تبليغاتX
آر ِش


یک صحنه به هم ریخته از مکعب هایی که جای نشتن اند یا میز تحریر و یا تابوتی که نقش تخت خواب را بازی می کند.به قول خودشان«در این محله فقیر نشین،خریدن تابوت،عادی تر از آوردن تخت خواب به خانه است.»
«ماچیسمو» را دوست داشتم.متن زیبایی داشت و اجرای موفقی.(مخصوصن 3 پرده آخرش)

نمایشنامه نویس و کارگردان:محمد یعقوبی
8:15 تالار چارسو

پ.ن:نمی دونم قبل از یعقوبی هم کسی این شیوه سانسور را اعمال کرده بود،یا من برای اولین بار چنین ابتکاری را می دیدم.واژه ها و عبارات ممنوعه را حذف نکرده بود و تنها هنگام ادایشان،بازیگران لب می زدند که به فراخور شرایط و حرکت لب هایشان،حدس زدن آنها کار سختی نبود.جالب بود!
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:32  لی لی  | 


نسرین افضلی.بهمن۸۶:خانم من ایران را نمی شناسم لطفا شما ادرس بدهید!! البته خوشبختانه ایرانی هستم! من فقط آن برج تلویزیون را می شناسم که می روم ازم فیلم بسازند!!!

الناز.خرداد ۸۷:من!اینجا ها رو خوب بلد نیستم.من!اومدم ایران تا فیلم زندگیمو بسازن.

نسرین.بهمن۸۶:گفت به من گفتند یک کاست هست که زیباترین زن ایرانی در آن دکلمه کرده.من بهشان گفتم صدایش قهوه ای است.مکثی کرد و ادامه داد: صدای شما قرمز است! می خواهید شما را معرفی کنم که شعر دکلمه کنید؟

الناز.خرداد۸۷:شعرهامو یه بازیگر خوشگل خونده.اما صداش خوب نیست صداش قهوه ایه.اما صدای شما قرمزه!صداتون زیباست.

بعله؛این آقای بسیار عزیز،دوست و برادر گرامی جناب «کیومرث خان منشی زاده»،که از چرخش مبارک قضا هم شهری بنده هم هستند،انگار کارشان همین است؛که چون خیری در خیابان به داد بانوان برسند و از شعرهای رنگی شان صحبت کنند و اینکه پس از سال ها آمده اند ایران و حتا نام میدان های اصلی و خیابان های محل ترددشان را بلد نیستند.(البته جای تعجب دارد انسانی با این همه ذکاوت چطور پس از این همه فرصت طلایی نام خیابان ها را به خاطر نسپرده)
بعله این آقای منشی زاده که بر حسب قضا،دلشان بسیار جوان است و روحشان بسیار لطیف،امروز یکی از دوستان ما را تا مقصد همراهی کرده اند و سی دی شعرهای رنگی شان را تقدیم او.
«کیومرث منشی زاده» که خود را «پروفسور کیومرث منشی زاده» معرفی می کند،انسان بسیار «خاصی» است که لینک دادن به رشادت هایش از حوصله من خارج است،خودتان سرچ کنید.

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:0  لی لی  | 


از این خیابان ها می ترسم.از این شهر.از این وطن!

کنار ماشین هایی که مثل قاطر سبقت می گیرند؛بقل دست راننده های پیر و فس فسی آزانس که حالی شان نیست دیرت شده.
جنبش دانشجویی!اخبار تجاوزی که یک در هزار بیرون درز می کند.
واژه ممنوع؛توسری هر روزه.
سوار اتوبوس هایی که بوی گند عرق می دهند؛روی صندلی های کبره بسته شان.
میان یک دنیا بوق؛پشت ترافیک گر گرفته تابستان.
لا به لای بزرگراه های تاریک از قطعی برق؛کوچه های تاریک و خطر یک لحظهء شبانه.
مقابل ناتاکسی هایی که هزار بار بوق می زنند.
ماشین های سبز گشت؛خواهران مقدس؛برادران بسیجی.
در انتظار جابجایی سالانه خانه؛اجاره بهایی که از توان بالاتر می رود.
اخبار هر روزه تحریم؛حمله؛جنگ.
امتحانات احمقانه دانشگاه؛ادامه تحصیل؛کار.
جای دستهای زمختش روی صورت یک دوست؛یک خانه نا امن یا طلاق و یک دنیای نا امن؟
.
.
.
توی این هاگیر و واگیر یک واژه برای بالاآوردن کافی است:وطن!

