تبليغاتX
آر ِش

تصویرسازی موفقی داشت.«مردی که گورش گم شد» یاد بچگی ها می انداختم و خانه بی بی؛یاد نگاهم به آن فضای عامیانه و روابط ساده آدم هایش.

با این وجود ارزش این همه خودکشی را نداشت.این جایزه بازی ها و حرف و حدیث ها.

با داستان اولش که بدجوری توی ذوقم خورد.زبانش از ریتم خارج می شد و از شخصیت فاصله می گرفت.(می خواستم همه را اینجا بنویسم اما وقت خواندن علامت نزدم و حس دوبار خوانی اش هم نیست)کلیشه های زبانی اش هم کم نبود.اغراق در تکرار افعال و واژه ها برای ایجاد ریتم،آهنگ را به هم می زد و زیاده از حد کلیشه ای می نمود.(البته با داستان های بعدی اش چندان مشکل نداشتم)

خیلی ها معتقدند گزینه های دیگری سزاوار جایزه اول بودند.شاید حق دارند!

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  لی لی  | 

مثل چی دلم می خواد جان مالکویچ بشم!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  لی لی  | 

توچشام نگاه کن و...
این آهنگ رو دقیق دقیق به خاطر دارم.سال 72.ما تازه ویدئو خریده بودیم.خیلی دل کرده بودیم.توی کارتن تلوزیون یک دستگاه ویدئو و چند شو آورده بودیم خونه.از همان شو ها که 10؛12 تا آهنگ دارد و همان ها را هی می دیدی و هی می دیدی و خسته نمی شدی.
چقدر همه چیز خونه با سال 72 فرق کرده.ما دیگه بچه نیستیم.دیگه آروم نیستیم.دیگه خوشحال نیستیم.محبوبه و سیما توی این خونه نیستند و من و حامد در 2 عمارت جداگانه زندگی می کنیم و حواسمان هست روزی بیش از سه کلمه با هم حرف نزنیم مبادا دعوامان شود.مامان تنهاست.ما دیگه توی اون خونه نیستیم.خونه بی تنش.خونه آرامش.
هیچ چیز من شبیه اون روزها نیست.این روزها دوباره بی حوصله ام و بی انگیزه.فکر می کنم هیچ چیز سرجای خودش قرار نداره.دلم می خواد برگردم کرمان.تنهای تنها برگردم کرمان و از نو شروع کنم.
دلم میخواد از اول برنامه بچینم.تنهای تنها همه حساب ها رو خودم بگیرم دستم.آدم های تازه.خیابون های تازه.دانشگاه تازه.زندگی تازه...

پ.ن:فقط نیست رشته ام خیلی مارک داره،اونجا می تونم از گشنگی بمیرم
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  لی لی  | 


نمای اول:
روزنامه نگاری کار سختی است.متفاوت نوشتن،متفاوت دیدن،متفاوت گفتن و مهم تر از همه دقیق بودن و احترام به شعور مخاطب گذاشتن،کار را بدجوری سخت می کند.و میان تمامی شاخه های این فن،انجام مصاحبه ای موفق به نظر من سخت ترین کار است.
اما اینجا ایران است و داستان متفاوت.روزنامه نگار شدن کار آسانی است.تا دلت بخواهد روزنامه خالی است که می توانی خبرنگارش باشی و تا دلت بخواهد برنامه تلوزیونی که مصاحبه کننده اش شوی.
در شرایط فعلی همه با هم برابرند یا لا اقل معدودی در صدر اند(البته این روزها در انزوا) و باقی همه در سطح غلط می زنند.
در همین گل و بلبلستان،رضا رشید پور می شود مجری جنجالی و مصاحبه گر توانای سیما و بعد هم مجله ای منتشر می کند و شهرت افسانه ای اش را با سخاوت زیر تابلوهای تبلیغاتی می کوبد:«رویش؛نشریه رضا رشید پور»
سابق بر این روزنامه نگاران باید سینما می دانستند تا پیروز این میدان پرخطر باشند و حالا سینمایی ها بی نیاز از روزنامه نگاری،خودشان چرخ را می چرخانند.هر چند کند یا ناموزون.

نمای دوم:«دو قدم مانده به صبح» به نظرم درست حسابی ترین و دیدینی ترین برنامه تاریخ تلوزیونمان است.میان این همه تبلیغ حماقت،«محمد صالح اعلا» به شیوه ای دیگر می آید.با واژه های تعمل برانگیزش و با موضوعات آشنای روز.اما مصاحبه های مصاحبه گرانش گاهی می لنگد و بدجوری هم می لنگد.
«محمد رحمانیان» که اجرای بخش تئاتر را بر عهده دارد،به مهمانش امان صحبت کردن نمی دهد.انگار مصاحبه کننده و مصاحبه شونده هر دو خود اوست.پرسیدن هر سوالش دقایقی طول می کشد و برای همان سوال،با قطع زودرس صحبت های مهمان دقایق دیگری را هم به توضیحات خودش صرف می کند.

نمای سوم:مصاحبه کننده،به مصاحبه شونده اعتماد ندارد.سوال هایش طولانی است و درگیر اطناب و جواب های او را هم کافی نمی داند.
مصاحبه شونده هم به روبرویی اش بی اعتماد است.پاسخ ها را آنقدر با چارچوب می دهد که درگیر لفاظی شوند و عدم شفافیت.
مخاطب نه تنهاه به هیچ کدام آن دو که
به خودش هم اعتماد ندارد.تا آخر برنامه می نشیند و بعد با یک آه کش دار تلوزیون را خاموش می کند یا مجله را روی زمین می اندازد.غرق در این فکر که مباحث سنگین تر از فهم او بود که این طور گیج مانده است.
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:27  لی لی  | 


دیشب با اس ام اسی از خواب پریدم که خبر می داد تو هم به جمع همسران فعلی و مادران آینده پیوستی.
از شنیدن این اتفاق در زندگی تو،اونقدر شکّه شدم که تا چند دقیقه خوابم سنگینم بپره و تا صبح خواب تو رو ببینم.
امیدوارم همه چیز همه چیز همه چیز با شادی و خوش بختی همراه باشه.
کسی که یک عالمه دوستت داره و برای کله خری هات خیلی نگرانه
لی لی یا به قول تو «بهاره»
 
+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:9  لی لی  | 

در نقش مادر کوزت رفتم آرایشگاه و موهام رو تا ته کوتاه کردم.خانم آرایشگر هم همه شون رو با کش بست تا برای شینیون کردن مشتری هاش ازشون استفاده کنه.
کلی خوشحالم و کلی ذوقشون رو دارم!
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  لی لی  | 

هیچ وقت ار دوراس دل خوشی نداشتم و چند سال پیش،با خواندن هر سطر مدراتو کانتابیله اش که به همین سبک نوشته شده،فحش مفصلی حواله می کردم.اما دیروز که در مورد رمان نو صحبت می کردیم و کارهای روب گریه را که اصلن دوست نداشتم می خواندیم،دیدم بحث های رمان های نویی ها چقدر به ذهنم نزدیک است.

