صفحه رو مدام باز می کنم و می بندم.با این کامپیوتر ویروسی،تمام سعیم رو می کنم که برای سومین بار در روز نبلاگم.کسی خونه نیست.اینجا تاریک و هیچ تلاشی برای روشن کردن چراغ نمی کنم.از تاریکی می ترسم.حتی از صدای پای خودم که بی هوا زیر میز می خوره.
روزهای اول مامان خیلی به پر و پام می پیچید.از دق و دلی شوهر دادن دخترش تا رفتن سنجاق به پای پسرش،همه رو سرم خالی می کرد.
اوضاع بهتره.اما نمی دونم چرا هر لحظه که می گذره،احساس می کنم جزیی از وجودم رو فراموش کردم.انگار به طرز غم انگیزی دارم بزرگ می شم.
دلم می گیره.تنها توی این اتاق،حتی به محسن نامجو هم اجازه جیک زدن نمی رم.
هممون داریم بزرگ می شیم.هیچ دلیلی برای بقای دوستی هایی که تا نیمه شب نگاهشون داری و از گفتن و شنیدنشون قاه قاه بخندی نیست.
هنوز هم شادم و هنوز هم مغز همه را با حرف هام می جوم.اما کمی خسته تر.تفاوتش همین است.

