تبليغاتX
آر ِش

نه اینکه حس شمال نباشه ها،اما الان کرمان می چسبه؛ماهان،شاه نعمت الله.دلم برای خونمون،آموزشگاه موسیقی،مدرسه و همه چیز تنگ شده.دلم آفتاب بدون دود می خواد.خیابونای خلوت،آدم های لهجه داری که فیلسوف نیستند،که فرهیخته نیستند.
به همین سرعت یک سال گذشت.سالی که شهرم نرفتم،سالی که...چه اشکالی داره؟
در هر حال.هدیه خوبی نبود برای سال نو.من این حقایق چرک مرده و لجن گرفته رو دوست ندارم.ترجیه می دادم بچگانه تر و شهرستانی تر از این حرف ها زندگی ام می گذشت.چیزی شبیه نوزده سالگی ام.
توفیق اجباری پیش آمده برای سفر.چند روزی استراحت مطلق تجویز کردم.بی تکنولوژی های ارتباطی.خوش خواهد گذشت.
پ.ن:این هم آخرین مطلب ۸۶ام در رسانک:چراغ های رابطه تاریک اند

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:47  لی لی  | 

سه پاره بی ربط:
1)اونقدر تو کف خودم بودم که غذا سوخت.واقعن این من بودم؟من؟لی لی اسلامی؟با اون پیشینه؟با اون حرف ها و اداها؟جل الخالق!

2)روال معمولش این است که منشی ها آدم های به غایت چشم سفید و پررویی باشند و اگر چند موردی آدم حسابی از آب دربیایند،برای اثبات اعجاز خداوندگار است و هیچ معنای دیگری ندارد.

3)باید اولین روز ورودت به دانشگاه،پای صحبت دکتر نمکدوست نشسته باشی تا بفهمی،رفتن به دانشکده ارتباطات بی حضور اساتیدی چون او،دکتر خانیکی و معدودی دیگر یعنی جی!مصاحبه مصطفی قوانلو را با استاد بخوانید.
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:32  لی لی  | 

بعد از یک ماه خاک خوردنش روی میز اتاقم،به بهانه پرکردن تنهایی ام،پرسپولیس را دیدم.مرجان ساتراپی در انیمیشنش که جنجال های بسیار آفرید،زندگی دختری ایرانی را از کودکی-دوره تظاهرات مردمی برای انقلاب-،تا بلوغش که سال های بعد از جنگ است را روایت می کند.

فیلمی که دوستانمان،انیمیشن ضد ایرانی پرسپولیس می خوانندش و به لعن و نفرینش نشسته اند،از نظر من اثری بی نظیر بود و کاملن بی طرف،از سه دوره مهم تاریخمان:پیش از انقلاب،جنگ و دوره حاضر.

خلاصه از دستش ندهید.

پ.ن:دو چیز که در ساخته اش توجه ام را جلب کرد،تصور ساتراپی از خدا بود که بی اندازه شبیه خدای کودکی های من بود.یک ابر سبیلوی بزرگ که سال ها بعد  قدرتش را از دست داد،گرچه مرا به زندگی برگردانده بود.و دومی این واگویه اش:آنچه از جنگ برایمان مانده،تنها اسم خیابان هامان است!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:56  لی لی  | 

در ماده 11 قانون مطبوعات آمده:«رسیدگی به درخواست صدور پروانه و تشخیص صلاحیت متقاضی و مدیر مسوول  به عهده هیات نظارت بر مطبوعات است.»و در تبصره اش گفته شده:«در صورتی که صاحب پروانه یکی از شرایط مقرر در ماده (9) این قانون را فاقد شود،به تشخیص هیات نظارت پروانه نشریه لغور می شود.
ماده 9:«شخص حقیقی متقاضی امتیاز باید دارای شرایط زیر باشد:
1-تابعیت ایران
2-دارابودن حداقل25 سال سن
3-عدم حجر و ورشکستگی به تقلب و تقصیر
4-عدم اشتهار به فساد اخلاق و ...
5-داشتن سطح علمی در سطح لیسانس و ...
6-پایبندی و التزام عملی به قانون اساسی
و...»

