مادر من
دانشگاه نرفته؛یعنی رفته دانشسرای مقدماتی و معلم شده و الان هم 6سالی است که باز
نشسته شده؛50سالشه،معمولن یک کلامه و حرف را هر چقدر هم که بی منطق باشه به کرسی
می شونه؛وقتی هم می گی چرا،می گه:«چرا نداره،من مادر تو ام و وقتی می گم نه یعنی
نه!»
این شیوه
نه گفتن البته تنها برای من به عنوان بچه آخر خانواده اعمال می شه چون زور مامان
در عمل به کس دیگه ای نمی رسه!
حالا از
این حواشی که بگذریم امشب اتفاقی افتاد که برایم خیلی خنده دار بود!مامان احساس می
کنه دارم بزرگ می شم و از آنجایی که بچه کله شقی هستم و در هر شرایطی تنها کاری
رو می کنم که حس می کنم درسته،سعی می کنه به شیوه های جدید گفتمانی متوسل بشه.
امشب داشتیم
در مورد انصراف دادن از دانشگاه صحبت می کردیم؛من دلایلم را گفتم و نوبت به مامان
رسید:
مامان:ببین
لی لی جان،به نظر من،به نظر من تو باید کاری رو که شروع کردی تموم کنی؛این نظر
منه!
لی لی:آخه
من که نمی خواستم این کار رو شروع کنم.بعدش هم آدم اشتباهاتشو دلیلی نداره تا آخر
ادامه بده
مامان:نه!به
نظر من تو باید این کار رو تموم کنی.
لی لی:خوب
مامان،برای نظرتون دلیل بیارین
مامان:دلیل
نداره؛وقتی می گم به نظر من باید تموم کنی ،یعنی باید تموم کنی
در اون
لحظه داشتم از خنده منفجر می شدم؛حرف مامان همون حرف همیشگی "نه یعنی نه
" بود،با ادبیات دخترش،شاید تاثیر گذارتر بشه!
پس نتیجه می گیریم:به نظر من نه یعنی نه و این نظر منه!(جمله«و تو محکومی این نظر را به عمل تبدیل کنی»به قرینه معنوی حذف شده.)
پ.ن:دلم برای مادر ها می سوزه که فکر می کنن حفظ چیز هایی که دوست دارند با اقتدارشون انجام می شه نه با ترحمی که بچه ها برای ساده دل بودنشون قائل می شن.
