شاید هم فاصله ای در کار نیست و مشکل،خطای دید من است!
شاید هم فاصله ای در کار نیست و مشکل،خطای دید من است!
the kingdom،روایتی است از ویرانگری اعرابی که در فیلم وهابی خوانده می شوند،به نام خدا و محمد؛عملیات استشهادی و انتحاری،در انتظار رسیدن به بالاترین درجات بهشت و هم آغوشی با حوریان باکره!!!نابود کردن آدم هایی که کمترین ذهنیتی نسبت به جنگ،خدا و محمد ندارند.
می گن اومدیم و ماشین خراب شد،حالا یک شلوار پوشیدن کسی رو نکشته؛
نمای دوم-شالم رو جوری می اندازم که موهای پیچیده شده به باد نره،مانتوی سفیدم که به احترام دوستان «مرشدمان» یک سال است توی کمد مانده رو برمیدارم.پیرهن خال خالی ام 10 یا 15 سانت از زیرش می زنه بیرون و شلوار جین سرمه ای هم مزید بر خوش تیپی می شه و از ظواهر که بگذریم،کفش پاشنه 10 سانت ناراحتی که فقط یک ربع اول مهمونی واسه حفظ آبرو پوشیده می شه،خوش اخلاقی ام رو مضاعف می کنه!
نمای سوم-می پیچه توی بولوار کشاورز و می گه:«اینم فرصت شیرازی،حالا پلاک چند بود؟!»
قیافه متعجبم وادارش می کنه از پیاده ها سوال کنه!باچهره ای برافروخته از خیط شدنش دور می زنه که برسیم به مقصد:«این پلاک 84،باید یه ذره برگردی عقب،خیابون یک طرفه است!»
نمای چهارم-دیرم شده و صرف نمی کنه که راننده فس فسی پژو بخواد مسیر رو پیدا کنه.با تیپ مذکور پیاده می شم؛کیف سنگینم به شونه و یک بسته گنده توی دستم؛شماره پلاک رو پیدا می کنم:تعمیرگاه ماشین!
بی توجه به تعمیرکارهایی که چپ چپ بهم نگاه می کنن:«آقا به من گفتن این پلاک یک ساختمون چهار طبقه است»
:«توی کدوم خیابون؟»
:«فرصت شیرازی»
:«فرصت شیرازی یک چهارراه پایین تره!»
نمای پنجم-کیف به بغل و بسته به دست،با همون کفش های بی نظیر تا چهارراه بعدی پیاده می رم.خیابون رو گله به گله کندند و پیاده روها پره از مصالح ساختمونه؛آپارتمان چهارطبقه یکی از آخرین خونه های فرصت شیرازیه!
نمای آخر-ممنون از عروس و دوماد برای شب خوبی که همه این ها رو از یادم برد.
اگر عکاسی مستند اجتماعی را دوست دارید،این یکی را از دست ندهید.
فرم تنظیم خبر را جان من ببینید و محتوا را بی خیال شوید:
به گزارش خبرنگار عصر ایرا ن، در این فیلم 5 دقیقه ای ، تصاویر منتسب به بازیگر زن به همراه یک مرد جوان در حال ... به نمایش درآمده است.(ادامه)
پ.ن:سه نقطه ای را که مشاهده می کنید،در متن خبر به همین شکل آورده شده!
از سلاله انسان هایی که مایلند هر جا می نشینند در مورد سیاست و آزادی بیان ابراز احساسات کنند چند نفری هم نزدیک ماست که دیروز با آقای آبکنار در این مورد با بی منطقی تمام،بحث می کردند و گلایه از اینکه سانسور رمق نویسنده ها را بریده و خدا می داند چه تعداد آثار قابلی به قلم ادیبان نوشته شده و پشت دیوار وزارت ارشاد مانده است و ...
حرف آبکنار را تا حدی قبول داشتم که معتقد بود با وجود تکنولوژی های جدید،سانسور دیگه نمی تونه عامل ماندن اثری پشت دیوار باشه و شاید در حد نهایت خود،مانع از رشد فکرها و آمادن نویسندگان خلاق دیگر شود و شاهد می آورد از نویسندگان بسیاری که به شوق رسیدن به سرچشمه آزادی بیان از ایران رفته اند و آنجا به زندگی دیگری مشغول شدند و نویسندگی از یادشان رفته و ...