به موجب همین قانون،که می بینید چقدر جامع و مانع است،«دوهفته نامه دنیای تصویر»،«ماهنامه هفت» و 7 نشریه دیگر لغو امتیاز شدند.
روزنامه ای که برای توقیف شدن نمانده،انگار توقیف «مجله زنان» فتح بابی شد برای دوستان،تا به جان مجله ها بیفتند.
پ.ن:با جواد مجابی برای گزارشم حرف می زدم که می گفت،چهار کتابش در ارشاد مانده و برای چاپ یکی شان،اعلام شده144 صفحه اش باید حذف شود.(به همین سادگی رمان هم به داستان کوتاه تبدیل می شه و ما بی خود خودمان را اسیر کلاس ها کرده ایم که فرق این دو را ببینیم.)
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:4  لی لی  | 

سال ها بود که در خانه ما اتفاق خوبی نمی افتاد؛یا اگر هم می افتاد،آنقدر ریز و کوتاه بود که طعمش چیزی را تغییر ندهد.
سال ها بود که همه مان یاد گرفته بودیم بیشتر از سهممان بگیریم و بیشتر از توانمان مقاومت کنیم.
سال ها بود که خانه آرام و بی حرکتمان،شده بود سراسر دلهره،بیماری،از دست دادن.
سال ها بود...شاید هم سال ها نبود و در ذهن خیال پرداز من آنقدر کش آمد!اما هرچه بود،داشت همه مان را به ویرانی می کشاند!
سال 86 خیلی چیزها تغییر کرد؛اتفاق های خوب هم افتاد و اتفاق های بد که روال زندگی مان شده بود،کمرنگ تر شد اما نمی دانم حالا که به ته اش رسیده ام،چرا دوستش ندارم؟
سال 86،محبوبه(خواهر دومم)ازدواج کرد،من خودم را چپاندم قاطی روزنامه نگارها،لکه های سیاه یک بیماری به خاکستری زد و اوضاع عمومی خانه بهتر شد و خلاصه در آخرین نفس هایش تکلیفم با خیلی چیزها روشن شد و خیالی چند ساله جایش را به واقعیتی ده روزه داد،شاید ذهنم آرام تر شود.
سالی بود که کم خواندم اما خیلی چیزها یاد گرفتم؛چند خشت روی دیوار سست عقایدم چیدم ، پایه هاش را هم محکم کردم و تا حدی فهمیدم کجای جهان ایستاده ام و می خواهم به کجا برسم.
سالی بود که دوباره مشروط شدم و چون فکر کردم مشکل خودم است،کسی را خبردار نکردم.
سال آرامی بود،اما دوستش ندارم!
 
پ.ن:این هم عیدانه مهدی که تا شبها به مدد یاهومسنجر من را روانی نکند خوابش نمی برد.توی فهرستش من هفدهمین نفرم با عکسی که خودش در سالن ارشاد دانشکده گرفت.
+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:15  لی لی  | 

نمای اول-

حکایت سردار زارعی یا:

شبا که ما می خوابیم،آقا پلیسه بیداره

ما خواب خوش می بینیم،اون دنبال شکاره 

فکرش را بکیند در ایران،سرای امید،زندگی کنی و تا این حد در مضیقه بمانی.
در خیابان های شریفی (که قدم به قدم دوستان شب کارمان ایستاده اند برای رفع حاجت بشریت) بچرخی و آخرش هم کارت به خانه های قمر خانم بی افتد با این رسوایی.

نمای دوم-

!

مشغول گشت و گذار بودم در آرشیو همشهری آنلاین که لید این گزارش دلم را برد:

سلامت به تعريف سازمان بهداشت جهاني عبارت است از رفاه كامل جسمي، رواني و اجتماعي افراد كه با توجه به ابعاد گسترده اين تعريف، اهميت اين موهبت الهي هرچه بيشتر نمايان مي‌گردد.

نمای سوم-

برابری با شروط اضافه!

دیروز سوار تاکسی ای(از ماشین های خطی تاکسیرانی) شدم که راننده اش خانم بود.گفت اجازه سوار کردن آقایان را ندارند،حتا اگر آن آقای محترم،بچه دوازده ساله باشد.

نمای چهارم-

همه با یک نام و نشان،به تفاوت هر رنگ و زبان

این پروژه حالم را به هم می زند.تحریک احساسات عوام الناس،برای انتخابانی که سعید ابوطالب کاندیدای منتقد دولت اش است.