چند تا از اصولش را اینجا می آورم تا شماهم حظ کنید:

اول:این حرف روب گریه برایم خیلی دلنشین بود:جهان نه معنادار است و نه بی معنا؛همین است که هست!

دوم:رمان نویی ها معتقد اند جامعه مدرن،حذف انسان و آمدن ماشین ها،بر ذهن و زندگی ما تاثیر زیادی دارد و به همین دلیل در آثارشان سعی در حذف کاراکتر ها و یا کمرنگ کردن نقششان دارند.آن ها انسان را هم مثل اشیا یکی از ارکان زندگی می بینند و بی پرداخت به ذهنیت هاشان،با نگاهی عینی و بیرونی از او و اشیاء دیگر می گذرند.

سوم:زمان فیزیکی و خطی را به هم می ریزند.حتا زمان را به عقب می کشند و گاهی به صفر می رسانند و در بعضی مواقع،اتفاقاتی را در بی زمانی به تصویر می کشند.با زمان بیش از این هم بازی می کنند،یا بسیار فشرده اش می کنند و یا بی نهایت کش اش می دهند.

چهارم:قهرمان پروری نمی کنند.شخصیت ها کمرنگ اند یا بی هویت.

پنجم:حادثه محور نیستند و بر توصیف تکیه دارند.گاه تا آنجا اغراق شده محیط را توصیف می کنند که جزئیات اجازه دیدن تصویری کلی و واضح را به مخاطب نمی دهد.

ششم:از اشیا و طبیعت معنا زدایی می کنند و آنها را با ویژگی های فیزیکی شان توصیف می کنند.کوه دیگر نماه صلابت نیست بلکه سنگی است به ارتفاع فلان.در واقع باطن رمانتیک اشیا را از آنها می گیرند.بر خلاف اگزینسیالیت ها به اصالت بشر معتقد نیستند بلکه به اصالت شیء اعتقاد دارند.

هفتم:سعی می کنند برای شیوه داستان نویسی کلاسیک نقیضه به کار برند.این اصل را می توان در رمان های پلیسی شان به وضوح دید.پلیس قاتل می شود و یا می بینیم مقتول در آخر داستان نمرده است.

هشتم:از آنجا که محور جهان انسان نیست،دیگر دردهای زندگی زجرآور جلوه نمی کنند و خوشی ها شادی آور نیست.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:54  لی لی  | 


خانم جان تمامش کنید؛دوره این دیالوگ بازی ها و حرافی های لاینقطع به سر آمده.تمام کنید این جریان یک سویهء انتقال پیام را.آن هم در 75 دقیقه لعنتی که با بهای 4هزار تومان،ساعت 8 شب روی صندلی های تالار چهارسو بنشینی و دلت خوش باشد طراحی دکور خوبی دارد.
«تبرئه شده» یک تئاتر مستند است.برشی از واقعیتی که در دوره ای از تاریخ آمریکا رخ داده.محکومین به اعدامی که بی هیچ گناهی سال های عمرشان را پشت میله های زندان گذرانده اند.حالا هست که هست!بعد از سال ها بیایی توی ایران مغز مخاطب را با اجرایش سوراخ کنی که چه؟
حرف؛حرف؛حرف!جان جدتان وقت انتخاب متن کمی به شعور بینندتان احترام بگذارید!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  لی لی  | 


تلوزیونی که در آموزش درجا می زند
مجرای مدرن؛پیام سنتی

ظهور فناوری‌های ارتباطی و آمدن وسایل ارتباطات‌جمعی در جهان را،‌ با چهار کهشکشان معرفی می‌کنند. اولین آنها را «کهشکشان گوتنبرگ» می‌نامند، که به همت «گوتنبرگ» و با دست یابی انسان به فناوری چاپ حاصل شد. قرن پانزدهم میلادی بود که گوتنبرگ آلمانی، چاپ با حروف سربی را تجربه کرد و با انتشار کتاب و سپس مطبوعات و به لطف ابزارهای جدید، ارتباط از طریق وسایل چاپی در جوامع گسترش یافت. این کانال ارتباطی، در امتداد حس بینایی انسان شکل گرفته بود و با درگیر ساختن چشم انسان،بی زحمت دست نویسی، پیام را در مقیاس وسیع تری نسبت به قبل منتشر می‌کرد.

همراه با تحولات اجتماعی و اقتصادی قرن 18 و 19م، تحولی عظیم در عرصه ارتباطات رخ داد. تکنولوژی های ارتباطی رشد بیشتری کرد و با اختراع دستگاه بی‌سیم و رادیویی،مارکنی جهان ارتباطات جمعی را وارد کهکشان دیگری کرد. رادیو با درگیر ساختن حس شنوایی انسان، بی نیاز از توقف سایر فعالیتها و بدون محدودیت‌های زمانی و مکانی،به انتشار پیام‌ها مشغول شد.

اما پیشرفت‌ها در این حوزه، محدود به خلاقیت مارکنی نماند. سینما و تلوزیون به جوامع آمدند و به خاطر برتری‌هاشان نسبت به سایر وسایل ارتباطی، خیلی زود همه گیر شدند. تلوزیون نه تنها حس شنوایی را درگیر می‌کرد، که با حس بینایی هم در ارتباط بود و به همین دلایل محدودیت‌هایی را هم برای دریافت کننده پیام به‌همراه می آورد. این رسانه به تمرکز بیشتری نسبت به رسانه‌های دیگر احتیاج داشت و در مقابل پیام را با شفافیت و جزئیات بیشتری در اختیار قرار می‌داد. گرچه هیچ یک از تکنولوژی‌های نوین ارتباطی مانع از خاموشی رسانه‌های اولیه ارتباط جمعی نشدند، اما بازار نزاع و رقابت در میان رسانه‌ها برای بقا داغ شد. رادیو به خاطر محدودیت‌های بصری از قافله عقب ماند و برخی گفتند، به زودی انتشار آنلاین متون نوشتاری، جای صنعت چاپ به شیوه سنتی را خواهد گرفت.آمدن وسایل نوین ارتباط جمعی با قابلیت‌های چند رسانه ای،تلوزیون را هم واداشت که تحرک بیشتری از خود به نمایش بگذارد.