هنوز عرق این صحبت ها خوش نشده بود که خبر "انتشار رمانی از مرتضا کربلایی لو در اینترنت" آمد و دُم همه مخالفان را چید.کربلایی لو می گفت باوجود گذشت چند ساعت از انتشار رمانش در فضای مجازی،خوانندگان بسیاری سراغ وبلاگش آمده اند.
اما هنوز هم من معتقد ام در شرایط فعلی انتشار اثری در فضای مجازی،نمی تواند به اندازه آمدن کتاب چاپی اش بازخورد داشته باشد و مخاطب پیدا کند؛آن هم با این وضعیت فیلترینگ و ... و ...
این وبلاگ قرار است نمایش دهنده داستان های کوتاه او باشد که اجازه انتشار نمی گیرند و این یکی هم جایی برای رمان های او.
از میان طنز نوشته هایی که تاکنون از ابراهیم رها خوانده ام،ستون خوابگردش در اعتماد را بیشتر از همه دوست دارم؛یا به عبارتی تنها ستون خوابگردش را دوست دارم.
فعلن میان طنز نوشته های اندک مطبوعاتی مان،نوشته های او برایم دلنشین ترین است.بخوانید و حظش را ببرید:
خواب مي بينم آدم مهمي شده ام و من را براي ارائه گزارش به تلويزيون دعوت کرده اند. مجري روبه رويم نشسته و مي گويد گزارش تان را براي مردم بفرماييد. من هم به سمع و نظر بينندگان عزيز مي رسانم همه جوره. با عرض سلام خدمت مردم، حالا شما سوال کن، من جواب مي دهم. مجري؛ در مورد گراني و نرخ 20 درصدي تورم گزارش تان را بفرماييد. من؛ اتفاقاً ما يک همسايه يي داريم که آدم خوبيست و اسمش پارسا است و ديروز توي راه پله ديدمش گفت همه چيز ارزان است. اينکه از اين. بحث گراني يک مقدار رواني است و از اين به بعد به روانپزشکان مربوط مي شود، به ما ربطي ندارد. يک بعد ديگرش هم که به نرخ تورم مربوط مي شود. ما با دوستان صحبت کرديم نرخ را پايين بياورند. ما گفتيم بکنيد پنج درصد، آنها گفتند آخرش همين بيست درصد است و قيمت مقطوع است و از اين حرف ها. ما گفتيم هفت درصد بيشتر نمي دهم به جان تو. آنها گفتند زير 18 درصد يک قران سود ندارد. ما گفتيم تهش 10 درصد، خيرشو ببيني، گفتند مايه کاري باهات حساب مي کنيم، 17 بردار برو. ما گفتيم هيچ رقم راه ندارد؟ آنها هنوز جواب نداده اند. هر وقت جواب دادند من تمام مردم را در جريان مي گذارم ...
گفتم حالا که قرار است دکان فرهنگ را تعطیل کنی و از ماه جدید،در خدمت اهل بیت،پختن قرمه سبزی با انواع لوبیا را تجربه کنی،کمی صرفه جویی کن و از برکات سیستم حمل و نقل عمومی بهره بگیر؛آنهم در شرایطی که از صبح تا شب،آنقدر این ور و آن ور می روی که از جای قدم هایت،بشود روی نقشه تهران،یک ستاره بزرگ تنظیم کرد.
خلاصه خانمی که شما باشید،دویست تومان گذاشتم توی دکه و 10 بلیط اتوبوس خریدم؛حساب سرانگشتی اش این شد که 5 روزی جواب می دهد و می توانم یک سوم از هزینه رفت و آمدم را به جیب بزنم.
یکی از اتوبوس هایی که سابقن سفید بود ترمز کرد و با تیز بازی،جایی روی موتور برای خودم دست و پا کردم.پشت ترافیک میدان توحید بودیم و دودی همراه با بوی گند که از زیر پای من(موتور اتوبوس)بیرون می ریخت،اندک فضای خالی اتوبوس را گرفت؛مسافر ها بیشتر به هم نزدیک شدند،دماغ هاشان را دودستی چسبیدند و برای سیستم شریف حمل و نقل عمومی چشم و ابرو نازک کردند.