نمای پنجم-

i got more than my share

خسته ام،کسل،بی حوصله،اخلاق سگی ام پاچه دوست را از دشمن نمی شناسد.روزهای به غایت گندی است.کاش عید زودتر می آمد با دوهفته تعطیلی اش.

خیلی خسته ام!

 

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:7  لی لی  | 

از آنجایی که اساسن آدم بی سوادی هستم،جز چند داستان از "یوزپلنگانی که به من دویده اند" چیزی از "بیژن نجدی" نمی دانم،تمام تلاشم را برای جلوگیری از پرتاب هر نظر بی هوده ای در این خصوص به خرج می دهم.شما را به خواندن ادامه ماجرا دعوت می کنم:

من:فردا بزرگداشت بیژن نجدیه!

همکار:اااا.چندمیش شد؟

من:مگه فوت کرده؟

همکار:نه اما چند سالیه براش بزرگداشت می گیرن.منم پارسال رفتم.اتفاقن خودش هم هر سال میاد!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:7  لی لی  | 

از آدم هایی که بدون نام یا با نام مستعار کامنت می ذارن متنفرم؛از آدم هایی که اسم من را با نام دیگری سیو می کنند و برایم هویت تازه ای تعریف می کنند بیزارم.
از تمام آدم هایی که فکر می کنند برای عمل طبیعی یا مثبتی که انجام می دهند،دنیا باید خودش رااز ذوق حلق آویز کند بیزام.
از آدم هایی که فکر می کنند،به خاطر اندک مهارتی که بیشتر از دیگران در استفاده از واژه ها دارند،حق همیشه با آنهاست بیزارم.
از آدم هایی که حواسشان جز خودشان به هیچ چیز دیگری نیست و توهم این را دارند که زندگی شان را فدای دیگران کرده اند بیزارم.
از آدم هایی که فکر می کنند تمام دنیا باید برایشان خبر دار بایستد حتا اگر ریده باشند به دنیا بیزارم.
از آدم هایی که آرامش دیگران برایشان پشیزی ارزش ندارد بیزارم.
از آدم هایی که به نظرشان وبلاگ دیگران زیباست و مایل به تبادل لینک هستند بیزارم.
از آدم هایی که حالی شان نیست کی هستند بیزارم.
از آدم هایی که هر وقت ویرشان بگیرد هستند و مهم نیست که دیگران چه زمانی به حضورشان احتیاج دارند بیزارم.
از بی وجدان هایی که فکر می کنند خیلی مهربانند بیزارم.
از آدم هایی که مواظبم نیستند و حالیشان نیست من به غایت ظاهر سازم و فقط اهن و تلپ بی خود می کنم بیزارم.
کاملن درست فکر کرده اید:من از شما بیزارم!

پ.ن:این شعر رضا مرا یاد روزهای خوب می اندازد،یاد خیلی چیزها:

تقويم تاريک
 

سرت    با کجايت     بازي مي‌کرد
که نديدي
پشت سرت
         چه حرف‌ها که نمي‌زد
                                 بوي ادکلنت

                 
من
خسته از دست‌هاي خودم
دنبال يک نقش اول زن مي‌گشتم
از آن دست چندم‌ها
                       که مي‌آيند
                          سر به سر آدم مي‌گذارند
سرشان با کجايمان بازي مي‌کند
و يک خط بلند ِبد بو
                    مي‌کشند
                             پشت سرشان
روي يک سال و اندي
                      از تقويم روميزي‌مان


 
+ لی لی نوشت در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:38  لی لی  | 

پرده اول:

مامان:لی لی،لی لی،لی لی...

من:(مشغول کار خودمم و به بهونه بلند بودن صدای موسیقی وانمود می کنم نمی شنوم،نیم ساعت بعد می رم ،طبق معمول دکتر هلاکویی داره از یکی از شبکه های ماهواره صحبت می کنه!)

مامان:نیومدی ببینی،داشت در مورد تو حرف می زد.

من:هان؟!

مامان:داشت می گفت آدم های مثل تو اختلال شخصیت دارن!