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:32  لی لی  | 


انسان ریخت عزیز من رو به این بازی دعوت کرده:


در آخرین 24 ساعتم با این حسرت که شخص شخیصی چون لی لی اسلامی از دنیا می رود و هیچ خللی به هیچ جای جهان وارد نمی شود،تمام روز را به خوردن فالوده کرمانی می پردازم.
 

من هم به بازی دعوت می کنم:علی،پدرام،الناز،محیا،مهدی

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:39  لی لی  | 

*مشتی خواجه را سیم داده اند و گمارده اند جای جای خیابون ها،تا منی را که مانتوهای گشاد و بلندم،شائبه بارداری ماه نهم را ایجاد می کنه،مورد ارشاد قرار دهند!

*این حرف امروز استاد قاضی زاده دلبندم رو دوست داشتم که:روزنامه نگاری،مثل دلاکی حمومه؛مثل حموم های عمومی که عیب تن هیچ کس رو نمی پوشونه!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:50  لی لی  | 

 

پیچیدن پیام در قالبی که پیش از این مورد احترام یا توجه گروهی بوده،مسئله تازه ای نیست.این حق و البته هوشمندی فرستندگان پیام است که برای وسیع تر شدن دامنده مخاطبانشان از هیچ تلاشی فروگذار نکنند.

وقتی پیام تازه را در قالب پیام های مقبول سابق عرضه می کنی،در واقع گروه هدفت کسانی هستند که پیش از این،مخاطبان آن پیام بوده اند و با آن لحن و واژه ها احساس نزدیکی و آشنایی می کنند؛چرا که جز آنها،آن قالب برای هیچ گیرنده دیگری دارای معنا یا مقبولیت نیست.

این مسئله در آگهی های بازرگانی ایرانی،گاه شکلی تراژیک و گاهی هم جلوه ای کمدی پیدا می کند.مثالش آگهی بدساخت و مشمئز کننده ای، که اینروزها برای یخچال Xپخش می شود.دلفینی که از کاراکتر های آگهی یخچال X بود پیامش را با این واژه ها بیان کرد:"ما همیشه از یخچال X استفاده می کنیم؛شما چطور؟"

حدس زدن گروه هدف مورد نظر،کار رشواری نیست!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:13  لی لی  | 

۱.کار کردن با کیبورد رو دوست دارم.اینکه به جای تلک و تلک موس،روی صفحه کلید بکوبم.

۲.کچ پام رو باز کردم و کلی ذوقش رو دارم.

۳.به طرزی اسفبارتر از همیشه،دارم سخنی و گفتن نتوانم.نه حرفی هست و نه حوصله ای برای گفتن.سکوت می کنم اینروزها،که سرشار از سخنان ناگفته ام.

۴.یک موجود جدید - که ۷هفته و ۴روز توی شکم مامانشه- به زودی میاد خونهء ما.شاید چیزهایی رو تغییر بده؛شاید هم نه!

۵.کاملن به خودم مربوطه!

۶.سرشارم از حس هایی که خوب نیستند.

+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:39  لی لی  | 


1)به لطف دوستان هسته ای،چراغ های شهر خاموشند.به غیر از رفتن هرروزهء برق،بزرگراه ها هم آنقدر تاریکند که به زحمت ماشین ها رو ببینیم؛
2)اگر «ـپیتر چک» سنگر «چک» رو در دست نگرفته بود،برد پرتقال مثل هر سال کیفم رو کوک می کرد اما نکرد!3 تا گل؟!آن هم به آقای کلاه به سر؟!با اون پنجه های مقدس؟!
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:48  لی لی  | 

یکی از چیزهایی که عمیقن بهش اعتقاد دارم،پرداخت هر روز و هر لحظه کفاره برای اشتباهاتی است که آگاهانه یا ناآگاهانه انجام می دم؛به انتخاب کردن اعتقاد دارم؛به اشتباه کردن هم.به ذره ذره کارها و حتا اشتباهات فاحشی که کردم افتخار می کنم و با دل و جون تاوانشون رو می پردازم.
اما وقتی باید تاوان اشتباه دیگران رو بپردازی؛وقتی باید باری رو به دوش بکشی که ذره ای در ایجادش نقش نداشتی؛وقتی یک چیزهایی هست و تو نمی خوای باشن و هیچ محدوده عملی برای تغییرشون نداری؛
وقتی اینجوریه فقط می تونی عصبی بمونی و منزجر
از فکر کردن به آینده و رویا بافتن خسته ام.دلم الآن رو می خواد؛الآنی که فقط مال من باشه،با تمام کفاره هاش

