رفتم مراسم شاملو و خوش خیال از اینکه دو تا حرف حسابی را بچپانم توی گزارشم؛به غایت مراسم مزرخرفی بود.چند شاعر جوان گم نام و فرزند شاملو با یک تاج گل که یادآور غیبت کانون نویسندگان ایران بود؛حکایت شاملو هم در این بازی ها شده حکایت کودکی که مادران برای تصاحب اش از دو سو می کشیدندش؛
بی حضور آیدا و بزرگان ادب و هنر؛با رژه مامورین انتظامی که بودنشان را با چند متر فاصله جار می زدند؛
با دو پوستر سرخ که به طرز مسخره ای آن بالا کوبیده بودند و مثل وصله سرخی روی سطح سفید توی ذوق می زد که فلان دانشجوی دربند را آزاد کنید؛
با رفیقی که شعری برای رفقای اوینی اش خواند؛
شکی نیست که نه دانشجویان که تمامی حق به جانبان در بند باید آزاد شوند اما چه ساده لوحانه آرمان ها را نیشخند می کنیم...
+ لی لی نوشت در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:8  لی لی
|