من:(می تونید قیافه من رو تجسم کنید؟)

مامان:دختره زنگ زده بود،اونم مثل تو از آدم های بزرگتر از خودش خوشش می اومد،دکتر هلاکویی(اسمش را با سلام و صلوات ادا می کند)می گفت آدم هایی که دوست دارند با افراد بزرگتر از خودشون ارتباط عاطفی داشته باشند اختلال شخصیت دارند؛حد اکثر اختلاف سنی باید سه سال باشه!

من:آهان!

پ.ن:دختری که به برنامه زنگ زده بود طبق تشخیص همان دکتر،یک بیمار اسکیزوفرنیایی بود که کوچکترین مشکلش ارتباط با مردی بود که ده سال از او بزرگتر است.

پرده دوم:

توی cloی برق انداخته اش نشسته،شیشه ها خیلی کم پایین داده اما تمام ترافیک پر شده از صدای محسن چاوشی.یک مرد حدود چهل ساله با هیبت مرد های سنتی،شبیه همان ها که زنشان قرمه سبزی خوشمزه ای می پزد،رفته توی حس،با تمام وجود با خواننده همصدا شده.

پایین تر،میدان گلها،پارچه ای که رویش عکس مقام معظم بود را کنده اند و پارچه تبلیغات اصول گرایان را آویزان کرده اند.

پرده سوم:

هشت مارس مبارک؛با آرزوی برابری!

همین!

+ لی لی نوشت در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:38  لی لی  | 

هوشم را می برد با این صدا؛با این شعر ها!

فکرش را بکن از کوچه های این شهر،mp3 بند تمبانی بخری و بعد ببینی ای دل غافل،یک فولدرش آهنگ های مامک خادم است.

(از آنجا که در این مملکت همه چیز حلال است جز صدای بانوان)اگر سعادت پیداکردن آوازها و تک خوانی هایش را ندارید،آلبوم واقعه را گوش کنید که چند سالی است در بازار مجاز هم عرضه شده.

پ.ن:این عکس هم که اینجاست،شاهکار آقا مهدی هست.

پ.ن بعد التحریر:بین آثاری که با اسم موسیقی شرق منتشر شده،کاری هست به اسم «دولتمند خُلف»؛موسیقی تاجیکستان است و گرچه صدای خواننده اش خیلی زمخت است،این مزیت را دارد که شعرهایش را بفهمیم.زیبا ترین ترانه اش با این شعر شروع می شود:

شاد کن مرا،

آباد اگر نمی کنی،

ویران مکن مرا!

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:48  لی لی  | 

ناخن هام رو کاملن کوتاه کردم،سه تارم رو گذاشتم توی فروشگاه و با یک ساز تازه بیرون اومدم.خوشحالم!نگرانم!
خوشحال برای شروع دوباره،برای لذت ساز زدن و سرکلاس نشستن!
نگران از اینکه نتونم باهاش کنار بیام؛نتونم دوستش داشته باشم!
از فروشگاه که بیرون اومدم دلم گرفت؛منی که سه سال دست به اون ساز نزده بودم،دلم خواست با همین دست های خشک و بی رمق روی سیم هایش بکوبم،که نبود...
این روزها هر چه پیش آید،خوش آید؛گرچه هیچ تضمینی برای ادامه دادن نمی بینم،اما همین که نیروی مرده ای را زنده کنم،کافی است...
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:47  لی لی  | 

حتا اگر تمام عمرت صلیب زن بودنت را به نشان افتخار و مبارزه به گردن بندازی و به اندازه تمام واژه هایت دم از برابری حقوق زنان و مردان بزنی،هیچ لذتی بالاتر از این نیست که خسته و بی رمق تا میدان ولی عصر پیاده گز کنی و دو آقای محترم کیسه های n کیلویی کتاب را تا مقصد برایت حمل کنند و تو فقط ژاکتت را بچسبی که یخ نکنی!              

                                                                                                      

+ لی لی نوشت در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:57  لی لی  | 

شما هم روزنامه نگار باشید!