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:16  لی لی  | 

 

 

اینجا بدترین کشورهای هر منطقه برای زیستن زنان رو معرفی کرده:(مولفه های دیگه اش رو خودتون بخونید)

*بدترین در آمریکا با نرخ 57 درصدیسواد در زنان:هائیتی

*بدترین در خاورمیانه،با نرخ 35 درصدیسواد در زنان:یمن

*بدترین در آفریقا،با نرخ 24 درصدیسواد در زنان:سیرالئون

*بدترین در آسیای جنوبی،با نرخ 35 درصدیسواد در زنان:نپال

*بدترین در آسیا پاسیفیک،با نرخ 51 درصدیسواد در زنان:پاپوا گینه نو

*بدترین در اروپا،با نرخ 99 درصدیسواد در زنان:مولداوی

+ لی لی نوشت در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:23  لی لی  | 


*ظریفی می فرمود:"از فمینیست ها واسه این خوشم میاد که دور تنشون حصار نمی کشند."
منظور از این جمله حذف فاصله فمنیست ها با روسپیان نبود؛چراکه روسپی با آگاهی کامل نسبت به ارزشهای تنش،دور آن حصاری از پول می کشه؛
البته این ظریف همون قدر در مورد فمینیسم درست فکر می کرد،که کسانی که جنبش برابری طلبانه زنان رو ادامه جنگ های صلیبی برای ریاست مطلق زنان می دونند.

*داشتم مفصل می نوشتم از فمینیسم؛NGOهای زنان و لزوم آگاه سازی آنها به حقوقشان و مهمتر از آن لزوم آگاه کردن مردان جامعه نسبت به فمینیسم و حقوق زنان!اما مطلب زنانه ها نظرم را تغییر داد.NGOهای ما چقدر زنان را با وظایفشون آشنا می کنند؟

*مبارزه می کنیم و زنانی را می پرورانیم که امروز برای گرفتن حق طلاق جنگ می کند و فردا برای گرفتن توجیبی از شوهرانشان،دست دراز می کنند.به قول دوستی:گیرم که مبارزه کردی؛حق طلاق را گرفتی و خود طلاق را هم.چقدر برای تنها ادامه دادن توانمندی؟
فکر کنم در بحث های عدالت محورمان درکنار آموزش حقوق،به آموزش جدی وظیفه هم نیاز داریم!

پ.ن:اگر فیلترشکن ندارید در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه
+ لی لی نوشت در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:16  لی لی  | 

 


باوجود خصومت نصف و نیمه ای که با سینمای پست مدرن دارم،از ادبیاتش خوشم آمد.کتاب هایی را که از «براتیگان» ترجمه شده بود،خواندم.ترجمه های «پیام یزدانجو» را بیشتر دوست داشتم.(نمی دانم تا چه حد به متن وفادار بوده اما تسلطش بر اصطلاحات فارسی بی نظیر بود)
گفته بودم «در رویای بابل»اش را دوست داشتم.کتابی که با وجود حفظ خصلت هایی از ادبیات
پست مردن،نمی توان در گروه آنها دانستش.بعد رفتم سراغ «صید قزل‌آلا در آمریکا»یش که نمونه تمام عیار یک رمان پست مدرن بود.با به جریان انداخت همان تشبیه و استعارات اغراق شده.
نگاهی به این تعبیرها بیندازید:
«کچل بود و ماه گرفتگی قمزی رو سرش بود.ماه گرفتگی عینهو ماشین قدیمی بود که رو سرش پارک کرده بود
«همیشه خوش داشتم آن چاله را یک جور مداد تراش فرض کنم.خیالاتم را می گذاشتم توش و بعد با نوک تیز در می آوردم
«کتاب ها هم به یمن فرایند ارگانیکی که خاص موسیقی است حالا دوباره باکره شده بودند.حق تکثیر انحصاری کهنه شان را عین پرده بکارت نو به تن کرده بودند
کتابی سرشار از واژه های سرخوشانه،فصل های از هم گسسته و موضوعاتی که بی هیچ تلاشی برای القای معنا از روی هم می پرند.
صید قزل‌آلا در آمریکا،تنها یک عنوان است.نه نام یک کنش یا چیزی از این دست؛در فصلی یک کتوله است؛در فصل دیگر یک لباس؛در فصلی یک هتل و ...
«در قند هندوانه» را هم دوست داشتم.رمانی با حضور همان شخصیت های بی رگ و عصب پست مدرنی.بی محوریت اتفاق یا قهرمانی پیش می رود.در پی نمایش یا تزریق هیچ معنای والایی نیست.
در فصلی از داستان،ببرها مادر و پدر راوی را می خورند و از او عذر خواهی می کنند برای اینکه چاره ای جز این ندارند.او می پذیرد و ثانیه ای بعد ببرها راوی را در درس حساب کمک می کنند.چنین اتفاقی در رمان او آنقدر عادی است که «زندگی در قند هندوانه» یا هوشمندی انسان وارانهء یک ماهی پیر قزل‌آلا.
واژه ها در کارهای براتیگان از اصالتشان خارج می شوند؛بی معنا و بی هدف می چرخند و او در سرهم کردنشان،تمام تلاشش را بر قداست زدایی عبارات و اعمال و مکان ها می کند.
بی لزومی به درگیری احساسات خواننده اش،او را با هزار هزار شخصیت و مکان و زمان روبرو می کند،تا جایی که گاهی از نفس بیفتد اما محتاج به دنبال کردن دیوانه بازی های راوی اش،کتاب را بیش از چند دقیقه رها نکند.دوستش داشتم به خاطر این همه سادگی و نگاهش به جهان و هر چه در اوست،بی رویهء طلاکاری شده‌اش.

