؛
از اینکه از آدم ها و چیزهای زیادی بدم می آید و نیازی نمی بینم مسیح وارانه عاشق هرچه هست و نیست باشم؛
مینا گفت به من اعتماد ندارد؛فکر می کند گوشی تلفن را که قطع می کنم،هر چه خوب و بد به ذهن و زبانم می آید حواله اش می کنم؛گفت حس می کند اینی نیستم که نمایش می دهم و ...
راستش کمی تعجب کردم.همیشه فکر می کردم یکرنگ ترین آدمی هستم که در زندگی خودم دیده ام!
پ.ن:من این سال ها خیلی تغییر کرده ام اما راستش را بخواهید فعلن ضرورتی برای تغییر آگاهانه به شیوه قبلی یعنی همان پوست اندازی دوباره نمی بینم.آرامم و خودم را دوست دارم؛شاید فعلن کافی باشد.
خوبم و سرگرم امتحانات که بگذرد!