نیم ساعتی گذشت و آمدیم ستارخان.میان آن همه دود و بوی گند گفتم که چه اشکالی دارد راه صادقیه تا خانه را هم با اتوبوس بروم؟!
هنوز لبخندم را جمع نکرده بودم که راننده بیرون پرید و شروع کرد بال بال زدن؛همه مان را از اتوبوس پیرش بیرون ریخت و در موتور جوش آورده را بالا زد.چند دقیقه ای پیاده روی کردم تا به آبادی برسم؛تاکسی گرفتم و یک راست آمدم خانه!
وقتی مثل مته ذهن شاعرها رو سوراخ کنی،بالاخره مجبور می شن بهت شعر تقدیم کنن.ممنون از سجاد عزیز برای این هدیه:
برای لی لی اسلامی
آغاز نام تو را
بر درخت گلابی سرزنده ای
که هر روز به پژمردگی من می خندید
کندم
تا هم گل از یادش برود
هم آبی
پ.ن:شایان ذکر است که این لطف شما باعث نمی شه که مجموعه شعر بعدی ات رو به من تقدیم نکنی!
من که کاری نداشتم؛تصمیمشان را گرفته بودند؛سال ها پیش از آنکه خیال زاییدنم از شبهای کسی عبور کند،قرارشان را گذاشته بودند.
من!فقط ایستاده بودم زیر تابلوی تبلیغاتی،روبروی تمثال رهبری،سرم را انداخته بودم سمت روزنامه ها و انتظار می کشیدم!
یکی از یکشنبه های اهورایی که نیمی از دنیا قداستشان را به حساب کشیشان واریز می کنند؛یکی از همان روزهایی که ملتی قرار هاشان را بر جر دادن برگی از تاریخ تنظیم می کنند...
من!فقط ایستاده بودم زیر تابلوی تبلیغاتی؛چشمم به روزنامه ها بود و گوشم به ماشین ها،مبادا یکی پشت سرم بوق بزند!
بزاق دهنم زیادی ترشح می کنه و یه ذره هم یخ کردم.منی که همیشه به چشم سفیدی مشهور بودم،چند وقته از دیدن خون بدجوری حالم به هم می خوره؛تا نصفه دیدم و به چشم هام استراحت دادم؛
اگه سوینی تاد بهترین ساخته سینمایی جهان هم باشه،حاظر نیستم دوباره ببینمش.با اون شعر های احمقانه،سرم را برد!
خبر را که دیدم،بی خودی ذوق کردم و چند ثانیه بعد،هنوز خواندنش تمام نشده بود،ذوق خوابید و جایش را به بی تفاوتی کسالت باری داد.
شریعتی باشد یا نباشد،چه فرقی برای علامه ای ها می کند.این همه متحصن شدیم تا برود و به قول بچه ها سکته اش دادیم و به اعتراض فریاد کشیدیم "گلوی ما گرفته،شریعتی نرفته" و...
حالا با پای خودش می رود سر مسندی دیگر و کسی می نشیند جایش؛کسی که توسط همان تصمیم گیرندگان سابق انتصاب شده.
خوب!این اشکالی نداره که عینکی باشی و توی دنیا ۲ تیکه شیشه رو به همه چیز ترجیح بدی.اشکالی هم نداره که آفتاب رو نتونی تحمل کنی و از خونه که بیرون می آی،شیشه ها رو بذاری توی جعبه و یک عینک سیاه بزنی روی چشمات.
مشکل وقتی پیش می اد که تو،جز کلیت اجسام و اشخاص چیزی نبینی.وقتی که همه دنیا رو به دیده مسافرکشان شریف این کهن بوم و بر نگاه کنی و برای هر پیکان،پراید و جی ال ایکسی که از دور چراغ می ده دست بلند کنی و بگی:«میدون پونک»
البته تا ایجای قضیه هم مشکل چندانی نیست.مسئله وقتی بزرگتر می شه که از نزدیک تر سرنشین های ماشین رو ببینی و...
