شاید اگر پای ژان پل سارتر به خانه ما باز نمی شد،هرگز صفحه ای هم نمی خواندم.
یک خانه سه خوابه معمولی داشتیم با حیاطی که دو تا درخت توت داشت و یک نارنج بلند که هیچ وقت میوه نمی داد.
ما زیاده معمولی بودیم.از آن خانواده های شهرستانی،که عصر به عصر جمع می شوند خانه بی بی و بساط آش رشته ای راه می اندازند و توی حیاط خانه ای که دور تا دورش اتاق است،فرشی پهن می کنند؛بزرگترها قلیان می کشند و غیبت می کنند و کوچکترها،اگر دختر باشند می نشینند روی زانوی مادرشان تا زن شدن را یاد بگیرند و اگر پسر باشند،می نشینند روی شاخه های درخت های کوچه و از آرزوهاشان می گویند و اگر مثل من معلق در زمین و هوا باشند،پشت زین دوچرخه پسرها سوار می شوند و از درخت و دیوار راست بالا می روند و از دخترهای خانواده نیش می شنوند.
ما از آن خانواده های معمولی بودیم،از آنها که دور سفره،روی زمین غذا می خورند.آنها که جمعه به جمعه خاله خانم باجی ها را می کشانند روی حیاطشان که دوتا درخت توت دارد و یک نارنج بی ثمر و بساط کبابی و آش رشته ای و غیره ای راه می اندازند.
خانواده ای معمولی بودیم.از آنها که قبح است دخترشان جز با ماشین پدرش جایی برود و تا قبل از اینکه دیپلم بگیرد تنها پا در خیابان بگذارد.از آنها که دوست هاشان باید مادر فرهنگی باشند و بهتر است زیاد پای تلفن ننشینند و مبادا آنقدر دست و بالشان بازشود که جوان سبیل داری به زندگی شان راه یابد.
از آن خانواده های معمولی بودیم که نمی دانستیم مدال افتخاری به اسم کتاب خواندگی و فرهیختگی در دنیا وجود دارد،نشانی که به حکمش آدم ها به یک دسته تقسیم می شوند:«آن ها که می خوانند» و باقی هم که دیگر آدم نیستند.
با تمام این اوصاف خواهر دومم که دانشجو شد،ژان پل سارتر به خانه ما آمد.من دوازده ساله بودم و به عقیده اهل بیت،هنوز زود بود کتابی را بخوانم که شخصیت هایش فارغ از حرف ها و عمل ها و درس هاشان،لبهای هم را می بوسند.
دست های آلوده به خانه ما آمد و من نه به ولع فرهیخته شدن و نه به عشق ورق زدن صفحه ها،که تنها به خاطر دست درازی به آنچه از دست هایم دور بود،کتاب را ظهر،پشت درهای بسته اتاقم که با فشار کمرم قفل شده بود،تا آخر خواندم.
دست های آلوده با ترجمه جلال آل احمد هنوز هم یکی از زیباترین آثاری است که چشم هایم دیده است.کتابی که بارها و بارها خوانده ام.
یک خانه سه خوابه معمولی داشتیم با حیاطی که دو تا درخت توت داشت و یک نارنج بلند که هیچ وقت میوه نمی داد.
ما زیاده معمولی بودیم.از آن خانواده های شهرستانی،که عصر به عصر جمع می شوند خانه بی بی و بساط آش رشته ای راه می اندازند و توی حیاط خانه ای که دور تا دورش اتاق است،فرشی پهن می کنند؛بزرگترها قلیان می کشند و غیبت می کنند و کوچکترها،اگر دختر باشند می نشینند روی زانوی مادرشان تا زن شدن را یاد بگیرند و اگر پسر باشند،می نشینند روی شاخه های درخت های کوچه و از آرزوهاشان می گویند و اگر مثل من معلق در زمین و هوا باشند،پشت زین دوچرخه پسرها سوار می شوند و از درخت و دیوار راست بالا می روند و از دخترهای خانواده نیش می شنوند.
ما از آن خانواده های معمولی بودیم،از آنها که دور سفره،روی زمین غذا می خورند.آنها که جمعه به جمعه خاله خانم باجی ها را می کشانند روی حیاطشان که دوتا درخت توت دارد و یک نارنج بی ثمر و بساط کبابی و آش رشته ای و غیره ای راه می اندازند.
خانواده ای معمولی بودیم.از آنها که قبح است دخترشان جز با ماشین پدرش جایی برود و تا قبل از اینکه دیپلم بگیرد تنها پا در خیابان بگذارد.از آنها که دوست هاشان باید مادر فرهنگی باشند و بهتر است زیاد پای تلفن ننشینند و مبادا آنقدر دست و بالشان بازشود که جوان سبیل داری به زندگی شان راه یابد.
از آن خانواده های معمولی بودیم که نمی دانستیم مدال افتخاری به اسم کتاب خواندگی و فرهیختگی در دنیا وجود دارد،نشانی که به حکمش آدم ها به یک دسته تقسیم می شوند:«آن ها که می خوانند» و باقی هم که دیگر آدم نیستند.
با تمام این اوصاف خواهر دومم که دانشجو شد،ژان پل سارتر به خانه ما آمد.من دوازده ساله بودم و به عقیده اهل بیت،هنوز زود بود کتابی را بخوانم که شخصیت هایش فارغ از حرف ها و عمل ها و درس هاشان،لبهای هم را می بوسند.
دست های آلوده به خانه ما آمد و من نه به ولع فرهیخته شدن و نه به عشق ورق زدن صفحه ها،که تنها به خاطر دست درازی به آنچه از دست هایم دور بود،کتاب را ظهر،پشت درهای بسته اتاقم که با فشار کمرم قفل شده بود،تا آخر خواندم.
دست های آلوده با ترجمه جلال آل احمد هنوز هم یکی از زیباترین آثاری است که چشم هایم دیده است.کتابی که بارها و بارها خوانده ام.
+ لی لی نوشت در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:32  لی لی
|

