ترم پیش که چند بار جویدم و تفش کردم بیرون باورم نمی شد در دانشکده بی در و دروازه ارتباطات ماندگار شود.
از صبح دنبالم می دود و بالاخره توی حیاط دستگیر می شم.نگاهش نمی کنم و به حرفم ادامه می دم.می پره وسطY؛با قیافه حق به جانب و محکوم کننده:
- خانومم شما که دوباره شال پوشیدی.من نمی دونم دیگه به چه زبونی باید بگم.کارتت رو بده به من.
سعی می کنم با آرامش جواب بدم تا عصبی تر شه.تا برنده ارتباط ابلهانه من باشم.هر چند مقابلشان همیشه بازنده خواهیم ماند:کارتم رو چرا؟
_ قانون داریم.لاکت رو پاک کن.با مقنعه بیا دانشکده.
+انشالا(یعنی جونت هم در بیاد به توی جزقله چشم نمی گم.)
_ من از این انشالا ها زیاد شنیدم.
+انشالا(عصبی شده و حسابی بهش برخورده.یک کم نگران شدم.دلم نمی خواد برم حراست و مجبور شم جلوی این قماش مظلوم نمایی کنم.اونم به خاطر یه شال نخی مشکی.)
چند تیکه بار بقل دستی هام میکنه.
_کارتت رو بده.
+نمی دم.چرا چادری ها می پوشن.
_اونا چادر سرشونه.برای اونا قانون دیگه ای داریم.
+اگه قانون مربوط به روسریه که دیگه ماده و تبصره نمی خوره ؛ واسه همه هست.
_من نمی بینم زیر چادر.
+من می بینم پس شما که خیلی دقیقتر و باهوش تری بهتر می بینی.
_اگه دیدی بیا اسمشون رو به من بده.
هنوز حرفش تموم نشده:من که جاسوس نیستم گلم.
_ ادامه می ده با بهت:با ما همکاری کن.
متوجه حرفم شده با اخم و نفرت.پلک ور می چینه و سعی می کنه از زیر چادر حرکت دستاش رو بهم نشون بده:در هر صورت من بیکار نیستم کار و زندگی ام رو ول کنم بیام اینجا
حرفش تموم نشده:+می دونم شما کار و زندگی ات اینه(با تحقیر و اشمئزاز)
_من کار و زندگی ام اینه.بار آخرت باشه
+انشالا
بهش حسابی برخورده و منظر یه فرصته که سرم خالی کنه.هر یک قدم که بر می داره،بر می گرده و ما رو ورانداز می کنه.
بغل دستی هام سقلمه می زنن که خفه شو.شهلا می خواد با نگاهش دارم بزنه.یک قدم اونور تر نرفته که از خنده منفجر می شیم.
پ.ن:دلم می خواد انصراف بدم و بچسبم به کار و زندگی ام.چه وقت های بی هوده ای که حرام گرفتن لیسانسم می شود.با استاد هایی که جزوه هاشان را بسوزانی نابود شده اند و دانشجویانی که جزوه دیکته شده استاد برایشان وحی منزل است.
اما خوب! انگار چاره ای نیست...
+ لی لی نوشت در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:44  لی لی
|