عذر خواهی می کنی و روت رو برمی گردونی،ماجرا از چند بوغ و چراغ شروع می شه و به چند فحش ختم!
درخواست براندازی قاطعانه بیحجابها، لچک بهسرها و پاچه ورمالیدهها
به قول تو ما عزیزترین کس رو از دست دادیم و تحمل رفتن عزیزانمون رو نداریم اما این توجیه خوبی نیست برای کسی که تنها مونده با پیری،بیماری،تصورهای قالبی و عوامانه و اعصاب خورد کن و هزار هزار مشکل خودش.
کوچک ترین اتفاق ممکن رو به یاد بیار.دیدی در گذشته خیلی نزدیک،چه اتفاقی افتاد و روزهایی که فقط و فقط و فقط نیاز به سکوت داشتم(و نه حتا حمایت)جفت پا پریدن روی سرم؟دیدی که بهای یک روز دور بودن،توی اون شرایط رو چطور از اعصابم پرداختم.
هیچ کدومتون نمی بینین که تمام خستگی،خستگی و خستگی ام رو تو هزار سوراخ پنهان می کنم و وقتی با لبخند نگاه می کنم خسته تر می شم.
من فقط تنهایی می خوام و خوب می دونی وقتی خوب نیستم تا کسی کاری به کارم نداشته باشه اتفاقی نمی افته.
خیلی چیزها هست که خوب نیست و نه تو خبر داری نه بقیه.خیلی چیزها اتفاق می افته که نه به تو می گم و نه بقیه.
تو فقط روزهایی رو می بینی که همه آماده لبخند زدن هستند و من مستعد غر زدن اما نمی بینی روزهایی که من انرژی دارم و اینجا گرد مرگ می پاشن به خاطر کوچکترین تحول روحی دردانه؟!
بله جناب خواهر که نگرانی،اون چیزی که تو گفتی داره اتفاق می افته چون این منم که باید شکافی که روز به روز بیشتر می شه رو پر کنم و تنهایی این کار ممکن نیست.
من خسته ام از کاری که دوستش ندارم؛از دانشگاهی که ازش بیزارم و از خیلی چیزها که حالم رو به هم می زنه.من اختیار تصمیم گیری برای کوچکترین تغییری رو ندارم.
من خسته ام از اینکه همیشه باید قدر دان باشم و هیچ کس قدر دان من نیست که شش سال خفه بودم تا آرامش کسی به هم نریزه.
در اینکه با حسن نیت همه اون حرفا رو نوشته بودی شکی نیست اما از این وضعیت بیش از ترکش هایی که به شما می خوره بیزارم.
به قول تو،من خانواده ام رو از دست می دم چون توی شرایطی زندگی می کنم که تمام آوانس دادن ها باید یک سویه باشه.چون حق منه که بی خود سانسوری و خیلی راحت تر از اینا زندگی کنم اما دست های پرتوان اهل بیت،بی هیچ وقفه ای،به انگلک کردن بنده ممارست می ورزند.
خسته ام،می خواستم سال جدید با خیلی چیزها خیلی آرام تر برخورد کنم و اگر دیشب که حالم خوب نبود و کسی نمی دید،به اندازه چند ساعت تنها بودنم انصاف داشتید خیلی چیزها تغییر می کرد.
دردانه شما که می فرمایید دارم شبیه اش می شم،خیلی چیزها در خدمتش بود و دیگرانی که واقعن و واقعن و واقعن کاری به کارش نداشته باشند.
سال ها من توی میدون مین،حتا حق نداشتم سرباز باشم و فقط سنگر بودم.حالا که جنگ تموم شده،جای سوراخ ها درد می کنه و کسی قدرت درکش رو نداره.
گفته بودی بی حب و بغض و جهت گیری بخونم؛خوندم!کسی نمی بینه چی می شه،همه می بینند که من چه می کنم!
نمی شه نگم:
۱)صبح تعطیل،برای پیگیری یک مطلب ساعتم رو کوک می کنم و بیدار می شم.از اونجایی که روزهای تعطیل،خواب بنده قبل از ساعت ۱۰ تکمیل نمی شه،کار رو که تموم می کنم برمی گردم توی رخت خواب؛
۲)اهل بیت می رن بیروم و خونه ساکت می شه؛تا ۱۱.۵ می رم توی یک دنیای دیگه و طبق معمول خواب هزار و یک نفر رو می بینم.با آخری بیدار می شم.طپش قلب و مطعلقاتش...
