مثل سگ ترسیدم.
نگاه نیمه بینایم از ایستگاه تا پله ها دنبالش کرد.صورت ها رو دقیق نمی دیدم.حس کردم شکم داره.با اون تیشرت سفید و سیاه لعنتی اش.ازش ترسیدم.نه موهاش رو دیدم و نه صورتش رو.حتا نتونستم سنش رو تخمین بزنم.
روی صندلی های مردانه نشسته بودم.جا زیاد بود.صندلی ها رو رد کرد و کنار من نشست.سرم رو مثل همیشه برگردوندم سمت خیابون و تا دم پیاده شدن هم نگاش نکردم.
مثل سگ ترسیده بودم.
بلند شد تا پیاده شم.حدود 25 سال داشت.صورت تیره.موهای کوتاه صاف سیاه.قد بلند.شکمش هم خیلی به چشم نمی اومد.
توی دلم گفتم خاک برسرت که از این دیلاق ترسیدی.
توی دلم جواب دادم،خاک بر سرت که فکر می کنی از دیلاق ها نباید ترسید!
نگاه نیمه بینایم از ایستگاه تا پله ها دنبالش کرد.صورت ها رو دقیق نمی دیدم.حس کردم شکم داره.با اون تیشرت سفید و سیاه لعنتی اش.ازش ترسیدم.نه موهاش رو دیدم و نه صورتش رو.حتا نتونستم سنش رو تخمین بزنم.
روی صندلی های مردانه نشسته بودم.جا زیاد بود.صندلی ها رو رد کرد و کنار من نشست.سرم رو مثل همیشه برگردوندم سمت خیابون و تا دم پیاده شدن هم نگاش نکردم.
مثل سگ ترسیده بودم.
بلند شد تا پیاده شم.حدود 25 سال داشت.صورت تیره.موهای کوتاه صاف سیاه.قد بلند.شکمش هم خیلی به چشم نمی اومد.
توی دلم گفتم خاک برسرت که از این دیلاق ترسیدی.
توی دلم جواب دادم،خاک بر سرت که فکر می کنی از دیلاق ها نباید ترسید!
+ لی لی نوشت در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  لی لی
|