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:51  لی لی  | 

...دو خلق نیز زیاده بیرون آمدن از آنچه اندر نشسته بودند؛که ایشان بر پشت کشتی نبوده بودند...مردمان برخاستند و به نوح بنالیدند:گفتند«ما را از این گند هیچ طاقت نماند.»پس نوح دست بر پشت پیل مالید،خوک از دبر پیل بیرون آمد و آن پلیدی ها که به کشتی اندر بود همه بخورد.پس موش پیدا آمد به کشتی اندرون و از دست موش هیچ چیز خوردنی جایی نتوانستند نهادن که همه بخوردی.خدای مر نوح را فرمان داد تا دست بر پشت شیر برمالید،این گربه از بینی شیر بیرون اوفتاد،آن موشان را همه بخورد.پس این دو خلق بودند که خدای ایشان را اندر کشتی نوح آفریده بود...

پ.ن:ترجمه تفسیر طبری/ویرایش جعفر مدرس صادقی/ص26

 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:50  لی لی  | 


مقدمه:
خوب و بد در معنای مطلق خود پادشاهی می کرد.در یک خانه 100درصدی تمام عیار زندگی می کردیم.رفتار همه(اعم از مبوط به ما و غیر مربوط) از فیلتری باریک می گذشت،به قضاوت می رسید و حکمی روی پیشانی می گرفت.خیلی گذشت تا از سهم پیش فرض هایم در نگاهی که به رفتار دیگران دارم کم کنم.بعد از سال ها زندگی در خانه ای که دموکراسی برایش بی معنا ترین مفهوم موجود بود،توانستم سهم خود را تا نزدیکی 65 یا 70 درصد کم کنم،در اغلب موارد سهمی از شرایط را برای رفتار انسان ها قائل شوم و نگاه مطلقم را به نگاهی ممکن برسانم.
توانستم در عین مدرن بودن بخشی از زندگی ام،سنت را تا آنجا که جا را برای عقلم تنگ نکند بپذیرم.توانستم خیلی کلیشه ها را کنار بگذارم و یا جور دیگری به کارشان گیرم.

1)عبارت حسادت زنانه برای من یاداور یک خصلت نیست بلکه تداعی کننده بیماری ای است که آنقدر اپیدمی شده تا شکل رفتاری همگانی را به خود بگیرد.دختر بودن در این پست از نبود حسادت زنانه در روابطش با شریک عاطفی و جنسی اش می گوید و من در این پست نه بر اساس خصلت 100درصدی خانواده ام،که برمبنای عقیده ام به عنوان کسی که درگیر دختر بودن است می نویسم.

2)دختر بودن:وقتی اولین دوست‌پسرم من را ترک کرد بدونِ این‌که علت‌اش را بگوید و با دخترِ دیگری دوست شد، به آن دختر حسودی نکردم.

