تبليغاتX
آر ِش

 

از دیروز دارم به خودم فکر می کنم و دوباره به تغییرات بی اندازه سه ساله ام.به اینکه لی لی آرمانگرا این روزها فقط دوست دارد معمولی باشد و خوشبخت.

نه دلم می خواهد جنبش دانشجویی را هدایت کنم و نه اینکه برای برابری و حقوق بشر شمشیر بکشم.دوست دارم آرام آرام آرام زندگی کنم و حالا که به قول "کامو"ی عزیزم مقدر ما نیستی است،روزی خوشبخت و آرام بمیرم.

این روزها نه علاقه ای به فلسفه دارم و نه دگر دیوان شمس می خوانم.دوست دارم همه چیز آرام تر از همیشه پیش رود.

دوست دارم چند سال دیگر یک قرمه سبزی جا افتاده بپزم و به جای زمین خوردن با کتانی،با کفش پاشنه ۱۰ سانت روی شیب بام تهران بدوم.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:59  لی لی  | 

این ترانه به نظرم بی نظیره و هفت روزه که دارم باهاش زندگی می کنم؛گفتم شما هم بی نصیب نمونید:

Baby, do you understand me now?
Sometimes I feel a little mad
But, don't you know that no one alive can always be an angel
When things go wrong I seem to be bad

I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood

If I seem edgy
I want you to know
That I never meant to take it out on you
Life has its problems
And I got my share
And that's one thing I never meant to do
'Cause I love you

Baby, don't you know I'm just human
And I've got thoughts like any other one
And sometimes I find myself, oh Lord, regretting
Some foolish thing, some foolish thing I've done

But I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood

Oh Lord, don't let me be misunderstood
Please don't let me be misunderstood

Baby, sometimes I'm so carefree
With a joy that's hard to hide
And sometimes it seems that, all I have to do is worry
And then you're bound to see my other side

'Cause I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood

If I seem edgy
I want you to know
That I never meant to take it out on you
Life has its problems
And I got my share
And that's one thing I never meant to do
'Cause I love you

Oh, baby, don't you know I'm human
I have thoughts like any other one
And sometimes I find myself, oh Lord, regretting
Some foolish thing, some foolish thing I've done

'Cause I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood


 
+ لی لی نوشت در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:53  لی لی  | 

 

این هم از رسانک نوپای ما که خون دل ها خوردیم تا بیاید.

چند وقتی است با جمعی از بچه های علوم ارتباطات تصمیم گرفتیم سایتی تخصصی در این حوزه راه بندازیم که جدا از مقاله های علمی که در ستون هایش می آوریم،هر روز با گزارش های رسانه ای در مورد رخداد های یک رسانه به روز باشد.

پ.ن:از هر گونه مطلب در حوزه علوم ارتباطات و مشتقاتش استقبال می کنیم.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:53  لی لی  | 

 

۱)دیشب مثل خرس خوابیدم،از هفت شب تا هفت صبح؛

۲)جشنواره تموم شد و خوشبختانه به همین سادگی تا می تونست جایزه گرفت.

۳)دلم می خواهد لم بدهم روی تخت و بعد از مدت ها مایاکفسکی بخوانم و بگوید:

می خواهی گونه هایم گود،

مزه از دست داده،

چشیده خاص و عام

بیایم پیشت

با صدایی بی دندان بگویم

دوستت دارم!!!

۴)بزرگان همه بیمارند:عزت الله انتظامی،محمدرضا شجریان،جمشید مشایخی و ...

۵)حکم اعدام شهلا جاهد لغو شد.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:8  لی لی  | 

 

از این که از این و آن امضا بگیرم بی زارم اما اینکه یادگاری از این و آن با امضای خودشان را داشته باشم،دوست دارم.

امروز برای گزارشم با لطف دوستی،سری با انتشارات آهنگ دیگر زدیم و آقای مقربین هم یکی از مجموعه هایش را امضا کرد و هدیه داد.