پس از فروریختن برج‌های دوقلو، تصویری بی‌کیفیت و لرزان در ذهن‌ها است، تصویری که نه با دوربین‌های رسمی خبری، که با یک دوربین خانگی و یا شاید، یک دستگاه گوشی موبایل ضبط شده است. این اولین و تنها موردی نیست که بزرگ‌ترین وقایع یا فجایع بی‌اطلاع قبلی به وقوع می‌پیوندد و در غیاب دوربین‌های خبرنگاران، فرصت را به یکایک شهروندان می‌دهد تا آنچه را که رخ داده، ضبط کنند و به دیگران منتقل سازند. حتي اگر دوربین‌های شهروندان همیشه حاضر، در ماجرایی غایب باشند، یا واقعه‌ای ناتوان از تصویر شدن رخ دهد، اس‌ام‌اس‌ها خیلی زود خبر را مثل بمب منفجر می‌کنند و وبلاگ‌ها هم به مدد آمدن یک دستگاه کامپیوتر و خطوط اینترنت این امکان را برای شاهدان عینی یا شنوندگان رویدادها ایجاد می‌کند که خبر را زودتر از توان خبرنگاران به دیگران منتقل نمایند.


ادامه
+ لی لی نوشت در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:2  لی لی  | 

۱)بحث امروز کلاس،جمله هایی بود که از داستان ها به خاطر می مانند و صحبت بود از داستان های این سال ها که همه شبیه هم اند،بی کمترین حس یا جمله ماندگار.داستان و شعرهایی که مثل قارچ بعد از باران بیرون می ریزند و در چشم به هم زدنی فراموش می شوند.
زیباترین صحنه قاب شده در ذهن من،جمله بی نظیر «ریچارد سوم» است،با قلم «شکسپیر».وقتی که آخر داستان،در اوج استیصال و واماندگی فریاد می زند:«اسب...اسب...پادشاهی ام در برابر یک اسب...»
بی نظیر است!بی نظیر!

2)نشسته ام با هزار برنامه منتظر دوهفته تعطیلی و تنهایی عید.

3)هوای کرمانِ این ماه بی نظیر است؛یک آسمان هزار رنگ،نسیمی که هنوز گرما ندارد و آفتاب بی هوش.بروی «اسنوپی» خیابان «شفا» و یک دل سیر فالوده کرمانی بخوری و یک دل سیرتر توی خیابان های خلوتش بچرخی و بپیچی توی کوچه های «فیروزه» و تا جان داری با «هنگامه»لهجه دار حرف بزنی از دونی این فلک بوقلمون و آنقدر بخندی که نفست ببرد.دلم خیلی تنگ شده!

+ لی لی نوشت در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:55  لی لی  | 

1)اسمش را می گذارم احترام به خود.این همان خصلتی است که خیلی ها از خود راضی بودنم تعبیرش می کنند.خیلی نمی گذرد از زمانی که فهمیدم برای انتقال آرامشم بی دیگران،باید قبل از هر چیز خودم را حفظ کنم،پس راحت تر از قبل چیزهایی را که پریشم می کنند از خود دور می کنم.
2)دومی را هم نیاز به احترام تعبیر می کنم که خیلی ها عقده ای بودن می خوانندش.دوست دارم بروم «البرز» سهروردی تا ده قدم به ده قدم گارسون ها و خدمه،جلوی پایم خم و راست بشوند و از خشکبار فروشی بزرگ بازار کرمان خرید کنم تا در ازای هر یک کیلو خرید،سه کیلو را به لطف توی مغازه به خوردم دهند.
3)به عقیده من «لیبرال» بودنم را می رساند.اینکه پشت سر آدم ها حرف می زنم و اجازه می دهم پشت سرم حرف بزنند یا دوست دارم به بعضی ها بخندم و اگر کسی به من بخندد خرده ای نمی گیرم.اما بعضی ها معتقداند خطاکار و پررو هستم.
4)برای چیزهایی که دوست ندارم نه وقت می گذارم و نه انرژی و از رها کردن راهی که نیمه اش به اشتباه بودنش پی می برم ابایی ندارم.فکر می کنم برای توانم ارزش قائلم اما بعضی ها می گویند تنبل و بی پشتکارم.
5)عاشق هر آنچه هستم که انجام می دهم و از یادآوری اشتباهاتی که از پسشان برآمده ام و دمشان را چیده ام لذت می برم.به جزء جزء زندگی ام(منظورم بخش اکتسابی اش است نه انتسابی) افتخار می کنم و به همین دلیل تا چندی پیش برای دروغ گفتن دلیلی نمی دیدم که چند ماهی است ناتوانی اطرافیان در حضم واقعیت،برهان وجودی اش را برایم تفهیم کرد.
6)سه تا از خصلت هایم تا مرز جنون آزارم می دهد.یکی ناتوانی ام در گریه کردن است،دومی بی اشتهایی ام وقت عصبی شدن که گاهی هفته ها گریبانم را می گیرد و سومی کم توانی ام در تذکر به دیگران است،وقتی ناراحتم می کنند.البته یک مشکل کوچک دیگر هم کینه شتری بودنم است!
7)فکر می کنم کمال طلب ام،اما مامانم می گوید گنده گوزی.دوست دارم یا چیزی مال من نباشد یا صاحب بهترین اش باشم.
8)مسیرم را زیادتر از دیگران تغییر می دهم.ممکن است امروز با تمام وجودحرفی بزنم و با تمام توانم ثابت اش کنم اما فردا با هزار و یک دلیل نقیض اش را به کرسی بنشانم.به عقیده من پویایی،زنده بودن و رشد عقلی ام موجبش می شود اما بعضی ها می گویند دم دمی مزاجم.
9)غریبه ها را دوست ندارم،از تنهایی لذت می برم،به خودم عشق می ورزم و گاهی جلوی آینه قربان صدقه لی لی اسلامی می روم،دوست دارم در اغلب موارد با لهجه صحبت کنم و بعضی وقت ها کاملن اتوماتیک و بی غرض آدم های را جوری ضایع می کنم که هفته ها وجدانم از عذاب به خود می پیچد،از پیری،بیماری و مرگ می ترسم و دروغ گوها را هرگز نمی بخشم،از آفتاب بیزارم،موجود پول پرستی هستم،به اعتقادات آدم ها حداقل پیش رویشان احترام می گذارم و به اخلاقیاتی که خودم تعریف کرده ام سخت پایبندم!
خلاصه اینکه"چنانکه هستم،هستم!"
 