دوست‌پسرِ دیگری داشته‌ام که در تمامِ مدتِ رابطه‌مان با دخترِ دیگری رابطه نزدیک جنسی و عاطفی داشت. مدتی قبل از تمام شدنِ رابطه‌مان با هم خوش نبودیم. خواست رابطه را درست کند، زد و چشم‌اش را کور کرد: برای نشان دادنِ این‌که برایش اهمیتِ بیشتری دارم، آن دختر را از زندگی‌اش حذف کرد. غافل از این‌که به علت‌های کاملاً بی‌ربطِ دیگری از رابطه‌مان ناراضی بودیم و پای حسادت در میان نبود.

3) فکر می کنم در یک رابطه که بر اساس تعهد،احترام و هزار حس و نگاه مثبت دیگر شکل می گیرد،جایی برای حسادت نیست.اما:

وقتی کسی به هر دلیل تو را ترک می کند،جایی برای پافشاری بر ماندنش نیست و وقتی کسی به هر دلیل دیگری را انتخاب می کند،دلیلی برای اعلام حضور تو باقی نمی ماند.وقتی یک سوی رابطه از آنچه هست یا باید باشد رضایتی ندارد،حسادت یا پافشاری چه چیزی را حل می کند جزاینکه یک رابطه برابر را به ملغمه ای از ترس ها و گریزها بدل کند؟
بیماری های حسادت زنانه یا غیرت مردانه چندان هم پوشانی با فضیلت تعهد ندارد.طرفین هررابطه،نیازمند درصدی از آرامش و اطمینانند،نسبت به آنچه درگیرشان کرده.منظور از اطمینان ختم به ازدواج شدن یک رابطه عاشقانه نیست.منظورم تعهد و وفاداری است و راه ندادن خیانت و پایبندی به اخلاقیات.

4)در ذهن من،شراکت عاطفی-جنسی(هر دو بعد منظورم است و نه دوستی ساده یا یک همخوابگی معمولی)،حد نهایت دوست داشتن است.دوست داشتنی که بر پایه تفاهم متقابل شکلی دوطرفه به خود می گیرد و فراهم آمدنش مستلزم وجود خیلی چیزهاست.

5)از نظر من آغاز یک رابطه،پایان قطعی و قطعی و قطعی دیگری است.شراکت عاطفی و جنسی طنابی است که یک سرش در دست من است و سر دیگری اش در دست های شریکم.نفر سوم تنها می تواند ما را همراه این طناب بازی دهد،از روی چرخش هایش بپرد و یک رابطه دو سویه را به بازی شمع و گل پروانه تبدیل کند.

6)برای یک نقش،چند بازیگر لازم داریم؟!

+ لی لی نوشت در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:20  لی لی  | 


سوال:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

جواب:نعطیلات خود را در جاده تهران-بومهن گذراندیم.


خانمی که امیدوارم این بار هم شما نباشید ساعت 10 تهران را به مقصد آمل ترک کردیم و ساعت 3 هنوز به بومهن نرسیده بودیم.خلاصه اینکه 5 ساعت بعد از آغاز سفر،جاده رو دور زدیم حالا تهرانیم.
25 کیلومتر (ار تهران تا بومهن-بی اغراق)ماشین ها بی فاصله کنار هم بودند.روایتی می گفت از امامزاده هاشم ترافیک سبک تر می شه،که البته روایت قابل آزمونی نبود.

پ.ن:پنبه ها زیر گچم آب شده؛نقطه نقطه پوستم زیر گچ تاول زده.از زور گرما قسمتی از گچ زیر انگشتهام را کندم و حالا من مانده ام باند سفت سبزی که توی پای درد ناکم لق می زند.قسم می خورم بعد از این هر دو پام را دو دستی بچسبم.
 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:6  لی لی  | 

مامان تا کی می تونه تحمل کنه؟
بیش از 8 سال؟؟؟
یه مدت نمیام اینجا.شاید یک روز،شاید یکماه،شاید...
تا وقتی یه چیزایی در من تغییر کنه؛یا شاید بتونم خودم رو و محیطم رو همین جور که هست بپذیرم.
خسته از همه چیز
چهار تا دیوار می خوام و یک پنجره

پ.ن:فعلن برای خوندن کامنت ها هم سر نمی زنم
 
+ لی لی نوشت در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:59  لی لی  | 

بی بی گل/رویا صدر:بله.ما،در این طرح،حتی یخچال خانه ها را می گردیم که آدم توی آن نباشد.در چند خانه متاسفانه با صحنه های زشت و شنیعی روبرو شدیم که زبان از گفتن آن شرم دارد ولی من برای تنبّه افکار عمومی ،آن را اعلام می کنم:در کمد یکی از خانه ها،چند تا چکمه به چنگ ماموران ما افتاد که صاحب آن،تصمیم داشت به شیوۀ مذبوحانه ای خودش را با آن ها متبرج کند.

