بیش از هر زمانی احساس تنهایی و بی هودگی می کنم.مامان فردا از مسافرت میاد و بس که توی این هفته گرسنگی کشیدم شبها از معده درد خوابم نمی بره.سر درد های دراز مدتم شروع شده.شاید ادامه میگرن مامان باشد که به جان من می افتد.
مثل یک موجود خپل زمان را گم کرده ام.خواب هایم آشفته شده.سه روز از شنیدن ربنای شجریان عقب افتاده ام.کاکتوس ها را هم مثل آیینه دق چیده ام روی میزم که یادم بماند دیگر پولم را در شکم این علف های خار دار نریزم.
دلم می خواست این روزها کسی کنارم باشد.همه گرفتارند.سعی می کنم بفهمم.تلفن خانه را زدم توی برق و سوخت.موبایلم هم اعتبار ندارد.کارم شده صبح تا شب وبلاگ خواندن و اینترنت بازی.محبوبه که زنگ زد هوایم خیلی عوض شد.
می خواهم جز سایت تخصصی که قراره با کمک بچه های ارتباطات راه بیندازیم،از همه فعالیت هایم کنار بکشم.باید زودتر این واحد های لعنتی را تمام کنم که لا اقل یکی از دوست نداشتنی هایم از زندگی حذف شود.
هیچ کس از خواندن غصه های دیگری لذت نمی برد.وبلاگ برایم شده دفترچه خاطرات عمومی.به زودی راهم را تغییر می دهم.
دمبل و دیمبل هایی را که برای حنابندان محبوبه(این یکی خواهرم است)،جمع کرده بودم گذاشتم و برای باز کردن چین پیشانی ام تلاش می کنم.می دانم که خیلی زود پیروز می شوم.

