تبليغاتX
آر ِش - از شال بلند نخی،تا مقنعه کوتاه لغزنده...

 

با بیست واحد و برای سومین سال،قرار است به دره ارتباطات علامه،که این روزها با حضور کماندوهای حراست،به جهنم دره ارتباطات علامه بدل شده،پا بگذارم.لعنت به من اگر از خود دانشجوی کارشناسی ارشد ارتباطات علامه بسازم.

دیروز کارت دانشجویی می خواستند.کارت کتابخانه ام را به فاطی(به نظر من اسمش این است،اما می تواند این نباشد)،بانوی سیاه پوش حراستی،دختر ۱۹ ساله با تحصیلات پیش دانشگاهی،نشان دادم.کارت تغذیه،عکسم را پوشانده بود.با بد بختی از زیر کاور تنگ و چسبناک بیرون کشیدش.

گفتم:نگاه کن ببین با اصل مطابقت دارد.

فیش شهریه دستم بود.گفتم:از طرف کانون خیریه به حساب دانشگاه پول نمی ریزم.

گفت:"خانومم" از دفعه دیگه با مقنعه بیا.(خدا این واژه را از زمین بردارد)

تمام نفرت عالم را جمع کردم و گفتم:چشم

چشم گفتن به دختر بچهء بی سوادی که با شیوه "پاولف" تربیت شده،از همان درد هایی است که فقط در خیابان های این خاک دامنت را می گیرد.

 

پ.ن/ساعت ۴.۵ عصر:دلم میخواد از غصه خودم رو دار بزنم.بعد از سه روز آمده ام خونه و حالا می بینم چهار تا از کاکتوس هام دارن می پوسن.بی شرف ها لیاقت این همه رسیدگی رو نداشتند.من رو بگو که می خواستم براشون گلدون نو و دوست جدید بخرم.

+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:31  لی لی  |