رسانک/پدرام الوندی:جولای ۱۹۹۹ برای ژاپنی‌هایی که سال‌هاست عادت کرده‌اند همیشه چیزهای نو و متفاوت را تجربه کنند،‌ روزی به یاد ماندنی در صنعت تلفن همراه به شمار می‌رود. کرت ژاپنی کیوسرا نخستین تلفن همراه دوربین‌دار جهان را به بازار ارائه کرد.

تغییر برای برابری/امیر یعقوبعلی:من هیچ وقت نگفتم از فعالیت های برابری خواهانه ام پشیمانم، چرا باید پشیمان باشم. کما اینکه اگر در دادگاه اظهار پشیمانی می کردم، حکم زندان به من نمی دادند. با تحمل هزینه های حبس هم هیچ اتفاقی برای من و دیگر مردان برابری خواه نمی افتد.

+ لی لی نوشت در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:41  لی لی  | 

بعد از چهار روز،خیابون ها رو دیدم.بعد از یک هفته اومدم خونه.
گلدونی که با یه عالمه ذوق خریدم،توی این چند روز خشک شده.
خونه ام.هایده گوش می دم و منتظر سه تا شنبه دیگه می مونم تا گچ پام باز شه.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:25  لی لی  | 

دارم؟

سخنی؟

دارم سخنی؟

با تو؟

دارم سخنی با تو؟

نتوانم؟

گفتن؟

نتوانم!

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:38  لی لی  | 

 

قبل از اینکه تلوزیون ها پخش زنده را آغاز کنند،خیلی چیزها فرق می کرد.مجری های تلوزیونی پلاتو به دستانی بودند با کمترین امکان مانور.کمترین بیانی خارج از مرزهای شبکه به بیرون درز نمی کرد چرا که اگر مجری هم با تکیه بر بداهه پردازی هایش خبطی می کرد،ضبط قبل از پخش،همیشه امکان تجدید نظر و اصلاح و گذر چند باره از فیلترها را فراهم می آورد.

همین بود که برای خبط مجریان برنامه ها،خبر حذفی را از مجموعه نمی شنیدیم و همین بود که آنروزها شهریاری به خاطر حضور مقابل دوربین یک مهمانی کنار گذاشته می شد و این روزها فرزاد حسنی به خاطر بیانات هماهنگ ناشده و بداهه پردازی هایش.

اجرای برنامه های زنده و به خصوص برنامه های گفت و گو محور،آن هم در صدا و سیمای سراسر ممیزی ما،کار آسانی نیست.دشواری اش رضا رشید پور را وا می دارد که دقایقی را وقف تملق و مدح سردار رادان کند و دقایقی بعد،به خاطر بیان نسنجیده و خارج از برنامه اش،بارها توضیح بدهد،تکذیب کند و پوزش بطلبد.

بعله.فعلن که خانه نشینم و سوژه ام رشیدپور.

 

پ.ن:اهل بیت هنوز نیومدن و به خاطر زمین خوردن دوباره ام از درد به خود می پیچم.کاش فرشته ای یک مسکن عطا می کرد.فعلن که توانایی بنده در حد آمد و شد به دستشویی است.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:10  لی لی  | 

۱-گرچه یکی از زیبا ترین متن هاییه که خوندم،اما اصلن نمی تونم مادام بواری رو درک کنم.شاید چون هیچ لزومی به زندگی سراسر عاشقانه و مانور این همه هیجان نمی بینم.خونه جای آرامشه و دوستی،همین!

۲-مشغول کارهای براتیگان ام.در رویای بابل اش توی کسالت دیروز حسابی چسبید.مدت ها بود کتابی را یک نفس نخوانده بودم.ترجمه اش را هم دوست داشتم؛نرم بود و هم سطح زبان امروزمان.فصل اولش را بخوانید.

پ.ن:تنها نعمت حبس اجباری،همین چند صفحه خواندن است.چاره ای نیست جز همنشینی با خیال و خیال پردازان مرده.

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:28  لی لی  | 

 

۱)افشین قطبی رو دوست دارم.جدا از توانایی اش در جمع و جور کردن فوتبال قراضه ایران با کمترین بحث ها و خاله زنکی های بیرونی،به خاطر خیلی چیزهای دیگر برایم محترم است.

