خفه شو!لطفن خفه شو!التماس می کنم!خفه شو!
تمام چهل دقیقه در ترافیک در ذهنم تکرارشان می کنم.آرام نمی گیرد:
"برادر خانمم به جرم نکرده شش سال زندان بود...
برادرهایش می خواهد ارث پدری را بالا بکشند...
خانمم گفت...
برادر خانمم گفت...
پدر خانمم گفت...
من گفتم...
..."
سرم دارد می ترکد.آرام نمی گیرد.
گوش هایم را دودستی چسبیده ام؛سرم را برده ام زیر صندلی؛آرام نمی گیرد.
چیزی گلویم را خفت می کند؛آرام نمی گیرد.
سرم دارد می ترکد؛آرام نمی گیرد.
پیرمرد چهل دقیقه مرا به جنجال خانوادگی شان می برد؛بی نیاز به پاسخ من؛بی نیاز به توجه من؛
حالا نیم ساعت بعد از حرف های پیرمرد،روی یک نت،با صدایی به غایت بلند،ذهن من آرام نمی گیرد؛
چیزی گلویم را خفت کرده.سرم دارد می ترکد.پیرمرد هنوز آرام نمی گیرد!
+ لی لی نوشت در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:53  لی لی
|