اما فارغ از امضا و هدیه،وقتی گفت:"لی لی رو جدا باید بنویسم دیگه؟"دلم غنج رفت.اولین آدمی بود که در زندگی ام فرق لی لی و لیلی را بدون توضیحات تکراری من به خاطر داشت.

این شعرش رو دوست داشتم:

خود را خوابی می بینم

در چشمان این جمعیت

که چیزی نمانده است بیدار شود

+ لی لی نوشت در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:9  لی لی  | 

 

من نه آدم 10 ندیده ای هستم و نه از این بچه عینکی ها که جانشان برای نمره در می رود.

اما فیهاخالدون آدم جزغاله می شود وقتی درسی به سختی نظریه را،می خوری و قدر بیست می نویسی و نمره 10 توی پاچه ات می کنند و پیغام می دهند:«خیلی بد نوشته بود،حالا یه دهی بهش دادم!»

این بی وجدانی تمام است که به خاطر اینکه حاظر نبودم چرت و پرت های کپی شده اش را سرکلاس بی کنش اش گوش دهم 10 نمره درس سه واحدی که به عبارتی می شود سی نمره در معدل را از دست بدهم.

من نه معدل الف ام و نه بچه درس خوان اما به شرافتم قسم برای اولین بار در عمر دانشجویی ام یک درس را واقعن بیست می گرفتم،اگر خباثت استادواره ها می گذاشت...

 

+ لی لی نوشت در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:58  لی لی  | 


روز اول-خیلی ببخشید مزاحمتون می شم!من احساس می کنم پای شما رو دُم منه؛می شه لطف کنید و یک کم جابه جاش کنید؟
روز دوم-ببخشید می شه لطفن پاتون رو بردارید؟
روز سوم-عذر می خوام پاتون رو بردارید!
روز چهارم-پاتو بردار لطفن!
روز پنجم-میگم پاتو بردار!
روز ششم-اون پای لعنتی ات رو بردار!
روز هفتم-گفتم لنگت رو جمع کن!
روز هشتم-اون لنگ بی صاحبت رو جمع می کنی یا جمعش کنم؟!
...

پ.ن کمی باربط:سرم داره می ترکه!
پ.ن کمی بی ربط:با کمال تاسف و تاثر رمان عقرب(حسین مرتضائیان آبکنار) و رمان سالمرگی(اصغر الهی)که هر دو از برندگان جوایز ادبی امسال بودند،توقیف شده و حضرات دستور داده اند چاپ سومشان از بازار جمع شود.
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:16  لی لی  | 

 

کف نفس می کردم که از شازده ننویسم؛اما امشب با دیدن ابراز احساسات وبلاگستان و پیام تاریخی اش،عنان از کف دادم.شازده که آخرین ملاقات تاریخی اش را قبل از دوسالگی با ممه مادرش داشته،در آسانسور دچار نوستالوژی شده و خانم موبور را با مادر فقیداش اشتباه می گیرد:

قاضی- فرزندم شما اشتباه کردید

شازده در حالی که با حیرت به او می نگرد-فکر کنم شما خواجه هستید جناب قاضی

قاضی-چطور مگه؟

شازده-آخه هر خری می دونه که "نمي شه انتظار داشت كه مردها در مقابل سينه هاي بيرون افتاده مقاومت كنند"

این مکالمه نقطه عطفی بود در زندگی قاضی.