گفت و گوی دیشبش با ۹۰ را خیلی دوست داشتم.با پاسخ های هوشمندانه اش کمترین جای درگیری و جنجال آفرینی را برای فردوسی پور باقی نمی گذاشت.نه توهینی کرد و نه توهینی شنید و نه از مواضعش کوتاه آمد.

۲)رضا رشید پور از تلوزیونی هایی است که اگر حق تیر داشتم،یکی را بی شک خرجش می کردم.گپ و گفت های جانب دارانه اش حالم را به هم می زند.گفت و گوی دیشبش با رفسنجانی،چیزی جز کاسه لیسی یک مجری حبس در چارچوب های رسانه ملی(!) نبود و گفت و گوی چند شب پیشش با دکتر بیات،پر بود از توهین ها و تجاوز ها به حریم مصاحبه شونده.

چه کسی به یک مجری درجه چندم اجازه می دهد با صدایی داد مانند بگوید:"جواب من رو بدین دکتر."و امثال این جمله های محکوم کننده و توهین آمیز را.کاش یکی به این آقا یادآوری می کرد که به لطف طعنه ای مجری اش کردند نه کشیش یا قاضی که برای اعتراف گرفتن به شبکه ۵ آمده باشد.

۳)بیژن فرهودی:هه هه هه؛هه هه هه؛بینندهء درد کشیدهء حق به جانب درستکاری ایمیل فرستادن دولت ایران خیلی فلان فلان شده است.هه هه هه؛نظر شما چیه آقای بهنود؟همین طوره مگه نه؟هه هه هه...

۴)دیروز از خونه زدم بیرون و مثل چی برای کمتر از ۱۰ متر پیاده رفتن خفت کشیدم.اصلن نمی تونم با گچ راه برم و این وضعیت رو اصلن دوست ندارم.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:20  لی لی  | 

بنا بود از ۱۲ ظهر امروز،خرید اینترنتی بلیط کنسرت شجریان شروع شود.باید قبلا در سایت ثبت نام می کردیم و تنها دارندگان حساب "پارسیان" می توانستند خرید اینترنتی را انجام دهند.

وقت خرید بلیط است و سایت حتا با اینترنت adsl هم بالا نمی آید.

پ.ن:در یکی از کنسرت های قبلی استاد هم به علت اشتباه سیستم،خریداران اینترنتی مجبور شدند دوباره توی صف حضوری دریافت بلیط بایستند.اگر تاریخ تکرار شود،من یکی که نای ایستادن توی صف را ندارم.

پ.ن.ن:ساعت از ۲گذشته.بلیط های ردیف جلو تمام شده و هنوز نتونستم سایت رو باز کنم.

پ.ن.ن.ن:فکر کردم این مشکل رو فقط من دارم.فقط یک ثانیه سایت باز شد.نوشته بود بلیط های ردیف جلو تموم شده.سایت اصلن فعال نیست و عده ای در اعتراض به این وضعیت به اعتراض اینترنتی(ایمیلی) رو آوردن.اما دل آواز همچنان بر فروش اینترنتی تاکید دارد و با عرض پوزش،از سروران گرامی خواسته فردا اقدام کنند.به این کار شرکت دل آواز باید گفت:شکم خالی و ...

+ لی لی نوشت در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:6  لی لی  | 

خانمی که امیدوارم نه شما باشید و نه کس دیگری،بی کلید وخسته و گرما زده و گرسنه رسیدم خونه.در قفل بود و کرکره آهنی هم بسته.نشستم توی سایه و زار زار گریه کردم.

سیما گفت برم خونه شون.بی رمق بلد شدم که آژانس بگیرم.از ارتفاع 1.5 متری پرت شدم پایین.روی مچ پا.همون پایی که پارسال داغونش کرده بودم.

توی گودی پارکنیگ نقش زمین شدم.نه می تونستم سینه خیز تا بالا برم و نه در تیررس کسی بودم که به دادم برسه.فقط می تونستم داد بکشم.ساعت 2 ظهر داد بکشم.

همسایه ها از دو تا بلوک اومده بودن پایین.صدام رو می شنیدن و خودم رو نمی دیدن.

یکی تیکه های متلاشی موبایلم رو روی هم سوار می کرد ، یکی کیفم رو و چند نفری من رو که از درد درازکش زمین بودم،صاف می کردن.