+ لی لی نوشت در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:55  لی لی  | 

 

فکر کنم آئورا اولین تجربه ام از خواندن رمانی با روایت "دوم شخص" بود.

رمان کوتاه فوئنتس،داستانی است از زندگی  مرد جوانی به نام"فیلیپه مونترو" که در کافه‌ای نشسته و مشغول خواندن روزنامه،به یک آگهی می‌رسد؛کاری متناسب با دانش اش و درآمدی بالا:نوشتن ادامه زندگی نامه مرد مرده!

زبان دوم شخص،انگار از همان آغاز شخصیت داستان را برای رفتن در مسیری معلوم هدایت می کند،انگار از همان لحظه دیدن آگهی دیگر انتخابی در کار نیست:"آگهی را در روزنامه می‌خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی‌آید. می‌خوانی و باز می‌خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده‌ای، می‌ریزد. بار دیگر می‌خوانی‌ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با‌انظباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره‌ای.چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می‌بایست دو کلمه دیگر هم می‌داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو"

داستان فوئنتس،روایت حلول آدم ها در یکدیگر است.هر صفحه که ورق می خورد فیلیپه مونترو به همسر درگذشتهء زن شبیه تر می شود،و آئورایی که فیلیپه عاشقش شده(برادر زاده پیرزن)،به سیمای پیرزن نزدیکتر.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:21  لی لی  | 

 

نشسته ام به دوره کتاب های جلال.نمی دونم چرا سال های پیش اینقدر قلمش دفعم می کرد اما حالا که بعد از هفت سال دوباره مدیر مدرسه اش را خواندم،از جزء جزء کتابش کیف کردم.برخلاف کتاب های میرصادقی که جذبم نکرد.گرچه میرصادقی هم نویسنده به نامی است اما در همان چند صفحه ای که از کتاب هایش خواندم مشکل زبانی شخصیت هایش توی ذوق می زد.

با ذهن و زبان بی نظیر و قلم توانایی که یک لحظه هم از ریتم خارج نمی شود فعلن جلالش را عشق است.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 10:24  لی لی  | 

این جمله ساراماگو در "همه نام ها" بی نظیره:

"هیچ چیز خسته کننده تر از این نیست که آدم مجبور باشد نه با نفس خود،که با یک مفهوم انتزاعی بجنگد!"

