تبليغاتX
آر ِش - نمی دونم والا!

 

نه!سیاه نمایی نه!با کمال روشن بینی بنویس،از دانشجوی ترم آخر پزشکی،که سرنگ خونی یک معتاد در دستش ماند و مبتلا به ایدز شد.از دانشجوی سال پنجم،که یک نقطهء سفید در روزهایش نماند و بعد از پنج سال راهش را کج کرد،از فارغ التحصیلان تخصص و اشتباه تشخیصشان و بیمار هایی که آروزی سلامت به دلشان ماند.از آمار سرگیجه آور افسردگی در دانشجوایانش و وعده اسکناس هایی که تنها به جیب بیست درصدشان روانه می شود.

نمی دانم،قرار است از روز پزشک بنویسم.

 

پ.ن،شرمندهء اقای ابطحی:هی می دیدم شکلش با همیشه نمی خواند اما میشد تقصیر را کردن فونت انداخت.اما باز هم نمی خواند.کمی دقت لازم بود که یادم بیاید املایم در حد نوشتن "خامنعی" و "عمید( به معنای امید)" است.تا یادم بیاید که اولین مطلبم را که لیلا خواند گفت "خودم را بکشم یا تو را؟"،که متوجه شوم در پیوند های وبلاگ به جای" ابطحی" نوشته ام :"ابطهی"!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:30  لی لی  |