۳)کامپیوتر رو روشن می کنم؛صفحه بلاگفا؛تعبیر خواب من!!!
2)در این یک وجب جا هم احساس امنیت نیست.حرفی رو به چهار زبان نوشتم و چهار بار پاک کردم.مثل...
دوست داشتم قدرتمند ترین موجود دنیا بودم.خدایی،پیامبری،یا لا اقل پادشاهی،ملکه ای...مطمئنن در آن صورت جمعیت زمین به کمتر از نصف می رسید و همه از شر ترافیک و کمبود و... راحت می شدند؛خدای فعلی دنیا را زیادی شلوغ کرده.
دومی هم باز همان قدرت را می طلبد که بیماری،ناتوانی،پیری،مرگ و از دست دادن را از زمین پاک می کردم.
سومی هم همین طور تا امثال استاد ر---ن،س---ی را از علامه پاک کنم و یا درش را تخته کنم،یا چند انسان شریف را در راه علم پراکنی به خدمت بگیرم.
چهارمی و پنجمی اش روزی محال به نظر نمی رسید و حالا هست:
دوست داشتم موسیقی دان بزرگی باشم و از ده سال پیش با راکت بدمینتونم ادای ویولنیست ها را در می آوردم و با سینی آشپزخانه مان تمرین دف می کردم.حالا چیزی از موسیقی نمی دانم و زیاد هم در حسرتش نیستم.
دوست داشتم زبده ترین روزنامه نگار دنیا باشم،در بهترین دانشگاه جهان یکی از متعلقات این رشته را بخوانم و در یکی از حرفه ای ترین رسانه های دنیا که آرزو داشتم در ایران برقرار باشد گزارش بنویسم.اما این روزها دیگر مهم نیست روزنامه نگار باشم یا هر کارهء دیگری که از بلای بی پولی دور نگه ام دارد.
آرزو دارم در شهری دور از هر آشنای نسبی،در اتاقی به ابعاد اتاق فعلی ام،تنها زندگی کنم.
و محال ترین آرزو:آدم ها فکر نکنند خیلی تیز اند،خاص اند،شاهکارند و ...
دوستانم قبلن به بازی دعوت شده اند و من نقطه می گذارم.
این روزها خیلی سینما ها،ساخته پرحاشیه و به عقیده من دوست داشتنی پریسا بخت آور را به نمایش گذاشته اند اما فعلن،سینما آزادی است که صف های طولانی بلیط را مقابل اش می بیند و بیننده هایش را وسوسه می کند برای همیشه،دور سینما فرهنگ،عصرجدید،صحرا و ... را خط بکشند.
فیلم زیبا،دقیق و ملموسی بود،اگر چند ثانیه پایانش را ندیده بگیریم.
حظش را بردم!
87؟
نحوست 87؟
خوب...
در نگاه اول:من یک دختر شادم؛بیست و یک سالمه،زیاد می خندم،کم بهم بر می خوره و خلاصه اغلب آدم ها فکر می کنم وسیله خوبی برای تفریحشون می تونم باشم؛
در نگاه دوم:من یک دختر بداخلاقم که تحملم بعد از سه روز(یا چیزی در همین حدود)برای خودم هم دشواره؛غرغرو هستم و فکر می کنم دنیا قطعن روی یکی از انگشت های من استواره(و اگر دنیا زیادی لجاجت کنه مکانی که روش استواره،قطعن براش گرون تموم می شه)؛
در نگاه سوم:من یک دختر مستقل ام؛از بیست سالگی کار می کنم و در اغلب مسائل زندگی ام،به عقیده هیچ کس جز خودم اهمیت نمی دم(و علارغم شماتت های اهل بیت به این خصلت ام زیادی افتخار می کنم)؛
در چهارمین و مهم ترین نگاه:من یک دختر کینه ای هستم؛یک دختر پر توقع؛دختری که از عالم و آدم ایراد می گیره،حتا از خودش.یعنی تا چهارده روز پیش که اینجوری بودم...