راننده آژانس طبابت می کرد:سرخ رگ و سیاه رگ پات افتادن رو هم.ژل پیروکسی کام بگیرم برات؟

زیر عینک سیاه فقط اشک از چشم می اومد و سیما مرتب با موبایل زنده بودنم رو چک می کرد.

رسیدیم درمانگاه.از درد می خندیدم و دکتر بین خنده های من و ورم نفرت انگیز پام حیرون مونده بود.

سه هفته باید توی گچ بمونه و بعد هم آتل و ...

+ لی لی نوشت در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:45  لی لی  | 

آدرس "هنوز" رو تایپ می کنم یه صفحه باز می شه:پذنمی باشد.

 مشترک گرامی با عرض پوزش بنا به تصمیم مقامات قضایی،تا اطلاع ثانوی دسترسی به صفحه مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

آیا میدانید با استفاده از سرویس اینترنت و تلفن هوشمند نوید نت دیگر نیازی به خرید کارتهای تلفن و اینترنت نخواهید داشت؟ بعلاوه امکان شرکت در قرعه کشی جوایز روزانه و هفتگی کاربران شبکه هوشمند و امکان خرید رایگان از سایت را خواهیدداشت؟ برای استفاده از اینترنت هوشمند نوید نت بدون نیاز به وارد کردن Username,Password با شماره های زیر به اینترنت متصل شوید:

پ.ن:90 درصد وبلاگ هایی که می خواندم فیلتر شده؛تبلیغ در صفحه های مسدود شده؛این یکی بیش از حد شرم آور است.

 
+ لی لی نوشت در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:47  لی لی  | 

رمانتیک و غیرواقعی؛حرکت هزار باره روی همان ساختار خطی:دن کیشوت های روئین تن کلاه به سر.
shooter فیلم یکجانبه ای بود اندر بلایای آمریکای جهان خوار و قدرتمداران.
تک تیرانداز خسته از بازی های قدرت خود را باز نشسته می کند و سه سال بعد از انزوای او،صاحبان قدرت به لطایف الحیلی او را وارد بازی می کنند.اما این بار تیرانداز برنده است.یک تنه با تمام سیاهی ها می جنگد،تا آنجا که پیش می رود موفق می ماند و بعد از همه پیروزی ها و عدالت پراکنی هایش،همراه عشق تازه اش،زندگی دیگری را آغاز می کند.
دیالوگ آولش رو دوست داشتم.وقتی همراهش با تردید می پرسد:«واقعن برای برقراری صلح تیر می زنیم؟اون هم در شرایطی که صلحی وجود نداره؟»اما کم کم روند حکمت صادر کردن شخصیت هایش فرسایشی شد و باور پذیری ماجرا را دشوار کرد.
تکراری بود و بی هیچ تغییری در همان ساختار اسطوره پرور ده ها سال قبل.
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:37  لی لی  | 

 

می خواستم از ۹۰بنویسم.از عادل فردوسی پور که کارش را خوب بلد است و مدیوم تلوزیون را خوب می شناسد.تکلیف اش با مخاطب اش روشن است و با علایق شنوندگانش پیش می رود.

می خواستم از گزارشگری اش بنویسم که با آمدنش "اسکندر کوتی"،"جواد خیابانی" و دیگران را بی درنگ به حاشیه راند.از تسلط اش بر موضوع و دامنه اطلاعات وسیع اش در آن حوزه،که هنگام گزارش او را از تکرار بی وقفه نام ها و شماره ها بی نیاز می کند.

اما الناز برای رسانک نوشته:چرا برنامه 90 بیننده دارد؟

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:0  لی لی  | 

به شب وصلت جانا دیوانه شدم/به شمع رویت جانا پروانه شدم
به مه روی تو من جانا حیران و ماتم/ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثبات
به حال من نگر دلبر دلبر زار و نزارم/جانا زار و نزارم
شیدای توام تاج سرم بیا به سرم/رسوای تو ام چشم ترم بنشین به برم
عاشقم کردی/جانا دلم را بردی
به زلف سرکجت دلبر دلبر گم شده دلم/جانا گم شده دلم
به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم/جانا حل کن مشکلم


پ.ن:مامان رفته سیرجان و کارت ملی ام رو برده.کد پستی رو هم نمی دونم و نمی تونم برای بلیط ثبت نام کنم؛چقدر دلم کنسرت شجریان می خواد و این تصنیف رو

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:52  لی لی  |