حتا در کشوری چون ایران که تلوزیون رسانه ای کاملن حکومتی است و مدیر سازمانش توسط بالاترین مقام کشور انتصاب می شود هم،روز به روز بر تعداد شبکه ها افزوده شد و سعی شد در راه اندازی شبکه های تازه،مرز بندی های دقیق‌تری از جهت مخاطبان ترسیم شود.درواقع با آمدن رسانه‌های جدید که مهارهای دولتی را کم‌تر می پذیرفتند،رسانهء قدرتمندی چون تلوزیون در شکل حکومتی‌اش،یکی از اصلی ترین مجراهای حاکمیت برای ارائهء پیام‌هایش و جامعه‌پذیری از طریق رسانه‌ها شد.

شبکه چهار با شعار شبکه فرهیختگان و شبکه سه با شعار شبکه جوانان آمد و به تولید برنامه‌هایی مطابق با ذائقه همین گروه پرداخت.شبکه هایی صرفن خبری به خانه‌ها آمدند و شبکه ای هم برای آموزش طراحی شد. اما شبکه آموزش،بیش از سایرین دور از چشم تماشگران ماند.چراکه دست اندرکاران تلوزیون،بی توجه به قابلیت‌های بالای این رسانه در درگیر ساختن حواس مختلف،آن را به مجرایی سرد و فاقد پویایی تبدیل کردند. مدرسان این شبکه،چندان سودی از توانایی‌های این رسانه نمی‌بردند و صرفن آنچه را که در کتاب های آموزشی تدریس می شد،بی نیاز به تغییری در فرم و ساختار،به تلوزیون می‌آوردند.

در حالی که می‌شد با نمایش عمل در کنار نظر، بر فرایند آموزش تاثیر عمیق‌تری گذاشت، مدرسان مقابل تخته‌ای می‌ایستادند و شاگردانی هم به عنوان نمایندگان همان شیوه آموزش سنتی مقابلشان قرار می‌گرفتند. آموزش تلوزیونی بی کمترین تغییری به کلاس های سنتی درس شباهت داشت و تنها تفاوتش با آنها، انتشار حرف‌های مدرس در میان جمع وسیع تری از مخاطبان بود. گرچه پیام ها از عناصر «غیر شخصی بودن و یکنواخت بودن» تبعیت می کردند و به شیوه ای به اصطلاح «نظام مند» که از معیارهای ارتباطات جمعی است انتشار می‌یافتند، اما قابلیت‌های عظیم این مجرا در دادن شکلی تازه تر و ملموس تر به پیام‌ها، همچنان در تلوزیون ایران مسکوت ماند و آن را به کلاس درسی سنتی، در ابعاد بزرگتر-و نه پویاتر-که مروج و حتا مشوق همان شیوه تدریس گذشته بود، تبدیل کرد.

پ.ن:این ریپورت را برای رسانک نوشتم.

 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  لی لی  | 

پیش.ن: امروز رفتم آن قبرستان سبز و به پاس یک ماه خوش اخلاقی از ته مانده موجودی برای خودم جایزه خریدم.

من این آقا را دوست دارم که از ته دل می خواند و ساده می خواند.
حدود 10 سال پیش که دبیرستانی بودم و خواهرانم دانشجو،پسری در دانشگاه کرمان درس می خواند که صدایش بی نهایت شبیه بود به «فریدون فروغی» و هرسال،سالگرد فروغی،با گروهش در دانشگاه کنسرت می گذاشت.
کنسرت های دانشجویی دانشگاه باهنر،آن روزها بزرگترین اتفاق و تفریح زندگی ام بود و حالا با شنیدن ترانه هایش دوباره یاد کرمان می افتم و از این زندگی ذوق می کنم که پر است از خاطرات ساده اما بی خودی خوبی که با رفتن به آن قبرستان سبز و یادآوری خیلی روزهای سخت هم از یاد نمی روند.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  لی لی  | 


کمدیادلارته به دلیل نزدیکی چه از لحاظ فرم، چه از لحاظ شخصیت‌پردازی و چه از لحاظ محتوا به نمایش‌های ایرانی روحوضی و سیاه‌بازی می‌تواند جاذبه‌های فراوانی برای مخاطب ایرانی داشته باشد و انتخاب متن با ویژگی‌های نزدیک به این شیوه نمایشی می‌تواند برای تماشاگر ایرانی بسیار ملموس و قابل پذیرش باشد.

 

از ارداتم به برادران هاشمی که بگذریم،با غلتشن ها کلی کیف کردم.کمدی عمیق و کاملن ملموس که بار نمایش را تنها برگردن شوخی های کلامی ننداخته بود؛بازی های خوب و فاصله گذاری های به جا؛تالار سایه غلغله بود و ملتی حاضر شده بودند برای بلیط های سرپایی ۴هزار تومان بپردازند.

از ته دل خندیدیم!به نمایشی که سخیف نبود؛به تمام چیزهایی که هر روز می بینیم و نمی خندیم؛به خودمان و تک تک کلیشه هایی که درگیرمان کرده خندیدیم؛در کمدی ای که سال ها پیش حکایت از فرودهای جامعه ایتالیا می کرد و حالا چه خوب با فضای امروزمان قابل تطبیق بود.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  لی لی  | 


اگر یک ماشین حساب قدرتمند دارید،همت کنید و تعداد واژه های "آقای ..." و "خانم ..." را در سوالات این مصاحبه بشمرید!
+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  لی لی  | 

مثل آدامس کش می آمد؛یک آدامس سفت و پر شیرین و حال به هم زن.
نمایش «کلبه عموتم» که «بهروز غریب پور» خودش را برایش دار زد و بهترین اتفاقی خواندش که در روزهای آخر سال 86 در عرصه تئاتر افتاده بود،ملغمه ای بود از نابازیگران (اگر حضور نسیم ادبی و معدودی دیگر را نادیده بگیریم).
6.5 عصر وارد سالن شدیم و خانمی که امیدوارم نه شما باشید و نه هیچ کس دیگر،تا 9.5 در محضر استاد و گروهش فیض بردیم.هر صحنه که تمام می شد نفس راحتی می کشیدیم،اما نه!این ماجرا ساعت ها ادامه داشت و بالاخره ساعت 10.5 شب،یعنی درست لحظاتی که سگ درخیابان عر نمی زند و قطعی برق منطقه هم شهر سیاه پوش کرده بود رسیدیم خانه!
چند ماه اجرا در فرهنگسرای بهمن و بعد هم بیش از 2 ماه ماندن در تالار اصلی تئاتر شهر با بهای 7 هزار تومان و این همه تبلیغ و تحسین،برای بدترین تصویری که می شد از اثر ماندگار «هریت بیچر استو» ارائه داد!
بازی ها اغلب افتضاح بود،صدا گذاری هم آنقدر فاجعه که سردرد خفیف بنده را تا حد مرگ بالا برد.