+ لی لی نوشت در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:41  لی لی  | 

 

حتی اگر یک فنجان قهوه تلخ،سرم را آرام تر نمی کرد،ارزشش را داشت که تا سینما صحرا بروم و برای دیدن فیلمی زیبا و زنانه انتظار بکشم.
"به همین سادگی" آخرین ساخته "رضا میرکریمی"،حالم را حسابی خوب کرد؛لبخند زن،شادی بزرگی که "به همین سادگی" در صورتش نشست،بزرگترین لذت امروزم بود.
توانایی تجسم موفق دنیای زنانه،بی اطناب واژه ها؛چیدن ساده ترین لحظات یک زن در فیلمی با ریتم کند، که کندآهنگی زندگی او را القا می کرد؛تصویر برداری زیبا؛بازی های دلنشین؛نقاط قوتش کم نبودند...
نقل ماجرا نمی کنم تا خودتان ببینید.

+ لی لی نوشت در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:19  لی لی  | 

 

اهل بیت برفگیر شده اند؛من مانده ام و سردرد و میل دست نیافتنی خواب در اتاق تاریک.

+ لی لی نوشت در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:4  لی لی  | 


فردا افتتاحیه جشنواره بیست و ششم فیلم فجر است و توفیقی اجباری برای رفتنم.فکر کنم این دو هفته باید قید تعطیلی 5شنبه رو بزنم.

پ.ن1:میکرولب حامد را دزده ام و یک دنیا آهنگ بندتمبونی را با صدای بلند گوش می کنم؛
یک کدبانوی تمام عیار؛برای خودم غذا درست می کنم و از تنهایی لذت می برم؛
اهل بیت رفته اند شمال گردی و بنده مانده ام و تنهایی دوست داشتنی ام؛با خباثت تمام آرزو مندم که آنها اونجا خوش باشند و من اینجا.
پ.ن2:عاشق صدای فریدون فرخزاد ام و خواندنش،حرف و حدیث ها به گرد پای عشقم هم نمی رسد،حتا اگر تمام مردان کشورم را بی عصمت کرده باشد!

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:34  لی لی  | 

خفه شو!لطفن خفه شو!التماس می کنم!خفه شو!

تمام چهل دقیقه در ترافیک در ذهنم تکرارشان می کنم.آرام نمی گیرد:

"برادر خانمم به جرم نکرده شش سال زندان بود...

برادرهایش می خواهد ارث پدری را بالا بکشند...

خانمم گفت...

برادر خانمم گفت...

پدر خانمم گفت...

من گفتم...

..."

سرم دارد می ترکد.آرام نمی گیرد.

گوش هایم را دودستی چسبیده ام؛سرم را برده ام زیر صندلی؛آرام نمی گیرد.

چیزی گلویم را خفت می کند؛آرام نمی گیرد.

سرم دارد می ترکد؛آرام نمی گیرد.

پیرمرد چهل دقیقه مرا به جنجال خانوادگی شان می برد؛بی نیاز به پاسخ من؛بی نیاز به توجه من؛

حالا نیم ساعت بعد از حرف های پیرمرد،روی یک نت،با صدایی به غایت بلند،ذهن من آرام نمی گیرد؛

چیزی گلویم را خفت کرده.سرم دارد می ترکد.پیرمرد هنوز آرام نمی گیرد!

+ لی لی نوشت در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:53  لی لی  | 

 

توی مغزم وول می خورند؛پیرمرد روزنامه خوان،با نظرهای منحصر به فردش(!)؛خاله خرسه ها و ادعاهای دوستی؛دکتر مهدی زاده که سوال ها را زده زیر بغل اش و به دانشجوی دو در باز دروغ گویش(!) با استهزا می نگرد و برگترین صفر دنیا را در خاطر اش ور انداز می کند؛من ! که این هفته را هم با اعصاب خوردی و بی برنامگی می گذرانم؛

پیش دستی می کنم؛بزرگترین صفر دنیا را مقابل اسمم حک می کنم؛ایام الله امتحانات اعصابم را پریش کرده و من به صفحه های خالی روزنامه و سوال های بی پاسخ امتحان فکر می کنم!

تا ببینم فردا روی صفحه نظریه،سرنوشت جنبش دانشجویی (به قول پدرام) را به کجا می کشانم...

