۱.بوی زندگی؛
دوست دارم دقیقن روی زمین زندگی کنم،تنها با چیزهایی که مستقیمن مقابل چشمم اتفاق می افتد . فیلم های رئال را ترجیح می دهم اما perfume را دوست داشتم.اینکه از مُردار مردم عطری بسازی برای برگرداندن عشق و زندگی به جهان.
جان باتیست مردی است با شامه بسیار قوی که از مایل ها فاصله،بوی اجسام و اشخاص را تشخیص می دهد.او هیچ درکی از خوبی یا بدی ندارد.فقط بو می کشد و عطر می سازد.تا اینکه برای ساختن عطر مخصوصش،زنان را انتخاب می کند و با کشتن ده ها زن،کلکسیونی از عطر آنها می سازد و با تلفیق آنها خوشبوترین عطر جهان را.
بالاخره به دام می افتد.تمام شهر برای کشتن او بسیج می شوند اما او حربه ای برای گریز دارد:عطر تازه!
بوی عطر شهر را مست می کند.همه اعدام را فراموش می کنند و به عشق بازی با هم مشغول می شوند.حتا کشیش هم از اعجاز این عطر در امان نمی ماند.حاصل کار جان باتیست هر جا می رود،عشق را با خود می برد.کشته ها فراموش می شوند و از بویشان زندگی و عشق به جا می ماند.
۲.تحریم می کنم؛
ماندن ادبیات پشت در های اداره کتاب و تشدید سانسور،به مسئله ای جزیی بدل می شود وقتی به دلیل بی پولی نمایشگاه کتاب را تحریم می کنی.
۳.ایمیل نفرستید جان جدتان؛
انجمن اسلامی شهرهای مختلف،سایر گروه های چپ و تمام معترضین به وضعیت موجود و تمام رهبران به سوی وضع مطلوب،شما را به تمام عقاید مقدستان قسم،اینقدر ایمیل نفرستید.با احترام به تمام فعالیت های ارزشمند و مثمر ثمر شما،اعلام می کنم:من نه چپ هستم و نه گرداننده چرخ جنبش دانشجویی و نه عضو هیچ انجمن اسلامی یا غیر اسلامی!