پ.ن:کلبه عموتم که در سال های جنگ داخلی شمال و جنوب آمریکا برسر قانون برده داری توسط یک نویسنده سیاه پوست نوشته شده،یکی از کتاب های موثر در الغای این قانون بوده است.
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:12  لی لی  | 


الف)
بحثی که این روزها میان دانشجوهای ترم بالایی روزنامه نگاری علامه مطرح است،فرار از بیکاری است.همه دست به گریبان برده اند که «کجا کار کنیم؟کدام روزنامه حرفه ای تر است؟کجا کار یاد بگیریم و...» .امروز یکی از دوستان رفته بود پیش استاد "ف" برای مشورت و استاد هم که خودش را آس دل روزنامه نگاری ایران مطرح می کند،بی انصافی نکرده بود و وقت نام بردن از حرفه ای ترین رسانه های امروز گفته بود:«اگر بتونی به کیهان راه پیدا کنی که عاااالیه اما اگه نه یه سری به ایران بزن!البته بعیده که این دوتا بپذیرنت و...»
مجموعه بزرگ کیهان که در سال های دانشجویی این استاد،راهی بود برای شروع و رشد کسانی که می خواستند روزنامه نگار باشند (و البته از بهترین های روزنامه نگاری مان شدند) و به قول خیلی ها،یکی از موثرترین رسانه های آن سال ها بود.
روزنامه ایران هم در دوره ای خوب تازاند و خوب مطرح شد.
اما حالا...
کدام اصل از روزنامه نگاری حرفه ای در کیهان و ایران و امثالشان رعایت می شود تا دانشجویی که 4 سال از عمرش را در علامه تلف کرده،سرلوحه فعالیت هایش قرار دهد؟!
ب)
حدود 7 ماه پیش،بی کار بودم و دوستی به لطف،پیشنهاد کار در روزنامه ای را داد که در تحریریه اش،پوشیدن کفش عجیب تلقی می شد(دمپایی مستعمل تر بود)اینترنت با فیلترینگ بسیار بالا به زحمت در دسترس اعضای تحریریه قرار می گرفت،خروج روزنامه نگار و تولید مطلب توسط اعضای تحریریه معنایی نداشت و خیلی خیلی جالب تر اینکه صفر تلفن ها هم بسته بود و هیچ ضرورتی حتا به گرفتن مصاحبه تلفنی احساس نمی شد.
همان روزنامه مذکور،که سردبیر و مدیر مسوولش یک نفرند،می شود روزنامه اصلاح طلب و منتقد سرسخت دولت و اگر اشتباه نکنم،صفحات تقریبن سیاه و سفید اش،200 تومان می فروشد.
این روزهای بی کاری،وقتی به روزنامه نگاری فکر می کنم،تصویر آنجا و تحریریه مرده روزنامه ایران و خدابخشی که هنوز طلبم را وصول نکرده و .. می آید جلوی نظرم و از هر تلاشی برای رفع بی کاری منصرفم می کند.
یادم می آید روزهایی که من و مامان پایمان را توی یک کفش کردیم و گفتیم این بچه باید ارتباطات بخواند و دلم می خواهد زمان را 4 سال عقب بکشم!
ج)
اگر قرار است مثل یک کارمند اداره کار کنیم،چرا باید خفت بی پولی و بی ثباتی و ... این رشته را تحمل کنیم در حالی که هرررررر کار دیگری بیش از این درامد و آرامش دارد؟!
د)
سوال:روزهای بی کاری خود را چگونه می گذرانید؟
جواب:با آهنگ های آقایی که دور از جان شما تا چند سال پیش به حسن "خ ش ت ک" معروف بود و با ارائه سمفونی ماندگار "گیتار"،سلطان پاپ ایران خوانده شد.
چه اشکالی دارد که شعرهایش ارتباط نزدیکی با همان صفت قدیمی داشته باشد.حتا برای من مهم نیست که موسیقی را خوب می فهمد و خیلی هم اصولی می خواند.مهم این است که توی ماشین نشسته باشی یا پشت کامپیوتر و بخواند:
دختر مردددددم،پکرم کرررررده؛امسال از هرررر سال،عاشق ترم کرده
یا
جل الخالق جل الخالق جل الخالق ماشالا؛مست چشاتم،مستی و راستی،من به تو دل بستم والا
یا
یکی شون خیلی خوبه،همگی بگین ماشالا؛خدا قسمت بکنه برای شمام ایشالا

و...
 
+ لی لی نوشت در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:33  لی لی  | 

اول:دیروز روز معلم بود و ملتی زنگ زدند خانه ما تا به مامان تبریک بگند.روز معلم برای من یعنی دانشگاه و مدرسه های بی خاصیت؛یعنی تزریق تابوها و کلیشه ها و اعتقادات تاریخ گذشته؛یعنی مادرم بعد از 30 سال کار و کمتر از 10 سال بازنشستگی،با میگرین و آرتروزی که یادگار همان سی سال است،ماهی 200 تومان حقوق بگیرد و اسم بازنشستگان را که در برنامه های خبری بشنود،صدای تلوزیون را تا آخر بالا ببرد و خبری تازه نشنود!

دوم:بعد از خیلی روز،شجریان گوش می کنم.نمی دونم چرا چند وقته آهنگ هاش اونقدر توی ذهنم حزین جلوه می کنند که طاقتشون نیارم.گوشه های آشنا،عصبی ام می کنند.«ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم»این تصنیف رو ماه ها شب و روز گوش می کردم و بیشتر از دو سال پیش،در یکی از بدترین شب های عمرم،صدایش به راه بود.من داشتم کتاب می خوندم و شجریان مشغول کار خودش و گوشه دیگری از جهان اتفاقات حال به هم زنی در حال وقوع بود.
چند هفته است که صدای سنتور عصبی ام می کنه؛دخترک ژولیده سرم فریاد می کشه.نمی دونم شنیدن موسیقی سنتی برام لذت آوره یا از سر مازوخیسم:
باغ تفرج است و بس،میوه نمی دهد به کس...
می نوش که عمر جاودانی این است،خود حاصلت از دور جوانی این است...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری،پیش آر پیاله را که شب می گذرد...
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی،خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی...
1)با دیدن خیلی وقایع عادی،به طرز چندش آوری دچار نستالوژی می شم این روزها.حس می کنم از سفیدی چشم هام داره کاسته می شه و این رو اصلن دوست ندارم!
2)در راستای سامان دهی افکار و عقاید،سه روز است دوباره مشغول پوست اندازی ام؛به خیر بگذرد!
3)فردا،علامه،در بان های حراست و ناگاهشان که وجود آدم را گاز می زند؛کار عملی های لعنتی درس گرافیک؛امتحانای آخر ترم و مثل همیشه،التماس به درگاه اساتید تا به خاطر غیبته ها حذفم نکنند!

