من که با آواز شجریان هم عنان از کف می دهم،به زحمت خود را هل دادم وسط تا با زنان پای بکوبم.
تمام تلاشم را برای انبساط عضلات صورتم خرج می کنم.
ام البنین 15 ساله را صدا می زنم:دوستم!بیا!
لبخند و شادی تصنعی ام،حالم را به هم می زند.اکراه دستم در برخورد با دستهاشان را با لبخندی ابلهانه می پوشانم.
ایستاده ام میان 30 زن معتاد، چشم هام را مدام گشاد و تنگ میکنم تا شعور نداشته ا م را القا کنم.به سوالات لاینقطعم،دعا و موفق باشیدی ضمیمه می کنم تا حس کنند می فهمم.
اینجا!در این اتاق کپک زدهء خیابان شوش،دست دردست ام البنین می رقصم؛انگار از شادی شان شاد باشم!
چشمام و رو هم میذارم و ...
+ لی لی نوشت در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:42  لی لی
|

