۱)بحث امروز کلاس،جمله هایی بود که از داستان ها به خاطر می مانند و صحبت بود از داستان های این سال ها که همه شبیه هم اند،بی کمترین حس یا جمله ماندگار.داستان و شعرهایی که مثل قارچ بعد از باران بیرون می ریزند و در چشم به هم زدنی فراموش می شوند.
زیباترین صحنه قاب شده در ذهن من،جمله بی نظیر «ریچارد سوم» است،با قلم «شکسپیر».وقتی که آخر داستان،در اوج استیصال و واماندگی فریاد می زند:«اسب...اسب...پادشاهی ام در برابر یک اسب...»
بی نظیر است!بی نظیر!
2)نشسته ام با هزار برنامه منتظر دوهفته تعطیلی و تنهایی عید.
3)هوای کرمانِ این ماه بی نظیر است؛یک آسمان هزار رنگ،نسیمی که هنوز گرما ندارد و آفتاب بی هوش.بروی «اسنوپی» خیابان «شفا» و یک دل سیر فالوده کرمانی بخوری و یک دل سیرتر توی خیابان های خلوتش بچرخی و بپیچی توی کوچه های «فیروزه» و تا جان داری با «هنگامه»لهجه دار حرف بزنی از دونی این فلک بوقلمون و آنقدر بخندی که نفست ببرد.دلم خیلی تنگ شده!