پ.ن:جدای از این نق زدن ها،گوش کردن کنسرت های او و دیگران حالم را خوب می کند.مخصوصن آن قسمت که ساز و آواز قطع می شود و همه با تمام وجود دست می زنند و من،با هربار شنیدنش فکر می کنم،آنجا هزاران نفر ایستاده بودند،غرق شگفتی و لذت و به هیچ چیز جز آن همه زیبایی که روی سرشان ریخته فکر نمی کردند.تشویق پایان کنسرت ها،زیبا ترین موسیقی است که شنیده ام.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:4  لی لی  | 

۱.بوی زندگی؛

دوست دارم دقیقن روی زمین زندگی کنم،تنها با چیزهایی که مستقیمن مقابل چشمم اتفاق می افتد . فیلم های رئال را ترجیح می دهم اما perfume را دوست داشتم.اینکه از مُردار مردم عطری بسازی برای برگرداندن عشق و زندگی به جهان.

جان باتیست مردی است با شامه بسیار قوی که از مایل ها فاصله،بوی اجسام و اشخاص را تشخیص می دهد.او هیچ درکی از خوبی یا بدی ندارد.فقط بو می کشد و عطر می سازد.تا اینکه برای ساختن عطر مخصوصش،زنان را انتخاب می کند و با کشتن ده ها زن،کلکسیونی از عطر آنها می سازد و با تلفیق آنها خوشبوترین عطر جهان را.

بالاخره به دام می افتد.تمام شهر برای کشتن او بسیج می شوند اما او حربه ای برای گریز دارد:عطر تازه!

بوی عطر شهر را مست می کند.همه اعدام را فراموش می کنند و به عشق بازی با هم مشغول می شوند.حتا کشیش هم از اعجاز این عطر در امان نمی ماند.حاصل کار جان باتیست هر جا می رود،عشق را با خود می برد.کشته ها فراموش می شوند و از بویشان زندگی و عشق به جا می ماند.

۲.تحریم می کنم؛

ماندن ادبیات پشت در های اداره کتاب و تشدید سانسور،به مسئله ای جزیی بدل می شود وقتی به دلیل بی پولی نمایشگاه کتاب را تحریم می کنی.

۳.ایمیل نفرستید جان جدتان؛

انجمن اسلامی شهرهای مختلف،سایر گروه های چپ و تمام معترضین به وضعیت موجود و تمام رهبران به سوی وضع مطلوب،شما را به تمام عقاید مقدستان قسم،اینقدر ایمیل نفرستید.با احترام به تمام فعالیت های ارزشمند و مثمر ثمر شما،اعلام می کنم:من نه چپ هستم و نه گرداننده چرخ جنبش دانشجویی و نه عضو هیچ انجمن اسلامی یا غیر اسلامی!

 

+ لی لی نوشت در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:9  لی لی  | 

مثل سگ ترسیدم.
نگاه نیمه بینایم از ایستگاه تا پله ها دنبالش کرد.صورت ها رو دقیق نمی دیدم.حس کردم شکم داره.با اون تیشرت سفید و سیاه لعنتی اش.ازش ترسیدم.نه موهاش رو دیدم و نه صورتش رو.حتا نتونستم سنش رو تخمین بزنم.
روی صندلی های مردانه نشسته بودم.جا زیاد بود.صندلی ها رو رد کرد و کنار من نشست.سرم رو مثل همیشه برگردوندم سمت خیابون و تا دم پیاده شدن هم نگاش نکردم.
مثل سگ ترسیده بودم.
بلند شد تا پیاده شم.حدود 25 سال داشت.صورت تیره.موهای کوتاه صاف سیاه.قد بلند.شکمش هم خیلی به چشم نمی اومد.
توی دلم گفتم خاک برسرت که از این دیلاق ترسیدی.
توی دلم جواب دادم،خاک بر سرت که فکر می کنی از دیلاق ها نباید ترسید!
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  لی لی  | 

 

الف،نه تنها سایتی است مدعی انتشار مطالب عمیق فسلفی،سیاسی،اجتماعی ،بلکه تحلیل های فمنیستی اش هم ردخور ندارد.این سایت این بار،در اقدامی عمیقا ژورنالیسیتی،عکس های ازدواج فرخنده فرزند احمدی نژاد و دختر مشایی را در اختیار عموم قرار داد.

نباید به دلیل این اطلاع رسانی شفاف و بدون سانسور مهر زرد را برپیشانی این سایت که از قضا با همین رنگ طراحی شده چسباند.چراکه اولا:ازدواجی به این میمنت،برکتی است برای ملت ایران و از این حیث مسئله ای عمومی و حتا ملی-میهنی تلقی می شود و انتشار هرگونه خبری در خصوص آن را نمی توان نقض حریم خصوصی صاحبانش برشمرد.و دوما:صاحبان عکس ها،نه تنها شکایتی از انتشار تصاویر ندارند و حتا دیده شدنشان را گامی در جهت ترویج ساده زیستی می دانند.

حالا چه کسی ادعا می کند که الف همچنان پرچمدار روزنامه نگاری زرد آنلاین است آن هم زرد پررنگ؟!

+ لی لی نوشت در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  لی لی  | 

استعفا را که نوشتم،آنقدر خسته بودم که به کارهای تازه فکر نکنم!گفتم چند روزی بشین توی خانه و وقتی دلت را زد،برو دنبال یک لقمه نان که ترجیحن لای روزنامه پیچیده نشده باشد.
بعله!بیش از ده روز است که در خانه ام و هنوز خیال دنبال کار تازه رفتن هم ندارم.
از نوشته هایم خجالت می کشم.از اینکه چقدر با آرمانم فاصله دارم و چقدر روزی به آدم هایی چون خودم بد و بیراه نثار می کردم.
اینکه به جای روزنامه نگار،شده ام تایپیستی که هزار کلمه را در چند دقیقه روی کیبرد می کوبد.
اینکه با این سواد ناقص و ناپخته باید گزارش های ضرب العجلی بنویسم.بروم سراغ آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم و متن را پر کنم از نقل قول هایشان.از موضوعاتی بنویسم که ثانیه ای به آنها مشغول نیستم و در حد تقاضای رسانه ام رفع تکلیف کنم.مخاطب هم که جانش در بیاید!
از اینکه یک دنیا چیز را از روزنامه نگاری نمی دانم و توی این قمر در عقرب،فرصت آن نیست که به اندک چیزهایی هم که اعتقاد دارم عمل کنم.
دلم می خواست روزنامه نگار باشم نه کارمندی با حقوق مقرر و وظایف نوشته شده.دلم می خواست دوهفته ای یک سوژه بگیرم و دینش را در بیاورم.پا به پای خبر پیش روم و بی کم و کاست اطلاع رسانی کنم.
دلم نمی خواهد لای این روزنامه ها که توی دست های دولت ورز می خورند گم شوم.
وقتی انتخاب بین بد و بدتر است،تا آنجا که غم نان بگذارد انتخاب نمی کنم.
می شینم توی خانه و هفته ای یک گزارش،از حرف هایی همان آدم هایی که 2زار قبولشان ندارم تحویل می دهم.مخاطب هم که جانش در بیاید!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:4  لی لی  | 

آگرندیسمان(blow up) فیلم تازه ای نیست و در سال ۱۹۶۶،توسط آنتونیونی ساخته شده.