از عصر که به اتفاق اهل بیت داشتیم نحسی سیزده رو به در می کردیم،سعی کردم تمام نقاط سیاه زندگی ام رو به یاد بیارم،همه چیزهای آزار دهنده رو،فهرست آدم هایی که ازشون بالفعل متنفر بودم و یا بالقوه می تونستم باشم.
نمی دونم من فراموشکار شدم،یا شاخص ترین و آزار دهنده ترین خصلتم رو از دست دادم؟
من امروز از کسی متنفر نبودم،من چند روزه از زندگی شکوه نکردم،من این روزها اسب مرادم رو می بینم(یا فکر می کنم که می بینم) که چهارنعل می تازه.نمی دونم...
نمی دونم.من فقط فکر می کنم دارم عوض می شم؛پوست انداختم و دارم تازه می شم،مثل تمام درختچه های بنفشی که شهر رو رنگ زدن و یه عالمه بهم انرژی می دن.
سیزده داره تموم می شه و من نحوستی در این روزها نمی بینم که به درش کنم.
این همه آرامش،کمی عجیبه؛همین!
از تیتراژ اول فیلم می شد فهمید که قرار نیست با یک ساخته کاملن جدی روبرو باشیم(این روند تا پایان فیلم حفظ شد) و شاید به این دلیل که طنازی توی سینما رو زیاد دوست ندارم کلیت فیم چندان به دلم ننشست،اما خیلی حرف ها و قسمت هاش برام جذاب بود.
جونو که با اولین تجربه ارتباط جنسی اش باردار می شه،فکر سقط جنین رو از سرش بیرون می کنه و تصمیم می گیره بچه رو بعد از به دنیا اومدن به ذوج جوان و خوشبختی بسپره و...

خیلی از دیالوگ هاش رو دوست داشتم؛مخصوصن اونجا که در جواب پارتنرش که شرایطشون رو به عنوان دونفر،درگیر یک ماجرا،برابر می دونه می گه:«هر دو توی این اتفاق سهیم بودیم اما این منم که همه جا پرونده اش(برامدگی شکمش) رو زیر شلوارم حمل می کنم.»
و این قسمت دوست داشتنی اش؛وقتی که جونو از درد پیش از زایمان به خودش می پیچه و دکتر رو صدا می زنه،نامادری اش می گه:«اینجور وقت ها،دکتر ها دوست دارند نقش خدا رو بازی کنند و آدم هایی رو ببینند که جیغ می کشند.»
راتاتویل رو دیدم و از لحظه شروع تا چند دقیقه ای بعد از پایانش،نیشم تا بناگوش باز بود.

بی نظیر بود؛کاملن باور پذیر؛بی نهایت دقیق؛خوش به حال بچه هایی که به جای نگرانی برای مادر «هاچ»،با این دیالوگ ها بزرگ می شوند:
2)آدم های بزرگتر من،اگر مشکلات عاطفی شان را خیلی زود حل کرده باشند،می دانند که عاشق شدن هم مثل هر چیز دیگری نیاز به دلیل دارد.
عاشقت هستم به خاطر تمام کمک هایی که به هم کردیم و لحظه های خوبی که با هم داشتیم،به خاطر مسیر مشترکی که ذهن هامون داره،به خاطر اینکه چهره ات،حرف زدنت و رفتارت به من امنیت می ده،به خاطر اینکه مشترکات فرهنگی و خانوادگی بسیاری داریم و از چیزهای مشابهی لذت می بریم و ...
3)عاشق شدن به چیزی جز شناخت نیاز نداره و توهم عاشقی،فقط حس کوچکیه که بهش دامن می زنیم و اگر تنها همین باشه،باد دیر یا زود،دامنش رو به هوا می ده.
4)بالاخره آب بینی ام هم بند آمد و روند بهبود را طی می کنم،از فردا هم که دوباره کار و کار و کار!
5)توی این چند روز تنهایی،دین تلفن رو در آوردم.این هم اندر بلایای دوست های شهرستانی.
یک خانه سه خوابه معمولی داشتیم با حیاطی که دو تا درخت توت داشت و یک نارنج بلند که هیچ وقت میوه نمی داد.
