سال ها بود که در خانه ما اتفاق خوبی نمی افتاد؛یا اگر هم می افتاد،آنقدر ریز و کوتاه بود که طعمش چیزی را تغییر ندهد.
سال ها بود که همه مان یاد گرفته بودیم بیشتر از سهممان بگیریم و بیشتر از توانمان مقاومت کنیم.
سال ها بود که خانه آرام و بی حرکتمان،شده بود سراسر دلهره،بیماری،از دست دادن.
سال ها بود...شاید هم سال ها نبود و در ذهن خیال پرداز من آنقدر کش آمد!اما هرچه بود،داشت همه مان را به ویرانی می کشاند!
سال 86 خیلی چیزها تغییر کرد؛اتفاق های خوب هم افتاد و اتفاق های بد که روال زندگی مان شده بود،کمرنگ تر شد اما نمی دانم حالا که به ته اش رسیده ام،چرا دوستش ندارم؟
سال 86،محبوبه(خواهر دومم)ازدواج کرد،من خودم را چپاندم قاطی روزنامه نگارها،لکه های سیاه یک بیماری به خاکستری زد و اوضاع عمومی خانه بهتر شد و خلاصه در آخرین نفس هایش تکلیفم با خیلی چیزها روشن شد و خیالی چند ساله جایش را به واقعیتی ده روزه داد،شاید ذهنم آرام تر شود.
سالی بود که کم خواندم اما خیلی چیزها یاد گرفتم؛چند خشت روی دیوار سست عقایدم چیدم ، پایه هاش را هم محکم کردم و تا حدی فهمیدم کجای جهان ایستاده ام و می خواهم به کجا برسم.
سالی بود که دوباره مشروط شدم و چون فکر کردم مشکل خودم است،کسی را خبردار نکردم.
سال آرامی بود،اما دوستش ندارم!
سال ها بود که همه مان یاد گرفته بودیم بیشتر از سهممان بگیریم و بیشتر از توانمان مقاومت کنیم.
سال ها بود که خانه آرام و بی حرکتمان،شده بود سراسر دلهره،بیماری،از دست دادن.
سال ها بود...شاید هم سال ها نبود و در ذهن خیال پرداز من آنقدر کش آمد!اما هرچه بود،داشت همه مان را به ویرانی می کشاند!
سال 86 خیلی چیزها تغییر کرد؛اتفاق های خوب هم افتاد و اتفاق های بد که روال زندگی مان شده بود،کمرنگ تر شد اما نمی دانم حالا که به ته اش رسیده ام،چرا دوستش ندارم؟
سال 86،محبوبه(خواهر دومم)ازدواج کرد،من خودم را چپاندم قاطی روزنامه نگارها،لکه های سیاه یک بیماری به خاکستری زد و اوضاع عمومی خانه بهتر شد و خلاصه در آخرین نفس هایش تکلیفم با خیلی چیزها روشن شد و خیالی چند ساله جایش را به واقعیتی ده روزه داد،شاید ذهنم آرام تر شود.
سالی بود که کم خواندم اما خیلی چیزها یاد گرفتم؛چند خشت روی دیوار سست عقایدم چیدم ، پایه هاش را هم محکم کردم و تا حدی فهمیدم کجای جهان ایستاده ام و می خواهم به کجا برسم.
سالی بود که دوباره مشروط شدم و چون فکر کردم مشکل خودم است،کسی را خبردار نکردم.
سال آرامی بود،اما دوستش ندارم!
پ.ن:این هم عیدانه مهدی که تا شبها به مدد یاهومسنجر من را روانی نکند خوابش نمی برد.توی فهرستش من هفدهمین نفرم با عکسی که خودش در سالن ارشاد دانشکده گرفت.
+ لی لی نوشت در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:15  لی لی
|