ماجرا از آتلیه یک عکاس شروع می شود.شخصیت اصلی داستان اوست که روزی در یک پارک از معاشقه زنی جوان و مردی میان سال عکس می گیرد.اصرار زن به پس گرفتن عکس ها،او را به کشف راز آن لحظات،مشتاق تر می کند و با مشاهده تصاویر،داستان یک قتل بر او روشن میشود.

اما عکس ها را از آتلیه می دزدند.به پارکی که جنازه مرد در آن بوده می رود و جنازه ای نمی بیند.تنها یک تصویر برایش باقی مانده که آنقدر نامفهوم است که به قول یکی از شخصیت ها،بیشتر به یک نقاشی می ماند.(شاید مقصود از نقاشی،تصویری ساخته یک ذهنیت باشد و نه واقعیت باشد و شاید همبازی شدن یک نقاش و یک عکاس در فیلم او،نمایانگر همین واقعیت باشد:میان رویا و واقعیت فاصله ای نیست!)

عکس ها دزدیده شده،پس دیگر قتلی رخ نداده است.وقتی تصویری نیست،پس حقیقتی هم وجود ندارد.

پ.ن:دید من نسبت به فیلم،اینگونه نبود.فکر می کنم،منظور آگرندیسمان،بیش از انکه بر کشف حقیقت و تاملات انسان برای درک آن متمرکز باشد،بر ناپایداری و یا شاید انکار آن تکیه داشت.ریشخند جستجو برای چیزی که وجود ندارد.

+ لی لی نوشت در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:7  لی لی  | 

1)برای فکر کردن به اباطیل،زیاد فرصت ندارم.4 ساعتی بیشتر می خوابم؛هنوز چشم باز نکرده کامپیوتر را با شصت پا روشن می کنم،وبگردی و سرچ برای چند مقاله؛
روزی چند فیلم می بینم و اگر فرصت شود چند صفحه ای می خوانم،می روم تئاتر یا بیرون گردی های دوستانه،بیشتر با مامان حرف می زنم،و شبها آنقدر از چشم هایم انرژی کشیده ام که بلافاصله به خواب روم.بین مسیرها،موسیقی می چپانم توی گوشم؛همه این ها که نباشد می روم سراغ تلفن؛
خلاصه اینکه وقتی برای تجزیه و تحلیل آدم ها و اتفاقات نداردم؛همین می شود که شبها،بی وقفه خواب می بینم.تمام آمدگان و رفتگان بالای بسترم حاضر می شوند؛اما نه به شیوه خواب دیدن های ماه ها و سال های پیش.
بیش از اندازه با شخصیت های خواب هایم وارد تعامل می شوم و بارها از صدا حرف زدنم بیدار می شوم.راستش را بخواهید تعدد خواب هایم،دوباره مرز رویا و واقعیت را برایم از بین برده.
تنها بودن توی اتاق و عادتم به بستن در چهار دیوار چندمتری ام(حتا اگر هیچ جنبنده ای در خانه نباشد)به دادم می رسد.گمانم هنوز کسی صدای خواب هایم را نشنیده!
2)بالای بالای سرم،درست زیر کلیپسی که موهایم را جمع می کند،به طرز زجرآوری نبض می زند.
3)زیر این گرما،آب خواهم شد به زودی.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:0  لی لی  | 


دوست داشتم:

* آدم ها فضول هم نبودند؛هم را نصیحت نمی کردند و به اموری که دخالت مستقیمی در زندگی شان ندارد دخالت نمی کردند و در کل،به شعور هم احترام می گذاشتند.

*چماقی به نام سنت،نژاد،مذهب،جنسیت،اختلاف سنی و قداست وجود نداشت.

*آدم ها دروغ نمی گفتند؛دروغ نمی گفتند؛دروغ نمی گفتند و دیگر کسی از خودش تیزبازی در نمی آورد.دوست داشتم همان چیزی باشیم که دیده می شویم.دوست داشتم این اندک سانسوری هم که محیط مرا مجبور به اعمالش می کند از بین می رفت و اینقدر انرژی ام را برای تفکیک چند شخصیت در درونم متمرکز نمی کردم.

*مرزی نبود که مرزبان ها را تمام عمر روی یک خط در بیگانه ترین نقطه میهن اسیر کند.زندانی نبود که زندان بان عمرش را برای حفاظت از آن در حبس بگذراند.جنگ نبود و افتخاری به نام شهادت و اسارت و قصاوت وجود نداشت.

*زیر پوش مردانه رکابی،کفش مردانه نوک تیز،شکیلا و تمام دخترهایی که خیلی نجیب و متین اند،مش موی زرد،کامران نجف زاده،احمد بهارلو،کیف کولی هایی که شبیه موز هستند،غذاهای دریایی و موسیقی رپ از زمین رخت بر می بست.

*نه اعتیاد بود و نه بیماری های جسمی و روحی،نه مرگ بود و نه ناتوانی. 

*جهان چند صدایی را تحمل می کرد،روزنامه ها آزادانه می نوشتند و تعطیل نمی شدند؛ کافه کتاب ها باز می شدند و کشور پرمی شد از ناشران قدرتمند،نویسندگان و مترجمان توانا و کتاب های تازه.

*هوا همیشه خنک بود.حدود 15 درجه سانتی گراد و آفتاب مغز آدم را نمی سوزاند. 

*حاکم پول های جهان بودم و به آدم ها قدر لیاقت و توانایی شان ثروت عطا می کردم.بدون شک بالیاقت ترینشان خودم بودم.

*من می شدم رئیس سازمان صدا و سیما

دوست دارم:

آدم ها:علی اکبر قاضی زاده؛مجید جان دلبندم؛الناز و حاجی و پدرام و هنگامه؛توهماتم در ساختن فرشته ای که هرگز وجود نداشت.

خوردنی ها:فسنجان و خورشت آلوی مامان پز و آش رشته ای که بچگی ها،خونه بی بی می خوردیم؛کماچ و کلمپه ی کرمانی و...

پوشیدنی ها:مانتوی طوسی که خاله طیبه دوخته و شال عربی و روسری ترکمنی و کیف جینی که با اولین حقوقم خریدم.