ما زیاده معمولی بودیم.از آن خانواده های شهرستانی،که عصر به عصر جمع می شوند خانه بی بی و بساط آش رشته ای راه می اندازند و توی حیاط خانه ای که دور تا دورش اتاق است،فرشی پهن می کنند؛بزرگترها قلیان می کشند و غیبت می کنند و کوچکترها،اگر دختر باشند می نشینند روی زانوی مادرشان تا زن شدن را یاد بگیرند و اگر پسر باشند،می نشینند روی شاخه های درخت های کوچه و از آرزوهاشان می گویند و اگر مثل من معلق در زمین و هوا باشند،پشت زین دوچرخه پسرها سوار می شوند و از درخت و دیوار راست بالا می روند و از دخترهای خانواده نیش می شنوند.
ما از آن خانواده های معمولی بودیم،از آنها که دور سفره،روی زمین غذا می خورند.آنها که جمعه به جمعه خاله خانم باجی ها را می کشانند روی حیاطشان که دوتا درخت توت دارد و یک نارنج بی ثمر و بساط کبابی و آش رشته ای و غیره ای راه می اندازند.
خانواده ای معمولی بودیم.از آنها که قبح است دخترشان جز با ماشین پدرش جایی برود و تا قبل از اینکه دیپلم بگیرد تنها پا در خیابان بگذارد.از آنها که دوست هاشان باید مادر فرهنگی باشند و بهتر است زیاد پای تلفن ننشینند و مبادا آنقدر دست و بالشان بازشود که جوان سبیل داری به زندگی شان راه یابد.
از آن خانواده های معمولی بودیم که نمی دانستیم مدال افتخاری به اسم کتاب خواندگی و فرهیختگی در دنیا وجود دارد،نشانی که به حکمش آدم ها به یک دسته تقسیم می شوند:«آن ها که می خوانند» و باقی هم که دیگر آدم نیستند.
با تمام این اوصاف خواهر دومم که دانشجو شد،ژان پل سارتر به خانه ما آمد.من دوازده ساله بودم و به عقیده اهل بیت،هنوز زود بود کتابی را بخوانم که شخصیت هایش فارغ از حرف ها و عمل ها و درس هاشان،لبهای هم را می بوسند.
دست های آلوده به خانه ما آمد و من نه به ولع فرهیخته شدن و نه به عشق ورق زدن صفحه ها،که تنها به خاطر دست درازی به آنچه از دست هایم دور بود،کتاب را ظهر،پشت درهای بسته اتاقم که با فشار کمرم قفل شده بود،تا آخر خواندم.
دست های آلوده با ترجمه جلال آل احمد هنوز هم یکی از زیباترین آثاری است که چشم هایم دیده است.کتابی که بارها و بارها خوانده ام.
خیلی تصنیف ها که با روزی هزار بار گوش دادنشان،هزار بار موهای تنم سیخ می شد،خیلی جاها که با هر بار دیدنشان،چیزی ته ته دلم صدا می کرد یا لا اقل نفرتی،خوشحالی ای،حس خوب یا بدی...
روزها که بگذرد خیلی چیزها معنایشان را از دست می دهند و من روز به روز این عصای آهنی را محکم تر می چسبم تا بی جهت معنای والایی به هیچ موجود یا بی وجودی نچسبانم.
روزها که بگذرد،خیلی چیزها تغییر می کند و من با تمام توان این کارگاه مجسمه سازی را تعطیل می کنم که از هر گٍل مستراحی «بت» نسازم.
پ.ن:هیچ چیز لازم تر و کافی تر این نیست که باشی،که خودت باشی،که خودت توی هاگیر و واگیر نوسانات برای خودت کافی باشی!
بابا از مریضی بیزار بود و حق نداشتیم مریض شویم و اگر هر چند سال یک بار برف می آمد،حق نداشتیم از خانه بیرون برویم و اگر دکتر آمپول تجویز می کرد حق نداشتیم نزنیم و اگر مخالفت می کردیم حق داشتیم کتک بخوریم.