+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:42  لی لی  | 


1)دیروز دکتر رویا معتمدنژاد خبر از آمدن رشته «حقوق ارتباطات» که مدت هاست عاشقش هستم،به دانشگاه علامه داد.(در مقطع کارشناسی ارشد)خلاصه کلی ذوق کردم.البته به بار نشستن این ذوق ها منوط بر اینه که من از دانشکده ارتباطات سالم بیرون بیام!
2)سفر نامه ناصر خسرو می خوانم و حظش را می برم و به انتظار دو هفته تعطیلی عید می نشینم!
3)تمام حقوقم را برای بدهی هایم پرداختم و از این معضل رنج می برم!
4)حوصله ندارم چیزایی رو که برای نوشتنشون این وبلاگ رو باز کردم تایپ کنم،اما فی الجمله:مثلن من نمی فهمم؛خوب؟
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:4  لی لی  | 

 

گفت و گوی سجاد و من با رسول یونان:

مخفیانه عشق شدیم؛آشکارا کتک خوردیم

به همان سادگي شعرهايش حرف مي‌زند؛ با لهجه آذري. «رسول يونان» كه اين روزها داستان تازه‌اش به پيشخوان كتاب‌فروشي‌ها آمده، دور ميز كوچكي در نشر چشمه، از آثارش مي‌‌گويد. بي‌نياز به چيدن شاعرانه واژه‌ها، آمدنش به جرگه نويسنده‌ها را نقل مي‌كند: «همه چيز اتفاقي بود!»


ادامه
+ لی لی نوشت در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:36  لی لی  | 

 

از آنجایی که ما آدم های بافرهنگی نیستیم و فقط ادعای فرهنگ داریم،حرف جناب مهرجویی را زمین انداختیم و یک سی دی قاچاق سنتوری را هفت نفری دیدیم و یک ریال هم به حساب مشترک مهرجویی و فرازمند عزیز واریز نکردیم!

از آنجایی که آدم های محترمی هم نیستیم،به آستان مقدس آقای مهرجویی درودهای فراوان فرستادیم با فیلم شریفه شان که دوساعت از وقت مان را هدر داد.

جز صحنه هایی از درخشش بهرام رادان،نه بازی شایسته ای دیدیم،نه دیالوگ زیبایی.شروع فیلم آدم را یاد کارهایپوران درخشنده می انداخت و به نیمه که می رسید حرفمان را پس می گرفتیم و حاضر نمی شدیم بیش از این به پوران عزیز و ساخته های هندی اش توهین روا داریم.

فیلم نامه سخیف،بازی های تصنعی و ...

از نوشته آی تی ایران هم استقبال می کنم!

+ لی لی نوشت در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:5  لی لی  | 


1)آخر برج است و کفگیر شما از دیگ خود و خانواده محترمتان عبور کرده.یک ساعت زودتر به قرار مصاحبه تان می رسید و بعد از ده روز گیشه کتاب فروشی را نگاه می کنید:«یک دنیا کتاب تازه!»

2)چندتا برمی دارید و کیفتان را می تکانید؛دیگر برای رسیدن به خانه هم اسکناس ندارید.

3)لبخند می زنید و برای استفاده از اوقات شریفتان یک کتاب برداشته،روی صندلی نشر می نشینید:«جمعه،بیست و هشتم،روی صندلی لهستانی» نوشته «غزال زرگرامینی»!

4)نویسنده را نمی شناسید و عنوان کتاب هم شما را تحریک نمی کند اما از آنجایی که کوفت هم مفتش خالی از فایده نیست،داستان اول را می خوانید.

5)نیشهایتان تا بناگوش باز می شود؛کیفتان را تا ته می تکانید؛برای خریدنش پول ندارید!نیشهایتان را می بندید!

6)توی سرما تا اولین عابربانک موجود می روید.حقوق شما واریز نشده.سر افکنده به نشر برمی گردید!

7)این کتاب را باید همین امروز بخرید تا موضوعیتش را از دست ندهد؛با شامورتی بازی یکی از کتاب های خریداری شده را پس می دهید و خاطره نیش بازتان را با خود به خانه می آورید!!!

پ.ن:روزهای خوبی است.همین قدر که خیلی چیزها با کمترین تغییر به عقب برمی گردد و به من آرامش از دست رفته،کافی است!
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:35  لی لی  |