حرف ها:غزلیات سعدی،رمان های معروفی،درس های ادبیات سیروس شمیسا،نمایش نامه های بکت،علوم ارتباطات و کلاس های دکتر نمکدوست و راهنمایی های کامبیر نوروزی؛

شنیدنی ها:مرضیه؛شجریان؛علیرضا قربانی وقتی تصنیف بخواند؛آندره بوچلی وقتی تصویرش را هم ببینم؛کوهن وقتی معنایش را هم بفهمم؛خولیو اگلسیاس،اگر به دزدی بودن کارهایش فکر نکنم؛عارف وقتی بخواند:«گل گلخونهء من،یکی یکدونهء من...»،شهرام شب پره وقتی بخواند:«دلم می خواد پربگیره ز غصه آزاد بشه،عمری تنها بوده،وقتشه دوماد بشه،وای دلم...»،حسن شماعی زاده وقتی بخواند:«بذار دنیا بگن دیوونگیشه»خیلی زیادند،بی خیال!

کرمان را هم دوست دارم و لی لی اسلامی را وقتی باخودش بحث های فرسایشی نمی کند و حالش خوب است!

پدرام من رو به بازی دوست داشتنی ها دعوت کرد.من هم الناز،سجاد،لیلا لطفی،دیگری،و رضا اسکندری را دعوت می کنم. 

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:21  لی لی  | 

مرده شور رسانه ملی را ببرند که جز تدریس رایگان بلاهت کار دیگری نمی کند.
دختری از دهات می آید و یک شب را با شازده ای همبستر می شود و از آن لحظه به بعد،بهشت می رود زیر پایش!
نان ندارد بخورد،بچه اش را نگه می دارد و برای گرفتن سرپرستی اش به در و دیوار می زند و از هر حماقتی فروگذار نمی کند و می شود دختر جسور،زن بی پروا!
مغز ملت را پر می کنند از اراجیف و اسم سریال را می گذارند بیداری!
پ.ن:اگر در سریال های تلوزیونی گریم بدان و خوبان را عوض کنیم،همه چیز می آید سرجایش؛چون از آدم خوب هاشان جز صورت رنگ پریده،حماقت و حرف و عمل سخیف چیز دیگری نمی بینیم!


 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  لی لی  | 

چهار سال بعد از آنکه هر دانشگاه قلهء قافی،در کنار رشته های دیگرش،جایی برای دانشجویان تئاتر و سینما باز کرد،شهرها پر شد از فارغ التحصیلان تئاتر و نمایش.کارشناسانی که به برکات تعلیمات قدرتمند دانشگاه ها،نه تنها در رشته نام برده تخصصی پیدا نکرده بودند،که راه دیگری را هم برای امرار معاش نمی شناختند.

همهء این کارگردانان و بازیگران،برای جبران خلاء بی دانشی یا کم دانشی شان،متوسل شدند به متون نمایشی که به دست اساتید بزرگ غربی نگاشته شده بود.سالن های نمایش پر شد از«بودن یا نبودن»ها و در میان کارگردانان تازه کار،جایی برای نمایش نامه های بومی نماند و حدنهایت فاصله آنها با نمایش های وارداتی،دست به کار شدن دراماتورژها بود و اجرای آثار بازنویسی شده،یا اجرای نمایشنامه هایی،که کپی برداری بی نام و نشانی بود از آثار بزگ ادبیات نمایشی.

خلاصه آنکه برای من و هم نسلانم،کمتر فرصت دیدن آثار بدیع،چه از نظر بازی یا کارگردانی و یا نویسندگی پیش آمد.

تمام این حاشیه ها را نوشتم که از حسنی و راه باریک پشت کوه تعریف کنم.بازی افشین هاشمی را دوست دارم و به عقیده من،توانایی او بود که قسمت اعظم بار افرای بیضایی را به دوش کشید.

«حسنی و راه باریک پشت کوه» را «افشین هاشمی» نوشته و کارگردان کرده  و بازی اش در این نمایش هم مثل کارهای دیگرش بی نظیر و بسیار متفاوت است.یک نمایش کاملن بومی،که رگه هایی از نقالی و هنر تعزیه و حتا عروسک گردانی در آن می دیدیم.همراه با موسیقی فولکلور و به خدمت گرفت لهجه و عقاید قومیت های مختلف.

نمایشنامه ای نظم گونه،که قصد نداشت حماسی باشد،گرچه مضمون کلی اش،همان جنگ اسطوره ای میان خوبی و بدی بود،با روایتی تازه.

موسیقی و دیالوگ های منظوم،نمایش را رهبری می کرد،اما(بر خلاف کارهای موزیکالی که تا حالا دیده بودم)،قرار نبود بار کسالت و رخوت اجرا و متن را،سازهای بازیگران به دوش بکشد.بلکه ساز و آوازها،تنها وسیله ای بود برای القای بهتر معنا.

برای برقراری ارتباط با مخاطب،فاصله گذاری ها را از حد نگذرانده بود. طنزهای کلامی و فاصله گذاری ها،(گرچه در برخی صحنه ها مخاطب را به خنده وامی داشت)نمایش را به سطح نکشانده بود از آن کمدی لوس و بی معنایی که تنها برجذابیت های بصری و کلامی تکیه می کند نساخته بود.

طراحی صحنه اش ساده اما بسیار عالی بود.با استفاده از یک پردهء حداکثر یک و نیم متری که روی یک میز گذاشته شده بود،صحنه های متفاوت نمایش ساخته شد؛بی یکنواختی!

خلاصه اینکه،حظ اش را بردم!دوست داشتید ساعت 6:45 در تالار قشقایی تئاتر شهر ببینید.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  لی لی  | 

وقتی دوست و خواهر عزیزمون،سرکار خانم لیلا فروهر،در حال زدن رژگونه،کلیپ انتقادی بازی می کنند،بنده وظیفه خودم می دونم که برای نوشتن پست قبل عذرخواهی کنم.
وقتی برای ترانه عاشقانه ایشون،کلیپی با تصاویر احمد باطبی و زنی که در میدان هفت تیر مورد مهرورزی قرار گرفته ساخته می شود،من تقییر عقیده می دهم و اعلام می کنم:جنگ جنگ تا پیروزی!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  لی لی  | 

من برای این بحث ها تره هم خورد نمی کنم؛همیشه از «پان» ها بیزار بودم و از رنگ و زبان پرست ها.از آنها که برای هر چیز بی معنایی تفنگ دستشان می گیرند یا فریاد می کشند.

الف-نیمی از مردهای این شهر و بسیاری از شهرهای دیگر،دوسال یا بیشتر و کمتر از عمرشان را لباس رزم می پوشند و تفاوت خشاب را با گلنگدن یاد می گیرند.
می روند حبس تا حالی شان شود وقتی خودشان یا چند نفر مثل خودشان،تنفگ ها را از غلاف در آوردند و برای کسب انحصار زمین یا عقیده ای،پا پیش گذاشتند،چطور تیر را به هدف بزنند و چطور توی هفته های رزم،بی غذایی،بی عشقی و بی نامی را تحمل کنند.
چطور از آقای دکتر و مهندس،تبدیل شوند به نامی روی سینه و پادویی بله قربان گو و چطور دو سال یا بیشتر از زندگی شان را مختل کنند،با این احتمال که روزی،کسی خیال تعدی در ذهنش حلول کند.
خلاصه اینکه از نظام وظیفه و تربیت پذیری برای دفاع مقدس بیزارم.