+ لی لی نوشت در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:24  لی لی  | 

 

ختنه دختران یکی از حیوانی ترین نمود های نابرابری جنسیتی است که هنوز هم در برخی کشور های جهان سوم رواج دارد و در برخی مناطق جنوبی ایران هم.
نمود بربریت:قطع آلت تناسلی زنان،تا حدی که بسیاری شان زیر درد طاقت فرسایش بمیرند.زنانی که در زندگی شان دست آویزی برای لذت مردان می شوند ...
از دیدن عکس ها عصبی شدم و نمی تونم بیشتر بنویسم.خودتون ببینید.

                    Image and video hosting by TinyPic">

+ لی لی نوشت در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:43  لی لی  | 

 

الف)خبر مثل پتک می خورد توی سرم:«خدا بخش سرمایه را هم خرید!»؛نمی دانم چقدر حقیقت دارد،اما شنیدنش هم مرا می ترساند.بحث خدابخش یا دیگری نیست،چون در ذهن من،مدیران عامل روزنامه هامان،چندان فاصله ای از هم ندارند؛بحث باند بازی مطبوعاتی و رو کم کنی صنفی و وابستگی و ...است که حالم را به هم می زند؛دلم دو زار هوای مستقل می خواهد.
سایه قالی باف ها بر مطبوعات و نام خدابخش بر حقوق ها و بیمه هایی که پرداخت نمی شود.بودجه ایسنا هشتاد درصد کم می شود و بودجه خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران،با آن رکود شرم آور 68 درصد اضافه.

ب)در گیر و دار راه یافتن به کلاس آقای نویسنده ام،با آن مسوول دفتر(!)دغل اش.شنیدن دروغ های ناشیانه و واهی حالم را به هم می زند.انسان های دون در دروغ گفتن هم ابتکار ندارند.

ج)درگیر امتحاناتم و در حسرت دوقطره کتاب داستان که از شرم این روزها قورت نمی دهم؛سرمای هوا دیگر اعصابم را...

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:35  لی لی  | 


بهترین روزهایم را در دربیرستان فرهنگ کرمان گذراندم،با دوستانی که هنوز عزیزترین آدم های زندگی ام هستند،با تمام تفاوت ها و دوری شان.
شاید از معدود آدم هایی باشند که هنوز هم از دیدنشان با تمام وجود خوشحال می شوم.
دیروز را با مینا گذراندم؛کمی درس خواندم و بیشترش از آن روزها گفتیم.از این همه تفاوت که شناخت من را برای خودم و دیگرانم بعد از این سه سال هم میسر نکرده است.از لی لی پرخاشجوی بی ثبات،تا اینی که هستم،بیزار از تنش و در جستجوی آرامش از دست رفته؛
از اینکه همیشه با خودم تعارف داشته ام و دیواری بوده بین من و نمایش من؛
از اینکه می بخشم اما هرگز فراموش نمی کنم و مینا عقیده داشت «پس نمی بخشی»؛
از اینکه از آدم ها و چیزهای زیادی بدم می آید و نیازی نمی بینم مسیح وارانه عاشق هرچه هست و نیست باشم؛
مینا گفت به من اعتماد ندارد؛فکر می کند گوشی تلفن را که قطع می کنم،هر چه خوب و بد به ذهن و زبانم می آید حواله اش می کنم؛گفت حس می کند اینی نیستم که نمایش می دهم و ...
راستش کمی تعجب کردم.همیشه فکر می کردم یکرنگ ترین آدمی هستم که در زندگی خودم دیده ام!

پ.ن:من این سال ها خیلی تغییر کرده ام اما راستش را بخواهید فعلن ضرورتی برای تغییر آگاهانه به شیوه قبلی یعنی همان پوست اندازی دوباره نمی بینم.آرامم و خودم را دوست دارم؛شاید فعلن کافی باشد.
خوبم و سرگرم امتحانات که بگذرد!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:50  لی لی  |