تبليغاتX
آر ِش - به سلامتی،طلوع فردا را نخواهم دید

بچه تر که بودیم،حق نداشتیم زمین بخوریم و اگر می افتادیم حق نداشتیم گریه بکنیم و اگر گریه می کردیم حق داشتیم کتک بخوریم.
بابا از مریضی بیزار بود و حق نداشتیم مریض شویم و اگر هر چند سال یک بار برف می آمد،حق نداشتیم از خانه بیرون برویم و اگر دکتر آمپول تجویز می کرد حق نداشتیم نزنیم و اگر مخالفت می کردیم حق داشتیم کتک بخوریم.
بابا هیچ وقت روی هیچ کداممان دست بلند نکرد اما آنقدر حرفش برو بود که حساب کار خودمان را قبل از بلا بکنیم و اگر نه،گوش مالی ظریفی از مامان طلبکار شویم که معلم دبستان بود و خوب می دانست با بچه جن هایی مثل ما چطور رفتار کند.
توی خانه اگر چهار بچه با هم دعواشان می شد بابا که می آمد کاسه کوسه مان را باید جمع می کردیم و زبان بریده به گوشی می نشستیم سم بکم.بابا از دعوا بیزار بود.
رابطه مامان با همه مان خوب بود اما توی دعوا کسی حلوا قسمت نمی کرد.هر ظهر که والدین گرامی خواب می رفتند،ما چهار تا دعوامان می شد و مامان دمپایی به دست دنبالمان می دوید.
با مامان زیاد جدل می کردم و همیشه به هر بهانه کوچکی،بعد از حربه تنبیهات سبک،راهکار قهر را برای تربیتم انتخاب می کرد.بچه چشم سفید و پررویی بودم اما همیشه چون پول تو جیبی ام چند روز بعد از دعوا تمام می شد باید می رفتم منت کشی و قول می دادم از این غلط ها نکنم.
تنها چیزی که در روزهای قهر باعث می شد مامان با من حرف بزند مریضی بود.همین دو ماه پیش هم که به روال بیست و یک ساله،پررو بازی در آوردم و قهر کرد،همچنان کاسه سوپ و غذا و شربت و ... به دست مدام بالای تختم حاضر بود و ...
حالا بی هیچ اغراقی در حال نزعم و لحظه به لحظه این ویروسی که حاظر نیستم دست دکتر بسپرمش تا ریشه کن اش کند،انرژی ام را بیشتر می گیرد.
در یخچال را باز کردم اما اسم غذا هم حالم را به هم می زند.مامان هم که تا چهاردهم نیست که نازی بخرد و سوپی بپزد و ...
 
+ لی لی نوشت در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:42  لی لی  |