ب-جنگ جنگ و است و من از نزاع بیزارم،برای اثبات هرچیز که باشد.جنگ جنگ است و وقتی فریاد می کشی و با غضب سینه سپر می کنی،فرقی نمی کند که خط مقدم نبرد با شیاطین ایستاده باشی یا اینکه برای اسمت که در لیست غذا بالا و پایین می شود مقابل آبدار چی قدعلم کنی.
وقتی چیزی هست،هست و نیازی نیست برای بودنش کتاب های مدرسه را پرکنیم از برهان وجودی و توی دانشگاه ها،از قد شهلا و شهلاها برج علم کنیم و سرچهارراه ها،زندان های چرخ دار را برای اثبات وجودمان بکاریم.
وقتی چیزی هستیم،هستیم و نیازی نیست برای اثباتش،کوچکترین توضیحی به کسی بدهیم یا از دیگران به خاطر نگاهی که به ما می کنند توضیح بخواهیم.
از آدم هایی که قسم می خورد و قسم می دهند و توجیه می کنند بیزارم؛چیزی که «هست»،آنقدر به چشم می آید که نیاز به توجیه نداشته باشد.
خلاصه اینکه از نزاع به هر شیوه است(درون خانگی و برون خانگی؛درون سرزمینی و برون سرزمینی)بیزارم و به نظرم هیچ چیز آنقدر مقدس نیست که برای دفاع از آن به جنگ متوسل شویم.

 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  لی لی  | 


نشستم توی خونه و فرت و فرت می بلاگم.

اول-قاطی همون کوه سی دی مذکور،یه عالمه موسیقی سنتی قدیمی پیدا کردم.خیلی هاشون آشنان.گوشه هایی که روزی سعی می کردم با سه تار بزنمشون.توی این 3 سال،در همچین مواقعی دچار نوستالوژی می شدم،کتاب هام رو پهن می کردم روی زمین،گوشه مورد نظر رو پیدا می کردم و سه تار رو از جعبه خاک گرفته بیرون می آوردم.
امشب هم با شنیدن یکی از تصنیف های پریسا،سرم رو برگردوندم گوشه اتاق و نیم خیز شدم که سه تار رو بردارم.حتمن می تونید بفهمید چقدر خیط شدم وقتی دیدم به جای سه تارم،یک تنبک اونجاست که هنوز یک جلسه هم با من سرکلاس ننشسته!

دوم-زنگ زدم به یکی از اساتید محترم دانشگاه آزاد اسلامی،تا مرتبط با گزارشم یادداشتی بگیرم.گفت برای نوشتن تنبل است و حاضر است حرف بزند تا خودم یادداشتی تنظیم کنم؛
به جان جدم اگر بی بی گلنسای من،با یک کلاس سواد نهضت سواد آموزی می خواد مسئله را از دید جامعه شناسی موشکافی کند،زیباتر بحث می کرد.
خلاصه از حرف های خاله زنکی خانم استاد،یک یادداشت ادیبانه نوشتم که اگر فردا بخواند،حتمن به حال خودش قبطه خواهد خورد!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  لی لی  | 

دوستانمان در «کمیته تدوین و ترویج اخلاق انتخاباتی»،زحمت ساخت انیمیشنی را کشیده اند که دیدنش به هزار سال درس تبلیغات خواندن می ارزد:

1)مردی با محاسن سیاه و کت و شلوار خاکی رنگ،قرار است نامزد انتخابات شود.
2)برادر زنش با محاسن بسیار کمرنگ(که چندان دیده نمی شود) و پیراهن صورتی ملایم،که در بلاد کفر درس تبلیغات خوانده،مشاور تبلیغاتی اوست.
3)مشاور قصد دارد مرد را در انظار،ورزشکاری برجسته و انسانی خارق العاده معرفی کند،برایش میتینگی در کوچه ترتیب می دهد و یک بلوز بنفش نقش دار هم می گذارد کف دستش که حسابی شیک شود!
4)مرد لباس تازه را نمی پوشد و این جمله آآآآآشنااااا را می گوید:«مگه لباس های الان من چه اشکالی داره؟!»
5)مردم می آیند و کاندیدای فهیم می رود بالای تریبون.به متنی که مشاورش نوشته توجهی نمی کند و می گوید:«مشاور من با انتشار اکاذیب قصد داشت شما را فریب دهد اما صداقت بهترین چیز است!من هیچ کدام اینها نیستم.من مردی هستم از میان شما و مثل شما!»

تیزر بسیار زیبا و بی نهایت بدیعی بود،حیف که جملات حضرت والا را دوسال پیش،زیاده از حد در رسانه ملی شنیدیم!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  لی لی  | 

نمی دونم قبلن کی باهام در موردش صحبت کرده بود و نمی دونم چه جوری سر از اتاق من در آورده بود؟!حامد دنبال عکسهای عروسی می گشت.برای پیدا کردنشون توی اتاق به هم ریخته ام مجبور شدم دونه دونه سی دی ها رو امتحان کنم،تا اینکه به این فیلم رسیدم .

با او حرف بزن ،روایتی عشق جوانی است به یک بیمار مرگ مغزی و مرد،حالا در هیات پرستار،از دختری که روزی عاشقش بوده مراقبت می کند،با او حرف می زند،لحظه به لحظه بیشتر عاشقش می شود و سرانجام از عشق بازی او،بیمار مرگ مغزی باردار می شود و از زندگی جنینی که از پرستارش در شکم دارد به زندگی برمی گردد.

فیلم با یک نمایش صامت شروع می شود.دو زن که با هم حرف نمی زنند،لباس خواب پوشیده اند و مثل خوابگردهاخود را به دیوار می کوبند و از این سکوت رنج می برند.نام فیلم و صحنه آغازش خیلی چیزها را روشن می کرد و به نظرم انتخاب (و توضیح)بی نظیری بود اما خیلی صحنه هاش را هم دوست نداشتم و فکر می کنم توضیح واضحات بود.

فیلم زیبایی بود و پرداختی بکر و ظریف داشت؛گرچه با تاخیری ۵ ساله دیدمش!

پ.ن:گروه تئاتر بازی هم در نمایش «کاریزما» از صحنه آغاز فیلم و رنج سکوت به این شیوه الهام گرفته بودند؛البته این کجا و آن کجا!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:38  لی لی  |