بابا هیچ وقت روی هیچ کداممان دست بلند نکرد اما آنقدر حرفش برو بود که حساب کار خودمان را قبل از بلا بکنیم و اگر نه،گوش مالی ظریفی از مامان طلبکار شویم که معلم دبستان بود و خوب می دانست با بچه جن هایی مثل ما چطور رفتار کند.
توی خانه اگر چهار بچه با هم دعواشان می شد بابا که می آمد کاسه کوسه مان را باید جمع می کردیم و زبان بریده به گوشی می نشستیم سم بکم.بابا از دعوا بیزار بود.
رابطه مامان با همه مان خوب بود اما توی دعوا کسی حلوا قسمت نمی کرد.هر ظهر که والدین گرامی خواب می رفتند،ما چهار تا دعوامان می شد و مامان دمپایی به دست دنبالمان می دوید.
با مامان زیاد جدل می کردم و همیشه به هر بهانه کوچکی،بعد از حربه تنبیهات سبک،راهکار قهر را برای تربیتم انتخاب می کرد.بچه چشم سفید و پررویی بودم اما همیشه چون پول تو جیبی ام چند روز بعد از دعوا تمام می شد باید می رفتم منت کشی و قول می دادم از این غلط ها نکنم.
تنها چیزی که در روزهای قهر باعث می شد مامان با من حرف بزند مریضی بود.همین دو ماه پیش هم که به روال بیست و یک ساله،پررو بازی در آوردم و قهر کرد،همچنان کاسه سوپ و غذا و شربت و ... به دست مدام بالای تختم حاضر بود و ...
حالا بی هیچ اغراقی در حال نزعم و لحظه به لحظه این ویروسی که حاظر نیستم دست دکتر بسپرمش تا ریشه کن اش کند،انرژی ام را بیشتر می گیرد.
در یخچال را باز کردم اما اسم غذا هم حالم را به هم می زند.مامان هم که تا چهاردهم نیست که نازی بخرد و سوپی بپزد و ...
داستان از معده درد و متعلقاتش شروع شد و به بی اشتهایی و اشک چشم و بینی و حالتی مشابه حساسیت فصلی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم و بی حالی و... رسید.
الان هم که در خدمت شما هستم،دو شب و دو روز است لب به غذا نزده ام و بی حضور اهل بیتی که نازمان را بخرند در حال نزع به سر می برم.
حالا همه اینها بماند،پکیج دیواری(همان آبگرم کن خودمان)،خاموش شده ،خانه قندیل بسته و من مانده ام و حسرت آب گرمی برای دوش گرفتن.
نيم ساعتي بعد از گرگان،به بندر تركمن مي رسيم و نرسيده به بندر،چند سنگ كنار جاده و تابلوي زردي كه به سختي ديده مي شود،قبرستان كوچك و خلوت تركمن ها را در سال نو نشان مي دهند.

تركمن ها مراسم عزاداري را به شيوه اهل سنت،با تشريفات محدود برگزار مي كنند و در گورستانشان نه خبري از سنگهاي تراش داده شده است و نه خيل عزاداراني كه روزها و سال هاي بعد از رفتن عزيزشان را به زجه و مويه سركنند.

اين هم سردر پاركينگ بازار تركمن هاست.پاكبان مذكور همان "پاركبان" خودمان است.

دعاي سال نو كه در باندهاي تلوزيون صدا نكند،طبل تحويل سال كوبيده نشود و محكوم به روبوسي با يكايك اهل بيت به بهانه ثانيه هاي تازه نباشي،انگار آب از آب تكان نخورده و يك خط به چوب خط سال هايت اضافه نشده.
هنوز در سفرم و بعد از هفت روز آمدم اينترنت بازي.كتاب ها پشت شيشه ماشين آفتاب سوخته شده اند و مشق داستان نويسي ام هم دست نخورده مانده.
تغيير سال را باور نكرده ام و بعد از مدت ها تنهايي،اين هفت روز فهميدم به غايت بد اخلاق و از آدم گريز و كم تحمل شده ام.از صبح هم كه صداي همسفران ده درجه بلندتر است و من مثل جزيره توي خيال خودم غلت مي خورم.
روزهاي خوبي است،تا بعد كه از سفر بنويسم...

