تبليغاتX
آر ِش - به خودم:

اول:دیروز روز معلم بود و ملتی زنگ زدند خانه ما تا به مامان تبریک بگند.روز معلم برای من یعنی دانشگاه و مدرسه های بی خاصیت؛یعنی تزریق تابوها و کلیشه ها و اعتقادات تاریخ گذشته؛یعنی مادرم بعد از 30 سال کار و کمتر از 10 سال بازنشستگی،با میگرین و آرتروزی که یادگار همان سی سال است،ماهی 200 تومان حقوق بگیرد و اسم بازنشستگان را که در برنامه های خبری بشنود،صدای تلوزیون را تا آخر بالا ببرد و خبری تازه نشنود!

دوم:بعد از خیلی روز،شجریان گوش می کنم.نمی دونم چرا چند وقته آهنگ هاش اونقدر توی ذهنم حزین جلوه می کنند که طاقتشون نیارم.گوشه های آشنا،عصبی ام می کنند.«ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم»این تصنیف رو ماه ها شب و روز گوش می کردم و بیشتر از دو سال پیش،در یکی از بدترین شب های عمرم،صدایش به راه بود.من داشتم کتاب می خوندم و شجریان مشغول کار خودش و گوشه دیگری از جهان اتفاقات حال به هم زنی در حال وقوع بود.
چند هفته است که صدای سنتور عصبی ام می کنه؛دخترک ژولیده سرم فریاد می کشه.نمی دونم شنیدن موسیقی سنتی برام لذت آوره یا از سر مازوخیسم:
باغ تفرج است و بس،میوه نمی دهد به کس...
می نوش که عمر جاودانی این است،خود حاصلت از دور جوانی این است...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری،پیش آر پیاله را که شب می گذرد...
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی،خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی...
1)با دیدن خیلی وقایع عادی،به طرز چندش آوری دچار نستالوژی می شم این روزها.حس می کنم از سفیدی چشم هام داره کاسته می شه و این رو اصلن دوست ندارم!
2)در راستای سامان دهی افکار و عقاید،سه روز است دوباره مشغول پوست اندازی ام؛به خیر بگذرد!
3)فردا،علامه،در بان های حراست و ناگاهشان که وجود آدم را گاز می زند؛کار عملی های لعنتی درس گرافیک؛امتحانای آخر ترم و مثل همیشه،التماس به درگاه اساتید تا به خاطر غیبته ها حذفم نکنند!

پ.ن:جدای از این نق زدن ها،گوش کردن کنسرت های او و دیگران حالم را خوب می کند.مخصوصن آن قسمت که ساز و آواز قطع می شود و همه با تمام وجود دست می زنند و من،با هربار شنیدنش فکر می کنم،آنجا هزاران نفر ایستاده بودند،غرق شگفتی و لذت و به هیچ چیز جز آن همه زیبایی که روی سرشان ریخته فکر نمی کردند.تشویق پایان کنسرت ها،زیبا ترین موسیقی است که شنیده ام.
 
+ لی لی نوشت در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:4  لی لی  |