پرده اول:
در اماکن عمومی،ممنوع السوت و ممنوع الصدا هستم؛تمام راه را با صدای خرابی که سرمای زمستان خراب ترش هم کرده می زنم زیر آواز: امید جانم ز سفر باز آمد... و پیاده از فاطمی تا ولی عصر گز می کنم؛نرسیده به میدان سرما داشت کیف ام را می خشکاند که پیرمردی با چشم هایی که یا نمی دید یا قرار بود فکر کنیم که نمی بینند،دودوک می زند و جوان تری با صدای خسته می خواند:عزیز آن که بی خبر...
پرده دوم:
درود خداوند بر روح پوران درخشنده وخاندان پاکش با بلایی که آن شب سرمان آورد.سه نفری مان سگی سگی،خسته از بی حوصلگی این روزها رفتیم سینما،مگر تفرجی حاصل آید و چون آروغ فیلم جنگی دیگر از دلمان آمده بود،دیدن گند تازه «پوران درخشنده»را ترجیح دادیم؛ترکیبی زیبایی از فیلمی با دید مستند و سینمای بالیوود که مثل آدامس کش می آمد و تمامی نداشت.
پرده سوم:
از سینما می زنیم بیرون؛بس که به اقبال سینمایی خودمان خندیدیم نفسمان بند آمده؛پشت خنده های لاینقطع اعصاب هر سه مان از وقت و پول و انرژی رفته،مگسی است؛
روبروی سینما:هیچ کدام بیشتر از 10 سال ندارند؛یکی شان روی یک ساز می کوبد و یکی می خواند و کوچتری با تمام وجود در حسرت اسکناس هایی که نمی ریزد،می رقصد؛قد و بالای تو رعنا رو بنازم...
پرده آخر:
ادامه همان اوضاع؛از کرمان برگشته و هنوز نرسیده آنقدر روی نرو می رود که جیغم در بیاید؛اما این بار تقصیر بی حوصلگی من بود؛آدم ها که پیر می شوند یا دیوانه می شوند یا بقیه را دیوانه می کنند.
+ لی لی نوشت در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:29  لی لی
|
